Paria's papers.
وای یه نوشته ی قدیمی پیدا کردم توی سیو مسیجم
توی دستام تفنگ دارم. بیشتر تو دستایی که تو سرمه تفنگ دارم. هروقت صداها زیاد میشن باهاش به قفسهی سینهم شکلیه می کنم و بعد به لباسم نگاه می کنم که زیر خون غرق میشه. اون موقع یکم، فقط یکم آروم میشم.
الان دوباره اونجاست. تفنگم. سرش سمت قلبمه. تو سرم صدای جیغ می شنوم. آنقدر بلند که حس می کنم چشمام الان درستی از جا در میان. شایدم تنها چیزی که از تو این دوتا حفره ی تاریک بیرون میاد اشک باشه. داغیش رو حتی قبل از چکیدن احساس می کنم. هیچوقت قرار نیست اشکی ریخته شه ولی رد این اشکای نریخته روی صورتم می سوزه.
لب هام رو محکم به هم فشار میدم. می ترسم صدای جیغ از بین شون فرار کنه و همه بشنون تو سرم چه خبره.
کلمات رو قورت میدم و ماشه رو می کشم. به قفسه ی سینهم خیره میشم. حرفای زده نشده داره خیس و سرخش می کنه. از تو سوراخ تیر، کلمه ها می ریزن روی زمین.
دوتا تیر توی چشمام. به جای خون، اشک جاری میشه. تقریبا مطمئنم از هر زخمی که روی تنم جوونه بزنه اشک و حرفهای فرو خورده بیرون میان.