" هنوز آخرین جملهی خدا توی گوشم زنگ میزند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو. از دلت شروع کن. شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم. "
بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم. اما زمین تیره بود. کدر بود. سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیرهتر شدم و ذره ذره سختتر. من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاریام از بهشت و لطافتش، چند قطره اشک است که گوشهی دلم پنهانش کرده ام، گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد.
اشتباههای کوچک او مثل لباسی نامناسب بود که گاهی کسی بر تن میکند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم. سنگهای ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم.
" او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند، او رفت تا کودکانه اشتباه کند. "
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه میآیند و میروند و هیچکس نمیماند. هیچکس نمیتواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمیماند.
کاش قلبم خانه بود، خانهای کوچک و کسی میآمد و مقیم میشد. میآمد و میماند و زندگی میکرد. سالهای سال شاید.