" او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند، او رفت تا کودکانه اشتباه کند. "
قلبم کاروانسرایی قدیمی است. همه میآیند و میروند و هیچکس نمیماند. هیچکس نمیتواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست. میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمیماند.
کاش قلبم خانه بود، خانهای کوچک و کسی میآمد و مقیم میشد. میآمد و میماند و زندگی میکرد. سالهای سال شاید.
" خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر، از دست دادن. "
بهار که بیاید، دیگر رفتهام. بهار، بهانهی رفتن است. حق با هدهد است که میگفت : رفتن زیباتر است، ماندن شکوهی ندارد؛ آن هم پشت این سنگریزههای طلب.
گیرم که ماندم و باز بال زدم، توی خاک و خاطره، توی گذشته و گل، گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
Paria's papers.
زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد باور نمی کنم به من این زخم بسته را
قول میدهم آسمان شوم
مثل نامهای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمیشوی
جعبهی جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمیشوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی، ستارهای
از درخت آسمان جدا نمیشوی
من تلاش میکنم بگیرمت
طعمه میشوم ولی
تو نهنگ میشوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز میخوری
تور میشوم
ماهی زرنگ حوض میشوی
لیز میخوری
آفتاب را نمیشود
توی کیسهای
جمع کرد و برد
ابر را نمیشود
مثل کهنهای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب میشود
ابر هم بدون آسمان فقط
چند قطره آب میشود
پس تو ابر باش و آفتاب
قول میدهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی میکنم شبیه کهکشان شوم
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچچیز جا نمیشوی
تو کنار من، کنار او، ولی
تو تویی و هیچوقت
ما نمیشوی
- عرفان نظرآهاری