eitaa logo
Paria's papers.
82 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
10 ویدیو
7 فایل
خیال می کردم می خونی شعرامو. . . . آیدی بهخوانم : @plibro لینک ناشناس، صحبت کنید باهام لطفا : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ofd2k1i&btn=پریا https://abzarek.ir/service-p/msg/3632326 چنل ناشناس‌ها : @delphiunknown
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشقشم واااای😭😭😭
نازترین تقدیمی‌ ممکنه😭💘
جوری که تک به تک معجون‌هایی که کشیدی منحصر به فرد و خلاقانه هستن😭 واقعا تحسین برانگیزی😭💘✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Paria's papers.
قول می‌دهم آسمان شوم مثل نامه‌ای ولی توی هیچ پاکتی جا نمی‌شوی جعبه‌ی جواهری قفل نیستی ولی وا نمی
از دل اقیانوس خروشان از درون ازدحام از دل اقیانوس خروشان، قطره ای با مهربانی فراز آمد و به نجوا گفت : 《 دوست‌ات دارم تمام عمر تا که بمیرم. سفر کرده‌ام راهی دراز را تنها برای آن که در تو بنگرم، بر تو دست بسایم. چرا که نمی‌توانستم بی آن که یک‌بار دیده باشمت‌ به مرگ تن دهم. برای آن که می‌ترسیدم از کف داره باشمت. 》 - اکنون که یکدیگر را نظاره کرده ایم، در هم تماشا کرده‌ایم، ایمن‌ایم؛ پس خرسند و رام به اقیانوس باز می‌گردیم، عشق من؛ من هم پاره‌ای از اقیانوسم، محبوبم آن‌قدرها از هم جدا نیستیم؛ به هم واصل می‌شوند تمام پاره‌ها تماشا کن عشق من! اگرچه دریا سخت کمر به جدایی بسته است؛ اگرچه لختی جدا می‌بردمان اما نمی‌تواند برای همیشه از هم دورمان کند ناشکیبا مباش فاصله کوتاه است و من می‌شناسمت. به هوا به خاک به اقیانوس سلام می‌دهم در هر غروب آفتاب به یاد عزیز تو ای محبوب. - والت ویتمن
ای ناخدا، ناخدای من! (: سفر دشوار ما به پایان رسیده ای ناخدا، ناخدای من! کشتی از پس همه‌ی صخره‌ها بر آمده و اینک این پاداشی که در پی‌اش بودیم؛ لنگرگاه نزدیک است آوای زنگ‌ها را می‌شنوم جماعت هلهله می‌کنند و هیبت کشتی را نظاره می‌کنند... اما ای دل، ای دل من! ای قطره‌های سرخ خونی که فرو می‌چکید! جایی بر عرشه‌ی کشتی ناخدای من دراز کشیده سرد و بی‌ جان فرو افتاده‌ست. ای ناخدا، ناخدای من! برخیز! و صدای زنگ‌ها را بشنو پرچم‌ها برای تو می‌رقصند شیپورها برای تو می‌خوانند دسته گل‌ها و روبان‌ها برای پذیره از تو، به هم آمیخته‌اند، ازدحام ساحل برای توست، تو را می‌خوانند جماعتی که بی‌قرار هر سو می‌روند و سرک می‌کشند... ناخدا، پدر عزیز من اینجاست سرش را بر بازوانم می‌گذارم. انگار خواب می‌بینم که تو سر و بی جان ر عرشه‌ی‌ کشتی افتاده‌ای... ناخدای من لبانش‌ سنگ و رخت پریده، پاسخم نمی‌گوید. بازوانم مرا در نمی‌یابد در او نه تپشی‌ست، نه تصمیمی.. کشتی به سلامت پهلو گرفته از سفر هول کشتی فاتح به پیش می‌آید با بار غنیمت‌هایش هلهله‌ کن ای دریا کنار! بخروشید ای جرس‌ها، من اما غرق اندوه قدم می‌زنم بر عرشه‌ای که بر آن ناخدای من دراز کشیده، سرد و مرده افتاده است. - والت ویتمن
خدا بهمون حال داد و بارون بهاری بارید🌟
لباس صورتیه منم🎀