به ذهنش رسید که آنچه پیش از آن فرضی کاملا غیرممکن به نظرش میرسید، یعنی اینکه او در زندگی به راهی نادرست رفته باشد، ممکن بود غیرممکن نباشد. به ذهنش رسید که چه بسا کوششها و تمایلات به زحمت محسوسش به مبارزه علیه آنچه بلندپایگان نیک میشمردند و او فوراً آنها را از دل خود بیرون رانده میراند، شایسته، و باقی همه نادرست بوده باشد. چه بسا که تلاشهایش در خدمت دولت و در راه سامان دادن به زندگی و خانوادهی خود و علایقی که در محافل و در محیط خدمت برایش پدید آمده بود همه گمراهی بوده باشند.
میکوشید که از همهی اینها پیش خود دفاع کند و ناگهان سستی بنیاد آنچه را میکوشید از آن دفاع کند احساس کرده بود. چیزی نبود که قابل دفاع باشد.
* اسپویل مرگ ایوان ایلیچ *
خلاصه : ایوان داره میمیره، ریکشن اطرافیان و بعد خودش رو می بینم به این شرایط.
نکات اخلاقی :
۱. ما اولویت هیچکس نیستیم و حتی وقتی مهم ترین اتفاق زندگیمون بعد از تولد یعنی مرگ رخ میده، بازم اولویت اول ملت اینه که این مرد الان مقامش به من میرسه، این مرد و دولت به من که زنش بودم پول میده و ...
۲. جهانبینی ایوان از بالا به پایین طور بود، یعنی مثلا با دوستای فقیرش کم کم قطع ارتباط کرد و کلا میخواست شبیه بزرگان و سران باشه و موفق هم بود. و چون هدفش این شبیه بزرگان و نشست و برخاست باهاشون بود، وقتی بهش رسید حس میکرد که زندگیش رو به خوبی سپری کرده. ولی خب اشتباه میکرد.
۳. ایوان مادی گرا بود. خونه ش رو شکل پولدارا کرد، با پولدارا نشست و برخاست میکرد، سرگرمیها و لذتهاش سطحی و مادیگرایانه بودن و چون فکر میکرد همین شیوه درسته و تنها زندگی خوب همینه که این داره، هیچوقت شک به دلش وارد نمیکرد. و خب تهش فهمید ای بابا اشتباه کرده.
۳. وقتی بقیه میدیدن مرگ اینو، میترسیدن و بعد سعی میکردن خودشون رو مشغول چیزای دیگه کنن و به خودشون بقبولونن که مرگ برای همسایهست. خود ایوان هم تا قبل اینکه دچار این شرایط شه همین فکرو میکرد و حتی تا لحظهی آخر هم مردد بود که چرا اینطوری شده؟ من که خوب زندگی کردم. و بعد فهمید اوکی شاید خوب زندگی کردن اون چیزی نبوده که تو ذهن این بوده
نتیجهی نهایی : به طور کلی دنیای مدرن، سرگرمیها و دغدغههای زندگی روزمره در چنین دنیایی، انسان رو که اینجا ایوان ایلیچ نماد انسان میشه، از ارزشهای والاتر دور میکنه، از لذتها و دغدغههای مهم و اصلیتری که وقتی بهشون پرداخته بشه باعث میشن در آخرین لحظات زندگی احساس تباهی و هدر دادن عمرمون رو نکنیم و حس کنیم واقعا کاری کردیم. این بلایی بود که سر ایوان ایلیچ و سر خیلی از انسانهای جهان مدرن با تنوعها و سرگرمیها و مشغولیتهای جدید و متنوع و زیادتر از هر زمان دیگهای اومده و میاد؛ اینکه انسان یادش میره اون چه که زندگی خوب رو میسازه نه لذتهای این شکلی، که چیزهای والاتریه. چیزهایی مثل درک کردن و همدلی با دیگران وقتی در رنج هستن، کاری که خدمتکار ایوان براش کرد و تنها کسی بود که بهش حس آرامش میداد. چیزهایی مثل اهمیت دادن به بقیه.
و یک چیز دیگه هم باید اضافه کنم. اینکه حتی با وجود اینکه ایوان اشتباهاتش در زندگی رو چند ساعت قبل از مرگ فهمید، باز هم احساس رستگاری کرد. احساس کرد میتونه راه درست رو بره و هنوز فرصت داره. و این یعنی در مرگ هم زندگیای برای خودش میدید. این برام قشنگ بود واقعا. در نهایت هم مرگ در کتاب به شکل نور به تصویر کشیده شده و نه به شکل ترس و وحشت، در حدی که ایوان به خودش میاد و از خودش میپرسه : پس کو؟ مرگ کو؟
چون دنبال وحشت میگرده ولی خبری ازش نیست، و بعد میفهمه این نور و این آسودگی همون مرگ هستن.
Paria's papers.
* اسپویل مرگ ایوان ایلیچ * خلاصه : ایوان داره میمیره، ریکشن اطرافیان و بعد خودش رو می بینم به این شر
چیزی که قراره سرکلاس ارائه بدم :
Paria's papers.
* اسپویل مرگ ایوان ایلیچ * خلاصه : ایوان داره میمیره، ریکشن اطرافیان و بعد خودش رو می بینم به این شر
اگه بد نوشتم برای اینه که واسه خودم نوشتم که صرفا بدونم چی میخوام بگم و چیزی جا نمونه، بهم خرده نگیرید😂😭