نیکی حکایتی ساده دارد : طبق تعریف از آن بی نصیب هستیم. در دنیا جایی ندارد پس آنگاه که اینجا است، همواره معجزهای رخ داده است. تمامی اندیشههای تصنعی و معمولی را کنار خود بیرنگ میسازد. همچنین شیادی فرهنگ مقدس را که ارباب مقدس ما مارسل پروست آن را حقنه کرده است نقش بر آب میکند. هوشمندیی که بر ما عطا میکند، شست و شویمان میدهد و به سان رگبار تند بهاری بر سرمان فرو میبارد. به هالهی نور میماند. غیر مترقبترین رویداد است، حال آن که بدی همواری جزئی از برنامه است. بدی، جایگاه خوانندگان تنور است، مبتذلترین چیزها است، همان چیزی که همواره انتظارش را میکشیم. حال آنکه نیکی، پرندهای است که میان مسها و سیمهای این کنسرت شریر راه خود را گم کرده است، این سرشت عظیم دل است که هربار نامنتظر است.
- نور جهان
من فکر میکنم مادر و خدا هردو فعل هستند؛ نه اسم. امیدوارم متوجه منظور من بشید.
هردو پویا هستند، هردو نهایت عمل هستند. چطور بگم، هردو به عمل در آورنده هستند. هر کدوم به نحوی.
حتی فاعل نیستند، خود فعل هستند.
اینکه کسی بخواهد دنیا را تببین کند، بدان میماند که بخواهد شاخههای گل سرخ را به ضرب چکش وارد گلدان کند.
- نور جهان
به سهم خود دوست ندارم چیزی را برایم تبیین کنند : دوستتر میدارم که با دیدگان خود بشنوم.
- نور جهان
از کسی که صدای هیچکس رو خارج از همنوایی خودش با همنوایانش نمیشنوه، واقعا میترسم.