من چیزهایی شنیدم و چیزهایی خواندم و چیزهایی نوشتم.
من چیزهایی احساس کردم و چیزهایی ابراز کردم و چیزهایی داشتم.
تمامش همین بود.
همهی چیزهایی که خاطره شدند.
وقتی نصف شب از خواب بیدار میشم هیچ وقت مودم خوب نیست، همیشه غمگینم؛ انگار غم کل شب روی دوش قلب من میفته.
کاش میتونستم از درخت پرتقال بچینم و پوستش رو یواش یواش بگیرم و بعد باهاش کیک پرتقالی درست کنم. بعدش یه شاخهی نحیف ازش رو روی کیکم بذارم و تزئینش کنم و دورش رو گلبرگهای شکوفهی پرتقال بریزم. بعد با همون پرتقالها چایی پرتقال دم میکردم و رومیزی سفید چین دار روی میز گردی وسط باغ پرتقال مینداختم. روش کیک و چایی رو میذاشتم و دورش عشق و محبت و دوستی و صمیمیت رو، حرفای ساده و پیچیده رو میچیدم.
و بعد توی یه غروب نارنجی، به رنگ پرتقال، کنار هم از کیکم میخوردیم.
شاید شمع روشن میکردیم و روش میذاشتیم، شمعی برای آب شدن خورشید که کمکمک فرو میرفت اون ور کرهی زمین و از آخر آسمون میرفت پایین و پایینتر، شمعی برای آرزوی درخت پرتقال و برای آرزوی باغ پرتقالهای نارنجی میون برگهای سبز.
کلاس شیشم وقتی اشعار حافظ رو سرکلاس میخوندم احساس خیلی خوبی داشتم، دلم براش تنگ شد.