دوست دارم صبحت کنم ولی نمیدونم درمورد چی. نوشته بود خوبه حداقل مطمئنیم که بلاخره میمیریم و این جمله عجیب آرامشبخش بود. مرگ همیشه ترسناکه ولی رهاییای که با خودش داره احساس میکنم چیزیه که این روزا خیلیامون - اگه نگم هممون - بهش احتیاج داریم. نوشته بود به نظرت هدف از زندگی چیه و من به مهربونی فکر کردم چون احساس کردم هیچ تاثیر مثبتی در جهان نیست اگر مهربونیای پشتش نباشه حالا به هر شکلی. شارژر اتصالی داره و هر چند ثانیه یه شوک الکتریکی خفیف بهم وارد میکنه. توی کتابم نوشته بود..یادم نمیاد چی نوشته بود!
شعری که میخوندم درمورد عشق بین دستمال کاغذی و اشک بود، اشک حاضر نشد مچالهش کنه ولی دستمال انقدر گریه کرد بر این فاصله که مچاله شد. میخواستم خودم رو موظف کنم که هر روز بشینم و حتما بنویسم، زمانی بدون اینکه پلنش رو بریزم این کار رو هر شب میکردم ولی خب الان دو ماهی میشه که این کارو نکردم، اگر دیشب رو که برای اولین بار در این دو ماه دفترم رو باز کردم و توش نوشتم نمیدونم چی بگم از کجا شروع کنم به حساب نیاریم.
جملهی کتاب هم همچین چیزی بود، که وقتی مدتی نمینویسی بار افکارت زیاد میشه و دیگه نمیتونی اقدام به نوشتنشون کنی، یادم نیست همینجا گفته بود یا نه اما این هم اضافه کرده بود که برای این نمیشه نوشتشون که نوشتن نیاز به درون نگری و تجربهی دوبارهی اون احساسات داره و این کار به صورت روزانه و بدون افکار تلنبار شده هم میتونی گاهی سخت باشه، اما وقتی مدتی ننویسی فکرای زیادی، وقایع زیادی که حرفی درموردشون نزدی و توی دلت مونده و احساسات بیان نشدهی بیشتری داری که مجبوری همشون رو وارسی کنی، و این میتونه برات سخت باشه و نری سراغش. البته من توی دفترم اینطور نوشتم که فکری ندارم و من هیچوقت وقایع رو ننوشتم، همیشه افکارم درموردشون رو نوشتم و در خلال بیان افکارم شرحشون دادم؛ اما الان فکری در سرم نیست پس کلامی هم روی کاغذ نمیتونم بیارم.
نمیدونم اگه درهای قلبم رو بازِ باز کنم چی میشه. شاید همین الانم بازِ باز باشن، اینم نمیدونم.
کتابفروشیها رو بی حد و مرز دوست دارم، کاش کتابفروشی داشتم یا در یک کتابفروشی کار میکردم.
گفت تو میخوای آکنده از دوست داشتن باشی.
ولی من نیستم. نمیتونم هم باشم. انگار وقتی آکنده از محبت به چیزی میشم، نسبت به خیلی چیزها هم دچار عدم علاقه میشم، انگار اینا جفت هم باشن.
مثل وقتی که روشنایی رو دوست داری و از خاموش شدن چراغها بدت میاد، مثل وقتی شیرینی رو دوست داری و از تلخی بدت میاد، البته خیلی هم مرتبط نیست چون اینا متضاد هم هستن، اما دوست داشتن میتونه نامحدود باشه. ولی انگار من این رو هم نمیخوام. نمیدونم؟!
منم چیزهایی رو دوست دارم و از چیزهایی هم خوشم نمیاد.
و برای همین، نمیتونم آکنده از دوست داشتن باشم.
نمیدونم دوست داشتم واقعا آکنده از محبت به همه چیز و همه کس باشم، یا همینطور باشم؛ برخی عزیزم باشند و از برخی بر حذر باشم.
راستش، این رو دوست دارم که همه رو دوست ندارم.
انگار خاصتر باشه. نمیدونم، آخه مگه دوست داشتن خودش از اول خاص نیست؟
جهان رو دوست دارم، انسانها رو هم تا حدی.
اما نمیتونم آکنده از محبت بدون ذرهدی بی میلی باشم، نمیتونم یا نمیخوام؟!