واقعا از اینکه جمعگرایی و چارچوبهاش به فردگرایی غالب شن بدم میاد. بارزترین مصداقش هم تابوها و عرفهای غلط اجتماعی که هیچ منطقی پشتشون نیست هستن. چیزایی که چون فرهنگ ما جمعگرایانهست، در طی سالیان و نسلها ادامه دار شدن و افراد کمی بودن که پرسیدن خب چرا چنین چیزی وجود داره؟ که البته از میون اونا هم به اکثرشون گفته شده " چون فرهنگ، چون تابو، چون عرف " و مجبور شدن ساکت شن و بشینن سرجاشون و فقط عدهی کمیشون بودن که با مطرح کردن این پرسش، واقعا باعث روشنگری دیگرانِ دنبالرو شدن و تغییری در چارچوبهای بیمعنی ایجاد کردن.
با این حال حتی همون اکثریتی که جوابی بهشون ندادن و صرفا مجبورشون کردن همون راه رو ادامه بدن هم با مطرح کردن پرسش " با کدوم منطق چنین فرهنگ/تابو/ عرفی " وجود داره کار بزرگی کردن؛ کاری به بزرگی شکستن تابوی تابوها حتی در مقیاس یک نفر!
منظورم اینه که وقتی میپرسم " چرا این کار رو میکنیم با نباید بکنیم؟ با کدوم منطق و دلیل؟ " میدونم که قراره بشنوم " چون این فرهنگ و عرف در ذهن ما ریشه دوونده "
اما چیزی که بعدش پیش میاد مهمه. وقتی دوباره میپرسم " خب، پس این ناشی از فرهنگه و فرهنگ قابل تغییره، پس باید ما این تغییر رو ایجاد کنیم "
اما دیگه ریکشن خیلی خوبی نمیگیرم و باز هم تابوها غلبه میکنن.
خب چرا؟ وقتی هیچ منطقی پشت خیلی از چیزها نیست، چرا باید با آگاهی از اینکه ریشه در هیچ دلیل منطقیای ندارن باز هم ادامهشون بدیم؟
منظورم اینه که شاید هزاران نفر در طی سالها بوده باشن که از خودشون نپرسیدن چرا چنین عرفی چین فرهنگ و چنین تابوهایی وجود دارن و صرفا بهشون عمل کردن، خب اوکی شاید مشکلی نداشتن. اما وقتی یکی این سوال رو از خودش و همون فرهنگ میپرسه، نمیشه ازش توقع داشته باشیم باز هم به همون روش ادامه بده.
چرا وقتی یکی میخواد اون عرف رو برای خودش تغییر بده بازم جلوش رو میگیرن؟ مگه اون انسان (ها) قصد دارن جلوی کسایی که با اون خرده فرهنگ اوکی هستن رو بگیرن؟ نه، صرفا میخوان حالت دیگرش رو هم رقم بزنن برای خودشون و همین! که نشون بدن هردو حالت محتمله و هیچ اشکالی هم نداره!
واقعا دلم میخواد از همهی کسانی که از یک سری چیزها متعصبانه دفاع میکنن بپرسم " برای چی؟ دلایلت چیه براش؟ "
و خب شاید قانعم کردن واقعا چون توی ذهن من ممکن نیست بدون دلیل قانع کنندهای چیزی رو انقدر شدید و با تعصب دنبال و حمایت کنی!
ولی گویا توی ذهن خیلی از این چنین افراد نیازی به دلایل خاصی نیست، و این خیلی درکش واسم سخته که خب چرا پس؟
و چیزی دیگهای که توی ذهنمه اینه که والدین ( نمایندهی فرهنگ، عرف، جامعه، تابوها، چارچوبها، مراقبتها و همه چیز و خیلی چیزهای دیگه ) همیشه میگن خیر بچههاشون رو میخوان و واقعا هم میخوان، واقعا هم نگرانشون هستن، اما اگر بچهها قرار بود همیشه ۱۰۰ درصد مطابق چیزی که والدینشون میگن عمل کنن و از هیچ چارچوبی پاشون رو فراتر نذارن، نسلها یکی پس از دیگری دقیقا شبیه هم میشدن، هیچ تغییر و تحولی رخ نمیداد و تاریخ یک کتاب میشد که فصل اولش توی باقی فصلهاش تکرار شده!