من در خیالاتم ،هر روز خودم را به آغوشت دعوت میکنم.
تو شبی اینجا تُرک میشوی ، چای لیوانی مینوشیم باهم.
شبی هم چارقد بر سر داری و من قربان یالیقت میروم...
تو روزی بلوچ میشوی برایم ، و چشمان لوچ من یک مفهوم نسبی میشود . من تو را می بویم ، بوی ادویه های سیستان را میدهی. بنشین اینجا میخواهم برایت یک چیستان بگویم، که بلد نیستی جوابش را هان؟ یک چیستان طلبت. خوب لاف آبادانی بلدی.
من در خیالاتم چشمان تو را سرمه میکشم روزی به حقیقت میرسد و با خود میگویم یک جا من چشمانت را سرمه کردم کجا بود؟ اه فراموش کرده ام.
#فاختِه
"زایشافکار"
قانون هفدهم " قدرت چشم ها را جدی بگیر"
قانون هیجدهم "وقتی قهوه ات سرد شده یعنی فکرهای مهم تری از خوردن قهوه داری ، بگذار سرد شود"
فقط ادمای هات و وری گود میدونن «من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوزادهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمیشد»یعنی چی.
"زایشافکار"
واژه سکوت را میبینی؟ شاید"سکو"یی است که "تُ" روی آن ایستاده ای و "من" مسکوت تو را مینگرم.
حدود دوسال سال از سرودن این شاهکار گذشته و من هنوز دارم فکر میکنم که کدوم سکوت؟ کدوم تو؟ کدام نگریستن؟ وهم یا سایه یک خیال؟
از آدمایی که راجب شخصیتم نظر میدن متنفرم
( تمام آدمای زندیگم راجب شخصیتم نظر میدن)
"در هرجایی از این مملکت، خدایان عقل و الهگان آزادی، با بازه سنی ۱۳ ساله کودک گرفته تا پیرسگهای ۸۰ به بالا، لخت و عریان، تن فردوسی پاکزاد را در گور با شعار «زن، زندگی، آزادی» میلرزانند، میبینی. الحق که ارواح عمّهشان! سگپدرها یک خط از حکیم خراسان نخواندهاند؛ چرا که به نقل از ابوالقاسم فردوسی:
«منیژه منم دخت افراسیاب/ برهنه ندیده تنش آفتاب.»
از طرفی، آنور دنیا ساکن و مفتخر به وطندوستیشان، لاف «جانم فدای ایران» را میزنند و حرف از کوروش با انبوهی ریش که میشود، سینه آزادی اندیشه را با ریش و پشم سپر میکنند و موقع خرید مارک خارجی خمیر دندانشان، مایه فخر و مباهات در مقابل زن برادر شوهرشان میشود. جیغ میکشند که: «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» و پست «پندار نیک، کردار نیک» لایک میکنند و به پارسزادگی مفتخرند و احمقتر از آنکه بدانند کوروش کمکحال همسایگان زمان خود بوده و جمهوری اسلامی را دقیقا به همین کار محکوم میکنند.
گلو میدرند که چی؟ که ما آریایی هستیم، عرب نمیپرستیم؛ ولی بشکههای شکمگنده آلسعود را «برادر» میخوانند و بوی گند تملقگوییشان شهر را برداشته.
دیدی آقای رنگو؟ تیر ۱۴۰۳ عده ای در طلب اصلاح (شاید که باشند اصلاح طلب)در صف مهر شناسنامه، و تیر ۴۰۴، ۱۰ لیتری به دست در صف طلب آب بودند.
حماقت میکنند، رأی غلط میدهند و به پاس گهخوری، گردن جمهوری اسلامی میاندازند.
اینجا یک تیر در کردن و زلزله رابطه مستقیمی با گرانی بنزین و صف طویلش دارد.
هنوز جان گلولههای رضامیرپنج مادر به خطا بر روی پیکر “رضا جانمان” هست و کودکان در بازه ۱۰ تا ۲۰ سال، میرپنجزادگان را نماد عدالت و پاکی و مظلومی میدانند و زندانهای ساواک تنها یک لوکیشن زیبا برای فیلمهایمان است، نه درس عبرت؛ با این حال باز دل کودکان ۱۳ سالهمان هوای انحنای دماغ محمدرضا را دارد. آقای رنگو، ما خستهایم! از روزهای بیبرقمان، از این دایره باطل ناآگاهی و تکرار، رقص بر لبه تناقض فردوسی و آزادی تن، فاجعهای به نام حافظه تاریخی ضعیف و لوکیشن فیلمها، از تکرار بیمسئولیتی مزمن، نان به نرخ روز خوری سیاسی و اجتماعی اسهالطلبهای بی پدر.
*پ.ن برخی از متن برفته از صحبت های فرزند شهید
#فاختِه
آزادی بیانی که نتونی حقیقتو بگی به چه درد میخوره؟ کیهانی که نتونه فریاد حقیقت بزنه به کدوم درد میخوره؟