"زایشافکار"
من و باران جایمان را عوض میکنیم گاهی
باران عزیزم تو اینجا میباری یکی از باید بستن چتر و زیر باران رفتن مینویسد و اما من چه؟ من تنها دفتری را خیس میکنم و چشمی را ضعیف و در نهایت پدر جیب خالی میشود از خرید عینک ته اسکانی و دفتر نو.
از آدمایی که زندگیو عالی و وری گود بدون در نظر گرفتن سختی و پستی میبینن متنفرم.
جای دندان های مادر روی انگشتان عمه است ، عمه "فروغ "فریاد میزند او میگوید مادرم یک دیوانه اوتیسمی است من که نمیدانم اوتیسم چیست جرات پرسیدن هم ندارم، صورت عمه فروغ سرخ است مادر بزرگ داد میزند و میگوید دستت بشکند" فرزاد" پدر با خنده ی مصنوعی میخواهد چاقو را از دست مادرم بکشد عمه داد میزند و میگوید دیوانه ی بدبخت زود شوهرت دادند عقل در نیاورده ای،مادر بعض میکند ،پدر آغوش را باز.
"فاختِه "