پارت نوزدهم. رمان
بغلش گریه ام افتاد و بعد از بغل رفتم تا لباسم رد عوض کنم داشتم لباس میپوشیدم که رویا اومد داخل گفت:حالت خوبه عشقم
لباسمو پوشیدم و گفتم:خوبم نفسم فقط یکم احساسی شدم
رویا:الهی بمیرم
حامی:اگه تو نباشی منم نیستما
رویا:اوخیی
شلوارم رو عوض کردم رویا رو تخت نشسته بود و به سقف زل زده بود گفتم:چرا به شفق خیره شدی
رویا:تو فکر بودم بیا بریم پایین
حامی:برین عروسکم فقط وایسا
رویا:باش چیشده
رفتم جلو دست رویا رو گرفتم بغلش کردم و بوسش کردم و گفتم تا وقتی زنده ام پیشتم
رویا هم محکم بغلم کرد و ساکت موند
رفتیم پایین جانا رو دیدم روی مبل نشسته بود میخواست گریه ام بگیره که دیدم یکی بغلم کرد
دیدم نیلا بود
نیلا:سلام بابائی
حامی:سلام جوجه من
رو زانوهام نشستم دستشو گرفتم و کشیدم ش سمت خودم و بغلش کرد و دستشو بوس کردم
گفتم:چه خبر
نیلا:هیچی
حامی:🥹الهی
نیلا:بابا گوشیتو بده بازی کنم
حامی:گوشی م کجاست
نیلا:نمیدونم
حامی:اونطرفه بیا بریم
رمز گوشیمرو زوم و بهش دادم رو پاهام نشسته بود موهای طلاییش که بسته بود خیلی ناز بود دیدم رفته تو گالری گفتم:بابا نگه نمیخواستی بازی کنی
نیلا:نوچ میخوام عکسا رو ببینم
حامی:ببین