eitaa logo
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
129 دنبال‌کننده
766 عکس
218 ویدیو
0 فایل
[بـه نـام خـالـق زلـف هـای فـر تـو✨] [صــبـح شـد چشمام خـشک شـد💛] [به راه،نیومدی دلـم واسـه تـو خـودشـو کشـت مـرد!✨] [شـروعمـون: 1404/10/15💛] [کـدمـون:346🎟✨] [مـن: @mahla_30975 💛] [اصـکـی؟ مـنـبع یـا فـور بـزن✨] [لـف؟در شـان شـمـا نیـسـت💛]
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از چنل فیل شده بیو چنلو چک کنین🙂✨حامیم/ℎ𝒶𝒶𝓂𝒾𝓂🤍
چالش داریم بیاین بگید از کجای گوشیم اسکرین بدم شما بگید من 18 میام همرو جواب میدم و اسکرین میدم https://abzarek.ir/service-p/msg/3384720 توی این ناشناس بگید
سلام سلام صبح بخیر
شرمنده ببخشید دیشب شب بخیر را نزدم حلالم کنید 🎀🙏🙏🤍
پارت بیست و سوم. رمان حامی گفت: خانم خارجی چه خبر از امین جانا:ا..امین حامی:اره..شمارشو داری؟ جانا:آره دارم عه یعنی چیزه ندارم حامی:ای شیطون جانا:خب میخوای دعوام کنی دیگه (نویسنده:جانا خیلی از حامی حساب مییره) حامی:نه چرا باید دعوات کنم جانا:که شماره امین و دارم حامی:نه خب توهم دوست داری؟ جانا:اهوم حامی:الهی برو به بقیه بگو بیاند داخل جانا رفت بیرون تا بهشون بگه تو این زمان صحبت رویا و حامی: رویا:خیلیییی دوستت دارم حامی:منم حتی جون تو واسه ام بیشتر اهمیت داره نسبت به خودم رویا:نه دیگه آقای صالحی آنقدر دستور به خودت نده تا خسته بشی مامان لیلا اول وارد شد و گفت:پسرم حامی:جانم مامان لیلا:میدونی چقدر نگران شدیم حالت خوبه؟؟ حامی:آخه ببخشید اره خوبم مامان سما:داماد عزیزم چطوری حامی: مرسی مادرجان خوبم ببخشید توی زحمت افتادین مامان سما:نه چه زحمتی سلامتیت واجب تره باباحمید:حامی بابا خوبی حامی:مرسی خوبم بابابهرام:دامادم خوبی حامی:مرسی قربون شما ⚘ فلش بک⚘_______________ فردا صبح ساعت 08:00 حامی بیدار بود تقریبا رویا هم دنیا کنار مامان سما داشت آماده میشد توی این شب تولد دوستش بود رایان به حامی زنگ زد تا حالش‌رو بپرسه مکالمه رایان و حامی البته با گوشی رویا +الو داداش _الو رایان جان +چطوری داداش _الحمدلله بهترم +خب خداروشکر _چه خبر از بچه ها +خوابن گوشی ت هم اینجا _بعله +خب کِی مرخص میشی _فکر کنم 11:00 +خب کاری نداری _نه قربونت +خداحافظ _خدانگهدار ______________ حامی نشست رو تختش همه با اسرار حامی رفته اند خونشون نگاهی به تخت کنارش انداخت که رویا بود موهای لخت طلایی که روی صورتش بود با صدای خواب‌آلود گفت:حامی حامی:جانم رویا بلند شد موهاش و باز کرد و بالا بست شالش و پوشید و گفت:چه خبر حامی:من خبر دارم اینجا مگه رویا:خوابم میاد حامی:میریم خونه کامل بخواب انگار تو بیشتر من خسته ای رویا:هعی
پارت بیست و چهارم. رمان دکتر اومد داخل و گفت:یه خبر خوب دارم براتون حامی:چی آقای دکتر؟ دکتر:آقای صالحی همین الان میتونید مرخص بشین حامی:مگه دکتر:اون آزمایش جوابش اومده شما به خاطر استراحت ناکافی...استرس......ترس.....ناراحتی و .....دچار این مشکل شدید رویا:الهی همش تقصیر من بوده دکتر:پاشین لباستونو بپوشید و برید رویا:حامی ببخشید بلند شو بریم حامی:عشقم هیچی تقصیر تو نبوده کمکم میکنی؟ رویا:حتما فقط زنگ بزنم به مامانم و مامانت که نیان حامی:باشه رویا زنگ زد بهشون و گفت نیاند حامی:خب کمکم کن دیگه تا بلند شم رویا:اوخ یادم رفت رویا دست حامی رو گرفت و کم‌کم بلندش کرد و رفت تا لباس بپوشه آنقدر بی‌حال بود که از رویا کمک خواست که لباس های بیمارستان رو در آورد و لباسش و عوض کرد رویا لباس تمیز واسش آورده بود اونو تنش کرد و لباس و تحویل داد و هزینه رو پرداخت کرد _______________ تو ماشین رویا پشت فرمون اهنگ قلب منی میدان آزادی رو رد کردن و داشته اند میرفتن خونه مامان سما همه اونجا رفته بودن روز سه شنبه ساعت:12:55 دقیقا پنجشنبه اون هفته جانا میرفت خارج(فرانسه) رسیدن به خونه رویا پیاده شد در رو برای حامی باز کرد حامی پیاده شد و به طرف در خونه حرکت کردن رویا زنگ در رو زد رایان:کیه رویا:ماایم رایان در رو باز کرد حامی اول وارد شد بعد رویا کفش هاشون رو داشتند در می آوردن که نیلا دوید سمتشون گوشی حامی دستش بود وگفت:باباااا حامی نیلا رو بغل کرد و گفت:سلام نیلا:سلام حامی:چه خبر نیلا:هیچی نیلا بغل حامی بود و رفت تو حال رویا هم رفت تو حال بعد از سلام و احوالپرسی با همه حامی گفت:نیلا خانوم گوشی مو بده نیلا:بیا حامی:بیا یا بفرما؟ نیلا:بفرما رفتند سر سفره ناهار تقریبا ساعت: 13:10
پارت بیست و پنجم. رمان ناهار:خورشت فسنجان غذا رو خوردن رویا و دنیا و جانا رفتن ظرف هارد بشورند مامان لیلا رفت سر گوشیش مامان سما هم داشت نورا رو میخوابوند تا اینکه نیلا اومد سرشو گذاشت رو پای حامی و خوابید ظرف ها تموم شد اومدن نشستن رویا اومد کنار حامی نیلا رو اومد برداره که حامی گفت:بزار بخوابه رویا:آخه خسته میشی حامی:نه خوبه رویا رفت پیش نورا یکم کنارش موند و رفت کنار مامان لیلا نشست جانا:داداشی حامی:بله جانا:امین میگه که حامی:جانا الان وقتش نیست بعدا صحبت میکنیم جانا:آخه مهمه حامی:بیا تو اتاقی که نورا خوابه ببینم چی میگی دنیا یه پشتی کوچیک آورد و گذاشت زیر سر نیلا تا حانی بلند بشه حامی جانا رفتن تو اتاق حامی:چیشده جانا جانا:امین گفتش که میخوام بیام خواستگاریت حامی:چی؟خواستگاری؟ میدونه میخوای بری خارج؟مامان و بابا میدونن؟ جانا:آره خواستگاری میدونه میخوام برم اما مامان و بابا نمیدونن حامی:حال کِی میخواد بیاد جانا:امروز که سه شنبه اس گفت پنجشنبه حامی:پنجشنبه ...... باشه پس چهارشنبه صبح میام با رویا دنبالت بچه هارو میزاریم خونه مامان و سه تایی میریم خرید فقط حواست و باید جمع کنی زندگی کردن سخته جانا:باشه حالا بیا بریم بیرون حامی:برو من یکم میمونم کنار نورا در رو ببند جانا:باش جانا در رو بست و رفت رویا:حامی کو جانا:کنار نورا حامی کنار نورا دراز کشید یکم فکر کرد جانا خواستگاری خارج چه سخته میخواد عروسی کنه؟ آجی خوشگلم چیکار کنم بغض کرد از شدت سختی گریه افتاد داشت گریه میکرد که رویا اومد تو حامی سریع اشکاشو پاک کرد و بلند شد نشست رویا:حامی گریه کردی حامی:نه چطور رویا:بابا چشمات خیلی قرمزه حامی:نه خوبم رویا:بگو ببینم چیشده؟ حامی:خب...‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا