پارت بیست و چهارم. رمان
دکتر اومد داخل و گفت:یه خبر خوب دارم براتون
حامی:چی آقای دکتر؟
دکتر:آقای صالحی همین الان میتونید مرخص بشین
حامی:مگه
دکتر:اون آزمایش جوابش اومده شما به خاطر استراحت ناکافی...استرس......ترس.....ناراحتی و .....دچار این مشکل شدید
رویا:الهی همش تقصیر من بوده
دکتر:پاشین لباستونو بپوشید و برید
رویا:حامی ببخشید بلند شو بریم
حامی:عشقم هیچی تقصیر تو نبوده کمکم میکنی؟
رویا:حتما فقط زنگ بزنم به مامانم و مامانت که نیان
حامی:باشه
رویا زنگ زد بهشون و گفت نیاند
حامی:خب کمکم کن دیگه تا بلند شم
رویا:اوخ یادم رفت
رویا دست حامی رو گرفت و کمکم بلندش کرد و رفت تا لباس بپوشه آنقدر بیحال بود که از رویا کمک خواست که لباس های بیمارستان رو در آورد و لباسش و عوض کرد رویا لباس تمیز واسش آورده بود اونو تنش کرد و لباس و تحویل داد و هزینه رو پرداخت کرد
_______________
تو ماشین
رویا پشت فرمون
اهنگ قلب منی
میدان آزادی رو رد کردن و داشته اند میرفتن خونه مامان سما
همه اونجا رفته بودن
روز سه شنبه
ساعت:12:55
دقیقا پنجشنبه اون هفته جانا میرفت خارج(فرانسه)
رسیدن به خونه رویا پیاده شد
در رو برای حامی باز کرد
حامی پیاده شد و به طرف در خونه حرکت کردن
رویا زنگ در رو زد
رایان:کیه
رویا:ماایم
رایان در رو باز کرد
حامی اول وارد شد
بعد رویا
کفش هاشون رو داشتند در می آوردن که نیلا دوید سمتشون گوشی حامی دستش بود وگفت:باباااا
حامی نیلا رو بغل کرد و گفت:سلام
نیلا:سلام
حامی:چه خبر
نیلا:هیچی
نیلا بغل حامی بود و رفت تو حال رویا هم رفت تو حال
بعد از سلام و احوالپرسی با همه
حامی گفت:نیلا خانوم گوشی مو بده
نیلا:بیا
حامی:بیا یا بفرما؟
نیلا:بفرما
رفتند سر سفره ناهار
تقریبا ساعت: 13:10
پارت بیست و پنجم. رمان
ناهار:خورشت فسنجان
غذا رو خوردن
رویا و دنیا و جانا رفتن ظرف هارد بشورند
مامان لیلا رفت سر گوشیش
مامان سما هم داشت نورا رو میخوابوند
تا اینکه نیلا اومد سرشو گذاشت رو پای حامی و خوابید
ظرف ها تموم شد
اومدن نشستن رویا اومد کنار حامی نیلا رو اومد برداره که حامی گفت:بزار بخوابه
رویا:آخه خسته میشی
حامی:نه خوبه
رویا رفت پیش نورا یکم کنارش موند و رفت کنار مامان لیلا نشست
جانا:داداشی
حامی:بله
جانا:امین میگه که
حامی:جانا الان وقتش نیست بعدا صحبت میکنیم
جانا:آخه مهمه
حامی:بیا تو اتاقی که نورا خوابه ببینم چی میگی
دنیا یه پشتی کوچیک آورد و گذاشت زیر سر نیلا تا حانی بلند بشه
حامی جانا رفتن تو اتاق
حامی:چیشده جانا
جانا:امین گفتش که میخوام بیام خواستگاریت
حامی:چی؟خواستگاری؟ میدونه میخوای بری خارج؟مامان و بابا میدونن؟
جانا:آره خواستگاری میدونه میخوام برم اما مامان و بابا نمیدونن
حامی:حال کِی میخواد بیاد
جانا:امروز که سه شنبه اس گفت پنجشنبه
حامی:پنجشنبه ...... باشه پس چهارشنبه صبح میام با رویا دنبالت بچه هارو میزاریم خونه مامان و سه تایی میریم خرید فقط حواست و باید جمع کنی زندگی کردن سخته
جانا:باشه حالا بیا بریم بیرون
حامی:برو من یکم میمونم کنار نورا در رو ببند
جانا:باش
جانا در رو بست و رفت
رویا:حامی کو
جانا:کنار نورا
حامی کنار نورا دراز کشید یکم فکر کرد
جانا
خواستگاری
خارج
چه سخته
میخواد عروسی کنه؟
آجی خوشگلم
چیکار کنم
بغض کرد از شدت سختی گریه افتاد
داشت گریه میکرد که رویا اومد تو
حامی سریع اشکاشو پاک کرد و بلند شد نشست
رویا:حامی گریه کردی
حامی:نه چطور
رویا:بابا چشمات خیلی قرمزه
حامی:نه خوبم
رویا:بگو ببینم چیشده؟
حامی:خب...