عزیزم من بهت گفتم سد زندگیت رو با هورنفلس و کوارتزیت و گابرو بنا کنی.
خودت خواستی اونی که میسازی از تالک باشه .
کنگاور بودم، جلوی موکب یه لیوان چایی گرفتم و منتظر موندم گوشیم شارژ بشه.
مداحی پخش میشد و مردمِ اونجا با تمومِ جونشون خدمت میکردن.
میتونم بگم یک دقیقه بعدش، یک تیکه از قلبم شروع کرد به تپشِ زیاد. کل بدنم گرم شد و نفسم تنگ شد. انگار یه نور توی قلبم تابید. البته بزار رُک بگم. تابش نبود، قلبم داشت میسوخت..قلبم شعله ور شد و انگار چشمام میسوخت.
اونجا فهمیدم که چقدر دلتنگ امامحسین بودم. دلتنگیای که دوسال توی قلبم مونده بود و شعلهور نمیشد. چون وقت شعلهور شدنش رو نداشتم..