eitaa logo
𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
22 دنبال‌کننده
24 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به، سلام 3: اینجا بنده کمی فن فیکشن و آرت y/n x میزنم، درخواستی هم البته که قبوله >:) خلاصه هرچی شما بگی👍🏻 اینم لینک~ https://abzarek.ir/service-p/msg/2516802
مشاهده در ایتا
دانلود
یه دیوونه ای در گوشم داره زمزمه میکنه امشب یه سناریو با خرس مورد علاقه ام بنویسم (فانتایم فردی*)
شما: سالام پیویتو میدی کارت دارم من: باشد... @sara_1_2_4
اهم من خودم در حال حاضر مغز ندارم برای ایده، میرم کارام رو انجام بدم وقتی اومدم شروع میکنم نوشتن هرچی ایده کثیف تر بهتر >:) اصلا وحشتناک ترین و یاندره ترین و کثیف ترین ایده ای که به ذهنتون میاد رو بگید، حد مرز نزارید ببینم چقدر ذهن های بازی دارید😂😁🤣 تو ناشناس منتظرتونم 3:
اوکی بابا اصلا ولش کن فکر میکنم ببینم چه سم اسیدی مریضی به ذهنم میاد بنویسم
برم آهنگ گوش کنم که ایده های مریض دارن به رشته تحریر در میان >:))))))
خدا از من و اینچیزی که دارم مینویسم نگذره...
pov: سعی کردی فرار کنی... اوضاع حسابی بهم ریخته بود. فانتایم فردی بنظر هر ثانیه دیوانه تر میشد و قصد نداشت آرام بماند نمیفهمید چطور شد که تو فرار کردی. پوزخندی وحشی تر از همیشه روی لب اش بود، البته حدس میزد داری چیکار میکنی اوه تو همیشه به طرز وحشتناکی قابل پیشبینی بودی. هیچکدوم از انیماترونیک های دیگر حتی یک قدم هم جا به جا نشده بودند، همه میدونستند بهتر است خودشان را وسط بازی موش و گربه تو و او نیندازند. و در همین حال که او با قدم هایی عمدا آهسته در راهرو ها قدم میزد، تو بدن دردناک و خسته ات را از روی فلز سرد و بی رحم دریچه هوا به داخل میکشیدی خزیدن در شرایط تو سخت ترین کار ممکن بود... نمیتوانستی تعداد کبودی های روی بدنت را بشماری. مچ دست و پایت از همه بیشتر، آن انیماترونیک وحشی و خشن نمیدانست چطوری باید قدرت هیولا وار اش را کنترل کند با اینکه برایش ساده ترین کار بود، متعجب بودی چطور هنوز استخوان های بدن ضعیف و انسانی ات را نشکسته. آه خسته و ساکتی کشیدی، تک تک اندام هایت میلرزیدند. نیمی از سرما... نیمی از خستگی... و بیشتر از ترس ترس اینکه هر لحظه پیدا شوی، میدانی که از عواقب اش جان سالم به در نخواهی برد اما اگر موفق شوی از این جهنم زیرزمینی سرد فرار کنی... آب دهانت به سختی پایین رفت و پوست خشک گلویت را سوزاند. این "اگر" موفق شدن تنها چیزی بود که تو را وادار میکرد به جلو بخزی. میترسیدی حتی صدای نفس کشیدن ات هم به گوش فردی برسد، نمیدانستی چقدر طول خواهد کشید تا با آن لبخند بزرگ به تو خوش آمد بگوید. و جواب سوال ات را سریع تر از آنچه انتظار داشتی گرفتی... به محض بیرون کشیدن بدن خسته و کبود ات از دریچه خفه و تنگ فلزی، سعی کردی روی پاهایت بایستی. پاهایی که پس از مدت طولانی دویدن میلرزیدند و درد میکردند دست ات را ناخودآگاه به لبه دیوار گرفتی تا خودت را نگه داری. چند بار تا به حال موفق شده بودی به دفتر کنترل اصلی برسی و هر بار برگردانده شدی...؟ مهم نبود. سر ات را بشدت تکان دادی تا سرگیجه افکار ات را دور کنی. نمیخواستی مثل پروانه ای احمق در دام فکر های خودت گیر بیفتی. چند قدم جلو رفتی، حتی نه آنقدر زیاد. آسانسور فلزی با صدای بلندی که برای همه آزار دهنده بود جلویت بود. فقط چند قدم جلو تر از تو، آزادی ایستاده. نمیدانی چقدر دل ات برای این صدای وزوز احمقانه و آزاردهنده تنگ شده. شاید هفته هاست دنبال راهی هستی که دوباره به اینجا برسی، قبل از اینکه... دستی سرد، به سردی فلز بی رحم شانه ات را گرفت. همان لمسی که ازش میترسیدی... دست و پاهایت در لحطه یخ زدند و خون در رگ خشکید. قلب ات در قفس سینه تقلا میکرد و ذهن ات فریاد میکشید اما بدن؟ بدن فقط یخ زدن را یاد گرفته بود. در جا خشک شدن، مثل حیوانی که در تله افتاده. "خب خب خب، کاپ کیک کوچولو به این زودی میخواد کجا بره~؟" از بی حرکت ماندن بی زار بودی، اما عضلات دردناک و کبود ات یاری نمیکردند. بدن ات به تو خیانت کرده بود و تو برای این از خودت متنفر میشوی، متنفر که چرا فرصتی دوباره ات را از دست دادی. اصلا چطور میتوانستی به اینجا برسی؟ چطور میتوانستی چندین بار انقدر نزدیک شوی و هربار فقط... مگر اینکه بازی زیبای تعقیب و گریز خودش باشد. چیزی که فانتایم فردی هرگز از آن خسته نخواهد شد و در یک ثانیه، او تو را به سمت خودش چرخاند تا درخشش وحشیانه چشم های آبی رنگ اش را به وضوح ببینی. لب هایت شروع کرد به لرزیدن فردی سرش را مانند والدی سرزنشگر تکان داد وصدای کلیک فلزی از خودش در آورد. به وضوح ترس ات را مسخره میکرد "اگه قراره اینطوری شکست بخوری اصلا چرا تلاش میکنی؟" بلاخره دهانت را باز کردی. کلمات به زور از گلویت خارج میشدند "تو چرا اینکار رو با من میکنی؟؟ از این چی بدست میاری؟" انیماترونیک ابرویی بالا انداخت. صدای وزوز موتور اش را در قفسه سینه به خوبی میشنیدی. داشت فکر میکرد...؟ نیشخند همیشگی اش گشاد تر شد، آنقدر که دندان هاش براق اش را ببینی براق و سفید خطرناک و مصنوعی لبخندی که فقط برای دیوانه ای مثل او بود. انگشت هایش محکمتر در پوست رنگ پریده شانه ات فرو رفتند "از این چی بدست میارم؟ سرگرمی..." وانمود کرد فکر میکند، دوباره نگاهش به تو دوخته شد "... و تو رو~" قبل از اینکه بتوانی پردازش کنی، بدن سبک و کوچک ات را بلند کرد و به خودش چسباند آنقدر محکم که با این عضلات دردناک و کبود نتوانی مقاومت کنی. اشک نرمی گوشه چشم ات را خیس کرد دعا کردی همین حالا تو را زمین بگذارد تا فرار کنی. اما بنظر این پایین خدایی وجود نداشت. و همینطور که فانتایم فردی برای خودش آهنگ نامفهومی را زمزمه میکرد تو اشک ریختی و اشک ریختی و فقط اشک ریختی پروانه به تور برگشت و طعمه به غار...
فقط یه روانی مثل من میتونه همچین چیزی بنویسه* به بزرگی خودتون ببخشید اگه کمه 3:
https://eitaa.com/88061534/2510 بخون تا خواب ات ببره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا