eitaa logo
فرهنگ سلیمانی
71 دنبال‌کننده
980 عکس
790 ویدیو
8 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فاطمه‌صداقت تیغ آفتاب و تشنگی و نور تند خورشید، بی‌جانم کرده بود. با گلویی خشک و نفس‌هایی آرام لحظه‌ها سپری می‌شدند. بعد از آن‌همه حفاری و کندن زمین، رمقی در دستانم نمانده بود. به پیشنهاد بچه‌ها نشسته بودم پشت یک تپه‌ی کوچکِ خاکی و کارهایشان را نظاره می‌کردم. دو طرف را می‌پاییدم که کسی نیاید. چه دلی داشتند. من که از ترس مرتب چشمانم را باز و بسته می‌کردم. در ذهنم دنبال جواب می‌گشتم. جواب اینکه چرا باید به آن‌جا می‌رفتم؟ همین‌که با خودم حرف می‌زدم نگاهم افتاد به حبیب. دو دستش را کنار دهانش گذاشته بود و فریاد می‌زد:« مَمد، اون‌جوری نچین لو می‌ریم. خنگِ خدا!» بعد آهسته و خمیده جوری که دیده نشود سمت جلو دوید. روی زمین خوابید و سینه‌خیز از زیر فنسی که دورتادور پادگان کشیده شده بود داخل رفت. آرام آرام خودش را به محمد رساند؛ به محمد لاغر و آفتاب‌سوخته با موهایی مجعد که حسابی تخسش کرده بود. کنارش رسید. اول یک پس‌گردنی به او زد. بعد بوته‌ها را گرفت و خودش مشغول شد. همزمان گفت:« اینو زدم که بدونی باید کارتو درست انجام بدی.» محمد از فرصت استفاده کرد. دوان دوان سمت فنس آمد. از زیر همان راهی که حبیب درست کرده بود خودش را به این طرف، به سمت ما کشاند. پا تند کرد و روی زمین نشست. دست‌هایش را به هم مالید. رو به جواد کرد:« وای چی بشه. همه چی ردیفه!» جواد هم مثل او خندید. سرم را سمت پادگان چرخاندم. حبیب هم داشت به طرف ما می‌آمد. کنارمان نشست و پرسید:« همگی آماده؟ طعمه داره می‌رسه!» پشت آن تپه‌ی کوچک سنگر گرفتیم. چشممان به سربازی بود که داشت از آن‌جا رد می‌شد. من می‌ترسیدم و گاهی سرم را قایم می‌کردم. حبیب اما با لذت نگاه می‌کرد:« ای‌ول. دو قدم دیگه.» سرم را بلند کردم. سرباز نزدیک و نزدیک‌تر شد. انگار قلب من هم داشت کنده می‌شد. حبیب زیر لب می‌شُمارد؛ معکوس. به عددیک که رسید سرباز داخل چاله افتاد. آخش به هوا رفت. این ‌طرف محمد و حبیب و جواد می‌خندیدند. آن‌طرف سرباز سعی می‌کرد خودش را از داخل گودالی که درونش افتاده نجات دهد. رو به محمد کردم و گفتم:« مَمد، آقاجون بفهمه چوبت تو آبه!» او هم دست لاغرش را دور گردنم انداخت و گفت:« من که در می‌رم چی فکر کردی. مگه یادت نیست اون‌دفعه؟» سرم را تکان دادم و یاد روزی افتادم که آقاجانم با آن هیکل فربه‌اش دنبال محمد افتاده بود تا تَرکه‌اش بزند. محمد هم داخل کوچه دویده و از تیر چراغ برق بالا رفته بود. پسرها از جایشان بلند شدند. من هم دنبالشان رفتم. دوباره به عقب برگشتم. دلم برای سرباز بی‌نوا سوخت. خودش را بیرون کشیده و داشت آهسته به طرفی می‌رفت. کمی ازشان عقب افتاده بودم. من کوچکتر بودم و ضیعف‌تر. همان لحظه برادرم محمد صدایم زد:« برس بهمون دیگه حسین‌آقا!» کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
فاطمه صداقت حبیب و جواد پسرعمه‌هایم بودند. گاهی با محمد و من و چند نفر دیگر جمع می‌شدیم و می‌رفتیم این‌طرف و آن طرف بازی می‌کردیم. محمد هشت ساله بود و من شش ساله. اصلا همه می‌دانستند جایی که محمد باشد حتما یک اتفاقی رخ می‌دهد. یک شَری به پا می‌شود. آرام در خانه را بازکردیم. پاورچین پاورچین داخل خانه شدیم. ماشین آقاجانم سر کوچه بود و می‌دانستیم او به خانه آمده تا خواب سر ظهرش را بکند و دوباره به مغازه برگردد. محمد جلو جلو رفت. پایش گیر کرد به قابلمه‌ای که مادرم شسته و کنار حوض گذاشته بود‌. صدای بدی داد. آقاجانم از خواب پرید. با دیدن محمد برزخی شد و ترکه‌اش را برداشت. از پله‌ها پایین دوید. دنبالش افتاد. محمد فرار کرد. از در کوچه بیرون زد. من هم داشتم نگاهشان می‌کردم. آقاجانم با عجله تا وسط کوچه رفت‌. بعد دوباره سمت خانه برگشت. سرش را تکان داد. نگاهی به من انداخت. جلو آمد:« باز رفته بودید طیاره‌خونه*؟ دوباره چه کار کردین؟» سرم را پایین انداختم و به این فکر کردم که الان با ترکه‌اش روی تنم می‌زند. او اما از مقابلم رد شد. از سه پله‌ای که به ایوان جمع و جورمان می‌خورد بالا رفت و دوباره روی رو اندازش دراز کشید؛ زیر پله جایی که باد خنک می‌زد. داخل خانه شدم. مادرم و خواهرم نرگس را دیدم. آن‌ها هم از خواب پریده بودند. جلو رفتم و ماجرا را تعریف کردم. مادرم روی دستش زد:« ای بلا نگیری ممد با این کارات. خودش کم بود تو رو هم می‌بره با خودش؟ ای خدا کی تابستون تموم می‌شه؟» *** با محمد هم‌مدرسه‌ای بودم. وقتی می‌فهمیدند برادر محمد هستم می‌گفتند:« تو داداش اون رئیسی هستی؟ مثل اون که نیستی و الا کتک داری!» دوران کودکی و نوجوانی، با همه‌ی شیرینی‌هایش می‌گذشت. دورانی که چند خواهر و برادر دیگر را هم به جمعمان اضافه کرد. روزها مدرسه می‌رفتیم و شب‌ها با پسرها فوتبال می‌زدیم. تابستان‌ها مادرم هرکداممان را سر کاری می‌فرستاد تا بیکار نباشیم و حرفه‌ای یاد بگیریم. او خیلی زحمت می‌کشید. پدرم مغازه‌ای داشت در خیابان انبار نفت و هر روز صبح به آن‌جا می‌رفت. مادرم هم داخل خانه یا خیاطی می‌کرد یا پشت دارقالی می‌نشست. ما بچه‌ها هر روز قد می‌کشیدیم و آن‌ها هرروز فرتوت‌تر می‌شدند. آن دوران شیرین گذشت تا من به هنرستان رفتم و سرنوشتم جور دیگری رقم خورد. ___ *طیاره‌خونه: چون اون موقع‌ها به پادگان قلعه‌مرغی که پادگان نیرو‌هوایی و برای آموزش سربازها بود می‌گفتن طیاره‌خونه. کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e
فاطمه‌صداقت به کارهای فنی علاقه‌ی‌ زیادی داشتم. با توجه به اینکه تابستان‌ها هم سر کارهای مختلف می‌رفتم شوقم برای رفتن به هنرستان و ادامه تحصیل در رشته برق بیشتر شده بود. به خیابان سرهنگ سخایی رفتم. وارد هنرستان پیشه شدم و تحصیلم را همان‌جا آغاز کردم. آغاز تحصیل من و آغاز تحولات داخل کشور و همزمانی‌اش با پیروزی انقلاب در سال پنجاه و هشت، نوید دوره‌ای تازه در زندگی‌ام را می‌داد. در آن دوران با دوستانم کارهای انقلابی هم می‌کردیم. این تغییر تازه وجودمان را پر از حس شور و شگفتی کرده بود. خوشحالی از رفتن شاه و برقراری حکومت اسلامی در همه‌ی جای شهر دیده می‌شد. مردم برای این دستاورد بزرگ جشن می‌گرفتند. خون تازه‌ای در رگ‌هایمان به جریان افتاده بود. دیگر از دوران سرکوب و خفقان خبری نبود. مردم به مراد دلشان رسیده بودند و شادی در همه جای ایران به جریان افتاده بود. این انقلاب اما در همان اوج شادی مردمش با یک چالش بزرگ از طرف دنیایی که نمی‌خواست این مردم آزاد باشند مواجه شد؛ حمله رژیم بعث عراق به ایران. خبر دهان به دهان و کوچه به کوچه می‌پیچید. تلویزیون و رادیو پر شده بود از خبرهای جنگ. مردمی که تازه داشتند نفس تازه می‌کردند حالا باید با این پدیده تازه دست و پنجه نرم می‌کردند. انگار اولین امتحان مقابلشان قرار داده شده بود. پاییز سال پنجاه و نه بود. با خبر شدم که پسرعمه‌ام جواد در بیمارستان تجریش حضور دارد. دلم می‌خواست بروم ببینم آن‌جا چه می‌کند. روز و شبش را در آن‌جا سپری می‌کرد. برایم سوال شده بود. طاقت نیاوردم. خودم تصمیم گرفتم آن‌جا بروم. تا بفهمم ماجرا از چه قرار است. وقتی وارد بیمارستان شدم با دیدن آن صحنه‌ها دلم آشوب شد. صحنه‌هایی درآورد که از رنجی بزرگ خبر می‌داد. سربازهایی که روی تخت دراز کشیده بودند. یکیشان پایش قطع شده بود. دیگری چشمش آسیب دیده بود. یکی دستش آسیب دیده بود. دلم چنگ زده شد. بغضم گرفت. سمت جواد رفتم و پرسیدم:« این‌جا چه خبره؟ چی شده؟» او که مثل خودم جوانی برومند شده بود گفت:« این بچه‌ها تو عملیات سوسنگرد* زخمی شدن. هر روز میام این‌جا کمکشون. وای حسین چه خبر بود اون‌جا، چه خبر بود.» این را گفت و رفت. به بچه‌های زخمی نگاه کردم. چیزی درونم جوشید. حسی غلیان پیدا کرد. حسی که من را به آن سمت می‌کشاند. به سمت جنگ و جبهه. همان‌جا در دلم تصمیم گرفتم که من هم بروم؛ به جبهه! __________ «عملیات سوسنگرد» آغاز عملیات ۲۶/۸/۱۳۵۹ پایان عملیات ۲۶/۸/۱۳۵۹ جبهه جنوبی مکان عملیات سوسنگرد کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
فاطمه‌صداقت این تصمیم برایم خیلی مهم بود. دوست داشتم هرطور شده من هم به مناطق عملیاتی بروم، به کمک رزمنده‌ها، برادرانم. احساس وظیفه می‌کردم. گویی دلم می‌خواست بتوانم در جنگ و دفاع از کشورم نقشی داشته باشم. این فکر همراهم بود. روز و شب. لحظه به لحظه. تا اینکه دی ماه سال شصت اتفاقی افتاد. به هنرستان بخش‌نامه‌ای مبنی بر شرایط ثبت‌نام در جبهه‌های حق علیه باطل رسید. من که تا آن لحظه انتظار کشیده بودم وقتی این خبر را شنیدم گویی بال درآوردم. همراه تعدای از بچه‌ها به دفتر مدیریت رفتیم. پشت در ایستادیم. منتظر شدیم تا ناظم هنرستان که فردی جدی و در بیشتر موارد بداخلاق بود بیرون بیاید. که بپرسیم ماجرای بخش‌نامه چیست. انتظار سختی بود که با آمدن آقای ناظم تمام شد. وقتی ما را دید به سرتاپایمان نگاهی انداخت. بعد دست به سینه ایستاد و با صدای زخمتش گفت:« خب! این‌همه آدم پشت دفتر جمع شدید که چی؟» یکی از بچه‌ها صدایش را صاف کرد و گفت:« آقا برای اون بخش‌نامه اومدیم. همون که برای اعزام به جبهه‌س. می‌شه شرایطش رو بگید؟» سرش را بالا و پایین کرد و محکم نفسش را بیرون داد:« به این راحتی‌ها نیست‌ها. باید یه شرط و شروطی رو اجرا کنید. باید یه کارایی بکنید تا اجازه‌تون صادر بشه. همچین الکی هم نیست.» به هم نگاه کردیم. ابروهایمان بالا پرید. همان پسر دوباره پرسید:« چی آقا؟ چه شرایطی؟» ناظم چند قدم جلو آمد و فاصله‌اش را کم کرد. ادامه داد:« اولا! باید رضایت همه‌ی معلم‌ها رو جلب کنید. همه.» بعضی لبخند زدند. بعضی هم زیر لب و آهسته گفتند می‌گیرم. ناظم سری جنباند و ادامه داد:« دوما! همه‌ی نمراتتون باید خوب باشه. همه. باید زرنگ باشید.» دست به سینه ایستادیم. داشت جالب می‌شد. او که ما را مصصم دید ادامه داد:« سوما! باید انضباطتون خوب باشه. خوب!» سکوت برقرار شد. یکی از بچه‌ها که بامزه‌تر از بقیه بود پرسید:« همینا بود؟ تموم شد آقا؟ چیزی که از قلم نیفتاده؟» ناظم نگاهی به او انداخت و جدی گفت:« خیر!» دور هم جمع بودیم. هرکس چیزی می‌گفت. بچه‌ها از دغدغه‌هایشان می‌گفتند. از اینکه دوست دارند حتما قبول شوند و به جبهه بروند. عزمشان جدی و تصمیمشان قطعی بود. با هم قرار گذاشتیم تلاشمان را بیشتر کنیم. درسمان را بخوانیم و نمره‌های خوب بگیریم. با اخلاق باشیم تا معلم‌ها راضی باشند. تا امضا را بگیریم. تا برویم! کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
فاطمه‌صداقت دروس فنی‌ام همیشه بیست بود.بابت آن نگرانی خاصی نداشتم. درمورد رضایت معلم‌ها کمی دلشوره داشتم. نشستم و به تک‌تک معلم‌ها فکر کردم. بعد از بررسی بهترین گزینه برای حرف زدن و مشورت کردن را «مهندس وجدانی» دیدم. او را خیلی دوست داشتم‌. او یک آدم متواضع و با اخلاق بود. دربیشتر دروس فنی معلمم بود. از او هم درس فنی یاد می‌گرفتم هم درس اخلاق. او فارغ‌التحصیل از فرانسه بود. بیشتر کتب درسیمان را تالیف کرده بود. با این حال فردی متواضع و خوش برخورد بود‌. با اخلاق و انسان بود. پیش او که رفتم و شرایطم را گفتم من را تشویق کرد. بعد هم با جمله‌ای که گفت ته دلم را آرام کرد:« برو رئیسی. فرم پذیریشت رو بگیر من امضا می‌کنم.» آن روز که این حرف از زبانش جاری شد خیلی ذوق زده شدم. فرمم را امضا و من را تایید کرد. خوشحال بودم. در پوستم نمی‌گنجیدم. با خوشحالی فرم را به دفتر بردم. ناظم که آن را دید سری جنباند و آن را از من گرفت. هم نمراتم قابل قبول بود. هم تایید بهترین معلم هنرستان را داشتم. چند روزی از دادن فرم‌ها گذشته بود. در خانه و مدرسه بی‌تابی می‌کردم. دلشوره داشتم ولی به کسی چیزی نمی‌گفتم. بالاخره صبرم لبریز شد. پیش یکی از بچه‌ها رفتم. همان‌که خیلی پیگیر بود و سوال می‌پرسید. با عجله از پله‌ها بالا می‌رفتیم که گفت:« فرم‌ها رو بردن پایگاه مالک‌اشتر. باید چند وقت دیگه گزینش بشیم. باید تو گزینش قبول بشیم!» به سرعت از مقابلم رفت. من ماندم و کلمه‌ی گزینش. بار اول بود آن را می‌شنیدم. بقیه‌ی پله‌ها را بالا رفتم. با اینکه نمی‌دانستم معنی‌اش چیست در دلم گفتم″ خدایا اگر تو این گزینش قبول بشم، سه روز روزه می‌گیرم!″ این را گفتم و توکلم را به خدا دادم. نظردونی حسین آقا https://harfeto.timefriend.net/16858201599509 کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
فاطمه‌صداقت چند روز دیگر هم گذشت. روز شنبه بود که از دفتر مدرسه صدایم زدند. مطمئن بودم درمورد فرم‌هاست. با عجله خودم را به آن‌جا رساندم. ناظم مدرسه فرمم را سمتم گرفت:« بیا. باید خودتونو معرفی کنید پایگاه مالک‌اشتر تا گزینش بشید و آموزش ببینید.» این را که گفت از خوشخالی لبخند پهنی روی لب‌هایم آمد. آن را گرفتم و خداراشکر کردم. عصر درخانه دنبال موقعیت مناسبی بودم تا موضوع را با مادرم درمیان بگذارم. آن روزها بچه‌های قد و نیم‌قد در خانه جولان می‌دادند و حسابی مادر را خسته می‌کردند. دوقلو‌ها کوچک بودند و خیلی کار داشتند. باید زمان مناسبی را برای حرف زدن با مادر انتخاب می‌کردم. وقتی که دیدم بچه‌ها درحال بازی هستند و مادر درحال استراحت، فرم را از داخل کیفم برداشتم و به مادر نشان دادم. همزمان خودم هم توضیح می‌دادم:« ببین مادر، باید اول بریم اون‌جا، پادگان، آموزش ببینیم. بعد می‌فرستمون جبهه‌ می‌خوام شما اجازه بدی. دلت راضی باشه.» مادرم کمی برگه را بالا و پایین کرد. دستی به موهای سیاهش کشید و برگه را سمتم گرفت:« بیا مادر. هرچی آقات بگه. من حرفی ندارم. شب اومد بهش بگو.» ازخوشحالی او را محکم بغل کردم. می‌دانستم مادرم که راضی باشد پدرم قطعا رضایت می‌دهد و مخالفتی نخواهد کرد. وقتی بعد از شام سفره را جمع کردیم، بچه‌ها را داخل اتاق بغلی هل دادم و سرگرمشان کردم. بعد پیش آقاجانم رفتم. پاهایش را دراز کرده بود و چای می‌نوشید. جلو رفتم و پاهایش را ماساژ دادم. درد زانو چند وقتی می‌شد به سراغش آمده بود. همانطور که نعلبکی را به دهانش نزدیک می‌کرد گفت:« دستت دردنکنه آقاجون. خوب شد.» از فرصت استفاده کردم. فرمم را آوردم و نشانش دادم. درمورد رفتنمان به پادگان حرف زدم. سرش را تکان می‌داد و گوش می‌کرد. دست آخر پیشانی‌ام را بوسید و گفت:« عاقبتت به خیر باشه آقاجون. برو.» خم شدم و دستش را بوسیدم. دیگر همه چیز آماده بود برای رفتن! نظردونی حسین آقا https://harfeto.timefriend.net/16858201599509 کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
فاطمه‌صداقت روز بعد برای خداحافظی از پدربزرگم که به او «آقارئیس» و مادربزرگم که به او «عزیز» می‌گفتیم به خانه‌شان رفتم. وارد کوچه‌ی باریکی که خانه‌شان درآن بود شدم. در زدم. عزیز در را برایم باز کرد. آغوشش را گشود و پشت کمرم زد:« سلام چطوری پسر مادر، خوبی؟» او را بغل کردم و محکم فشردم. تن نحیفش در همه‌ی آغوشم جا می‌شد. او را بوسیدم و گفتم:« قربونت برم عزیز. مزاحم شدم. می‌شه بیام تو؟» دستانش را سمت داخل خانه گرفت:« معلومه عمرم. بیا تو.» راهروی کوچکی بود. انتهایش به حیاط می‌خورد. سمت چپ اتاقشان بود. سمت راست هم راه‌پله بود که به اتاق بالا می‌خورد. اتاقی که زمانی مادر و آقاجانم در آن زندگی می‌کردند. وارد شدیم. آقا رئیس بالای اتاق نشسته بود. با دیدنم از جایش بلند شد و دستش را سمتم دراز کرد. با او دست دادم. دستش را بوسیدم. من را سمت بالای اتاق برد. کنارش نشستم. عزیزم برایم چای آورد. چایی که روی سماور زغالی درست شده بود. سراغ مادر و آقاجانم را گرفتند. گفتم خوبند و سلام می‌رسانند. بعد با کمی من و من شروع کردم:« عزیز، آقا، راستش می‌خوام برم جبهه اگر خدا بخواد. اومدم هم دعام کنین که تو این راه خدا کمکم کنه هم ازتون خداحافطی کنم.» عزیز با مشت به سینه‌اش کوفت و قربان صدقه‌ام رفت. آقارئیس اما با چشمانی که نزدیک بود بارانی شود نگاهم کرد. من را درآغوش گرفت. کمرم را نوازش کرد. بعد هم گونه‌ام را بوسید. اشکش را که دیدم خودم هم بغضم گرفت. نگاهم کرد. انگار با چشم‌هایش داشت حرف می‌زد. دستم را گرفت:« آقا خدا به همراهت باشه. خیلی مراقب خودت باش. منم دعات می‌کنم پسرم.» چای زغالی آن روز عصر عزیز و حرف‌های حکیمانه‌ی آقارئیس را به جانم خریدم. ازشان خداحافظی کردم و داخل کوچه شدم. با قدم‌هایی کوتاه سمت خانه به راه افتادم. این اولین بار بود که اشک آقارئیس را می‌دیدم. کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
فاطمه‌صداقت سردی و سوز بهمن‌ماه و کرسی قدیمیمان که زیرش نشسته بودیم آخرین صحنه‌ای بود که قبل از رفتن به آموزش در ذهنم حک کردم. خوردن دستپخت مادر و خوابیدن زیر لحاف گرم کرسی، آن‌شب لذت‌بخش‌ترین لحظات بود برایم. ساکم را بسته بودم و برای رفتن به آموزش حاضر. صبح زود مادرم من را از زیر قرآن رد کرد. صورتم را بوسید و من را به خدا سپرد. آقاجانم هم من را در آغوش گرفت و روی شانه‌هایم زد. از آن‌ها خداحافظی کردم و قاب مادر و پدرم درحالیکه با من خداحافظی می‌کردند در ذهنم حک کردم. به سمت محل قرارم با دوستم رفتم‌. «محمد عموحسین» یکی از بچه‌های هم‌کلاسی‌ام بود که مثل من آن‌روزها درمدرسه پیگیر کارهای رفتنمان می‌شد. لاغر بود و سبزه‌رو با قدی متوسط. او را که دیدم با هم سلام و احوال‌پرسی کردیم. سمت پایگاه مالک‌اشتر راه افتادیم. آن‌جا مسئول گزینش نامه‌هایمان را گرفت. بعد رو به ما کرد:« باید منتظر بمونید تا از مدارس دیگه هم بیان. بعد با هم بفرستمتون برید.» چشمی گفتیم و منتظر شدیم. آن انتظار تا ساعت ۳ بعدازظهر طول کشید. وقتی همه‌ی بچه‌ها از مدارس مختلف جمع شدند همگی سمت اتوبوس رفتیم. اتوبوس‌ دوطبقه و قدیمی. من و محمد کنار هم نشستیم. از پشت پنجره به خیابان و آدم‌ها نگاه می‌کردم. دلم می‌سوخت. این مردم رنج‌دیده و سختی کشیده دیگر طاقت جنگ نداشتند. دلم می‌‌خواست با رفتن به جنگ و مبارزه با دشمن، از رنجشان کم کنم. می‌خواستم آن‌ها هم طعم آسایش و راحتی را بچشند. مردمی که تازه یک سال بود از اسارت شاه بیرون آمده بودند و تازه داشتند نفس می‌کشیدند. اتوبوس روبروی پادگان امام حسین نگه داشت. پیاده شدیم. پاسداری آمد و نگاهی به ما انداخت. او که فهمیدم نامش برادر« سروری» است آمارمان را گرفت. او فرمانده گروهان بود جهت آموزش. آموزش ما برای یک عملیات ویژه و مهم؛ فتح خرمشهر! همراه محمد وارد پادگان شدیم. خوابگاهمان را نشانمان دادند. دیگر نزدیک غروب بود. وسیله‌هایمان را جابه‌جا کردیم. نمازمان را خواندیم. باید برای آموزش‌هایی سخت آماده می‌شدیم! نظردونی حسین آقا https://harfeto.timefriend.net/16858201599509 کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c