فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌿از زندگی خودتون احساس رضایت داشته باشید و به دنبال ترقی و پیشرفت در زندگیتان باشید.
✨️امام علی علیه السلام:
پیوسته رضایتمند باش تا توانگری و کرامت همواره با تو همراه باشد.
روزتون پر خیر و برکت 🌊💫
#شکر_گزاری
#تلاش
#پیشرفت✅
💠 آداب_حمام_رفتن
💬 مساله :
حمام رفتن در حال گرسنگی ، ناشتا و پر بودن #شکم مکروه است.
✍ به شستن پاها با #آب سرد بعد از حمام کردن سفارش شده است.
💎 امام صادق علیه السلام فرمود: اِغْسِلُوا اَرْجُلَکُمْ بَعْدَ خُرُوجِکُمْ مِنَ الْحَمَّامِ.
بعد از خروج از حمام پاهایتان را بشویید.
🔹 از نوشیدن #آب_سرد در حمام نهی شده است.
💎 امام صادق علیه السلام فرمود:
اِیَّاکَ وَ شُرْبَ الْمَاءِ الْبَارِدِ فِي الْحَمَّامِ فَإنَّهُ یُفْسِدُ الْمَعِدَة.
از نوشیدن آب سرد در #حمام بپرهیز که معده را خراب میکند.
📚 کتاب : احکام سنت های حسنه صفحه ۷۳
📚 #احکام_دین
[🌸🕊]
#فرازیازوصیتنامهشهید_دانشگر:
شهید، شهادت را به چنگ می آورد. راه درازی را
طی میکند تا به آن مقام می رسد. اما من چه😢
سیاهی گناه چهره ام را پوشانده و تنم را لخت و
کسل کرده. حرکت جوهره ی اصلی انسان است و
گناه زنجیر. من سکون را دوست ندارم. عـادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است, ســکونم مرا بیچاره کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده🌗⛓
انسان کَر میشود, کور میشود, نفهم میشود, گنگ میشود و باز هم زندگی میکند بعد از مدتی مست میشود و عادت میکند به مستی و وای به حالمان
اگــر در مــستی خوش بــگذرانیم و درد نـداشته
باشیم🥀!!.
#شهیدعباسدانشگر🌱/#سالروزشهادت🖤
بهترین ذکر برای رهایی از افکار منفی
اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
برای عضویت در کانال فرهنگ سلیمانی پیوند زیر را دنبال کنید🦋
━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━
🇮🇷کانال فرهنگ سلیمانی کرمان
https://eitaa.com/farhang_soleimani
#حسین_آقا
فاطمهصداقت
#قسمت_8
سردی و سوز بهمنماه و کرسی قدیمیمان که زیرش نشسته بودیم آخرین صحنهای بود که قبل از رفتن به آموزش در ذهنم حک کردم. خوردن دستپخت مادر و خوابیدن زیر لحاف گرم کرسی، آنشب لذتبخشترین لحظات بود برایم. ساکم را بسته بودم و برای رفتن به آموزش حاضر.
صبح زود مادرم من را از زیر قرآن رد کرد. صورتم را بوسید و من را به خدا سپرد. آقاجانم هم من را در آغوش گرفت و روی شانههایم زد. از آنها خداحافظی کردم و قاب مادر و پدرم درحالیکه با من خداحافظی میکردند در ذهنم حک کردم.
به سمت محل قرارم با دوستم رفتم. «محمد عموحسین» یکی از بچههای همکلاسیام بود که مثل من آنروزها درمدرسه پیگیر کارهای رفتنمان میشد. لاغر بود و سبزهرو با قدی متوسط. او را که دیدم با هم سلام و احوالپرسی کردیم. سمت پایگاه مالکاشتر راه افتادیم.
آنجا مسئول گزینش نامههایمان را گرفت. بعد رو به ما کرد:« باید منتظر بمونید تا از مدارس دیگه هم بیان. بعد با هم بفرستمتون برید.» چشمی گفتیم و منتظر شدیم. آن انتظار تا ساعت ۳ بعدازظهر طول کشید. وقتی همهی بچهها از مدارس مختلف جمع شدند همگی سمت اتوبوس رفتیم. اتوبوس دوطبقه و قدیمی. من و محمد کنار هم نشستیم.
از پشت پنجره به خیابان و آدمها نگاه میکردم. دلم میسوخت. این مردم رنجدیده و سختی کشیده دیگر طاقت جنگ نداشتند. دلم میخواست با رفتن به جنگ و مبارزه با دشمن، از رنجشان کم کنم. میخواستم آنها هم طعم آسایش و راحتی را بچشند. مردمی که تازه یک سال بود از اسارت شاه بیرون آمده بودند و تازه داشتند نفس میکشیدند.
اتوبوس روبروی پادگان امام حسین نگه داشت. پیاده شدیم. پاسداری آمد و نگاهی به ما انداخت. او که فهمیدم نامش برادر« سروری» است آمارمان را گرفت. او فرمانده گروهان بود جهت آموزش. آموزش ما برای یک عملیات ویژه و مهم؛ فتح خرمشهر!
همراه محمد وارد پادگان شدیم. خوابگاهمان را نشانمان دادند. دیگر نزدیک غروب بود. وسیلههایمان را جابهجا کردیم. نمازمان را خواندیم. باید برای آموزشهایی سخت آماده میشدیم!
نظردونی حسین آقا
https://harfeto.timefriend.net/16858201599509
کپی با لینک کانال و نام نویسنده حلال🌸
https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c