رمان جدید #فروانروای_دل
دلارا دختری بسیار مغرور که دل باخته پسری به نام شهریار میشود اما هیچوقت غرورش اجاره نمیدهد که حتی به او یک دل سیر نگاه کند
و اما احساسات شهریار که در دل او طوفان به پا میکند و او هم اعترافی نمیکند بخاطر غرور لعنتی که دارد و موقعیتی که در آن گیر افتاده است.
https://eitaa.com/farmanravadel
شخصیت #دلارا
دلارا دختری ترک تبار است.
او ۱۷ سال دارد و دختر بسیار مغرور است که هیچ پسری به چشم او نمیآید اما این وسط پسری به نام شهریار دل او را میرباید.
هر کسی که دلارا را میشناسد می داند که به هیچکسی اعتراف نمیکند اما کاری میکند که هرکسی به عشق خود نسبت به خودش اعتراف کنند.
شخصیت #شهریار
شهریار پسری ترکتبار است که ۲۲ سال دارد.
او شخصیتی خشن و اما نه خشک دارد که با جذابیتی که دارد دل خیلی از دختر ها را برده است البته موقعیت شغلی و زندگی او هم بی تاثیر نیست. هیچ کدام از این دختر ها به چشم او نمی آیند اما دختر مغرور و زیبا بی آنکه حتی خودش خبر داشته باشد دل او را میرباید.
#پارت_1
[دلارا]:
امشب حال خوشی ندارم قلبم تند میزند و افکارم پیچیده است اما دلیل این حالم را نمیدانم.
فردا امتحان فیزیک دارم و از تنها چیزی که اطمینان دارم این است که استرسم بخاطر امتحان نیست.
-امتحان آسونی بود
-آره خیلی آسون بودد
-جواب سوال ۳رو تو چی نوشتی
و...
دو زنگ گذشت و این زنگ معلم نداریم و با بچه ها مشغول صحبت هستیم البته من امروز برعکس روزهای دیگر اصلا حوصله گوش دادن به صحبت ها و دعوا های ایگین با پارتنرش را ندارم. حالم به هم میخورد وقتی که میبینم اینطور خودش را حراج کرده است و با وجود رفتار های بد آن پسر الدنگ هنوز او را دوست دارد.
روز آخر هم تمام شد و به خانه آمدیم
تعطیلات نوروز شروع شد
من همیشه این ایام را دوست دارم هم بخاطر حال و هوای سال جدید هم بخاطر تولدم که در تعطیلات است.
البته امسال به گفته مادرم به مسافرت نمیرویم بخاطر خواهرم که کنکور دارد و درس میخواند.
#پارت_2
(چند روز بعد)
امروز عمه به مامان زنگ زده و دارند صحبت میکنند و عمه خیلی اصرار دارد که چند روزی منو خواهرم به خانه آنها در شهرستان برویم تا زیاد در خانه حوصلمان سر نرود.
خلاصه قبول کردیم الان چند روزیست که اینجاییم.
امشب خانواده نامزد دختر عمم به خانهشان میآید و امروز تولد من بود .
دُرس نیم زیپ زرشکی با شلوار لی پوشیده بودم و موهایم را بالای سرم دم اسبی بسته بودم
پسرعمویم از تو حیاط داد میکشید و میگفت مهمان ها آمدند.
همه وارد شدند و با همه دست دادم و با خانم ها روبوسی کردم .
نوبت پسری شد با قد بلند . اولین چیزی که به چشمم خورد بازوهای خوش فرم و حجیمش بود(به چشم برادری واقعا خوب چیزی بود) چون از من بلندتر بود و برای دیدن چهره او باید سرم را بالا میبردم. با او چشم تو چشم شدم و دست دادم و نشستیم.
همه مشغول صحبت کردن و تبریک عید به هم بودند و منم داشتم پیام های تبریک تولدم را جواب میدادم . بعد از پذیرایی آمدم که بشینم که گوشیم زنگ خورد. دوست صمیمیم بود .