هدایت شده از متوسطه اول (آموزش تعطیل نیست)
36.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درس #ادبیات_فارسی درس ١٢
پایه #نهم
ساعت ٩:٢٠
جمعه ٢٣ اسفند ٩٨
🅰️ @amozeshtv
هدایت شده از محصولات فرهنگی بهشت
36.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از محصولات فرهنگی بهشت
37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درس #ادبیات_فارسی - درس ١٢ و ١٣
پایه #نهم
ساعت ٩:٢۵
جمعه ١ فروردین ٩٩
#آموزش_تعطیل_نیست
#مدرسه_تلویزیونی_ایران
📌 تدریس های مجازی شبکه آموزش
https://eitaa.com/joinchat/55377920Cfadc521c32
📝طراحے و تایپ انواع مختلف طرح درس سالانہ و روزانه
📝 طراحے سؤالات امتحانے پایان ترم و مستمر
🔰 دروس: دین و زندگے، پیامها ے آسمان ،تربیت دینے (از من تا خدا)هفتم و هشتم،عربے و قرآن،فلسفه،منطق،تاریخ،جغرافیا،آمادگے دفاعے نهم و دهم،تفڪرو سبڪ زندگے هفتم و هشتم،تفڪر و سوادرسانہ ای
📕 مدت زمان آمادہ شدن سؤالات: 2 روز
💻 تحویل بہ صورت؟ فایل pdf یا word
🖍 بہ همراہ سربرگ اختصاصی
☎️ جهت سفارش بہ آیدے ایتا و تلگرامم پیام بدهید
@abdollahnazhad
تذڪر: لطفاً بہ روزهاے پایانے و ایام شلوغے امتحانات موڪول نفرمایید.
معنی فارسی نهم/ درس ۱۱ :: زنِ پارسا
معنی کلمات درس یازدهم فارسی نهم
نقل است: آمده است، حکایت شدهپرهیزکار: پارسادر وجود آمد: به دنیا آمدالّا: جز، مگرجامه: لباس، در اینجا پارچهجاه: مقاماز آن: از آن جهت، به این دلیلفلان: اشاره به یک شخص و چیز نامعلوم و مبهمعیال: همسر، خانوادهنازیدن: بالیدنبرخاست: بلند شدخواجه: بازرگان، صاحب، رییس خانه، آقا، اربابخفتهاند: خوابیدهانددلتنگ: پریشان، ناراحتعلیه الصّلاه و السّلام: درود و رحمت خدا بر او بادابلیس: شیطانسیّده: بانوطرّار: دزدشفاعت: خواهشگریرنجه: آزرده، غمگینقحطی: خشک سالیزهره: جرأت، شهامتمتفرّق: پراکندهزیر دست: فرمانبردارظالم: ستمکارمقرّبان: کسانی که قرب و منزلت پیدا کرده باشند، فرشتگاندرم: درهم، سکه ی نقرهصومعه: عبادتگاه، مکانی مقدس، دیرمشقّت: سختی، دشواری، رنجامّت: ملّت، پیروان
معنی صفحه ۸۲ فارسی نهم 👇
※ ۱-نقل است آن شب که رابعه در وجود آمد، در خانهٔ پدرش چندان جامه نبود که او را در آن بپیچند و چراغ نبود.
۲ پدر او را سه دختر بود. رابعه، چهارم بود. از آن، رابعه گویند. پس عیال با او گفت: «به فلان همسایه رو و چراغی روغن بخواه».
معنی: ۱- روایت کردهاند شبی که رابعه به دنیا آمد ، در خانهی پدر او ، آن مقدار لباس نبود که رابعه را در آن قرار دهند و چراغی هم در خانه وجود نداشت.
۲-پدر او سه دختر داشت و رابعه ، چهارمین دختر بود. به این علّت ، به او رابعه میگویند ؛ همسرش به او گفت: « به خانهی فلان همسایه برو » و روغن به اندازه یک چراغ بگیر.
واژه های مهم:
نقل است: گفته شده است
در وجود آمد: به دنیا آمد
جامه: لباس
چندان: آن اندازه
آرایه های ادبی:
آن شب: گروه قیدی
در وجود آمد: فعل مرکب
خانۀ: متمم
پدر ش،: مضاف الیه
نبود (وجود نداشت): فعل غیر اسنادی
پدر او را سه دختر بود: را تغییر فعل (پدر او سه دختر داشت)
ازآن: قید علّت
پس: قید مختص
فلان همسایه: گروه اسمی
همسایه: متمم، فلان: وابستۀ پیشین (صفت مبهم)
رو، بخواه
※ پدر رابعه عهد کرده بود که از مخلوق هیچ نخواهد. برخاست و به درِ خانهٔ آن همسایه رفت و باز آمد و گفت: «خفتهاند».
پس دلتنگ بخفت و پیغمبر [را] – علیه الصلاه والسّلام – به خواب دید. گفت: «غمگین مباش که این دختر، سیّدهای است که هفتاد هزار [از] امّت من در شفاعت او خواهند بود».
معنی: پدر رابعه ، با خود عهد کرده بود که از انسانها ، چیزی نخواهد. بلند شد و به خانهی آن همسایه رفت و برگشت و گفت: خوابیدهاند . بنابراین ناراحت شد و خوابید و پیغمبر را که درود و رحمت خدا بر او باد در خواب دید. گفت: «ناراحت نباش ، زیرا این دختر (رابعه) ، بزرگی است که هفتاد هزار نفر از امّت من با میانجی گری و خواهش او ، مورد بخشش الهی قرار خواهند گرفت.
واژه های مهم:
عهد کردن: پیمان بستن
مخلوق: آفریده، مردم
بازآمد: برگشت
آرایه های ادبی:
هیچ: مفعول
بازآمد: فعل پیشوندی
خفتهاند: ماضی نقلی
دلتنگ: قید
علیه الصّلاه و السّلام: جمله معترضه
غمگین: مسند
که: حرف ربط وابستگی
این دختر: گروه اسمی (نهاد)، این: وابستۀ پیشین (صفت اشاره)
دختر: هسته
تضاد: رفت- بآزمد
دلتنگ: کنایه از ناراحت
※ ۱- چون رابعه بزرگ شد، پدر و مادرش بمردند و در بصره قحطی عظیم پیدا شد و خواهران متفرّق شدند و رابعه به دست ظالمی افتاد. او را به چند درم بفروخت. آن
معنی صفحه ۸۴ فارسی نهم 👇
خواجه او را به رنج و مشقّت، کار میفرمود.
روزی، بیفتاد و دستش بشکست. روی بر خاک نهاد و گفت: «الهی! غریبم و بیمادر و پدر، اسیرم و دست شکسته. مرا ۲- از این همه، هیچ غم نیست، الّا رضای تو؛ میباید تا بدانم که راضی هستی یا نه؟»
آوازی شنید که «غم مخور، فردا جاهیت خواهد بود، چنان که مقرّبان آسمان به تو نازند».
معنی: ۱- وقتی رابعه بزرگ شد ، پدر و مادرش فوت کردند و در شهر بصره خشک سالی شدیدی آشکار شد و خواهران او پراکنده شدند و رابعه به دست انسان ستمگری گرفتار شد.
رابعه را با گرفتن چند سکهی نقره ، فروخت . صاحب رابعه ، او را وادار میکرد که کارهای سخت و دشواری را انجام دهد. روزی رابعه به زمین خورد و دستش شکست . صورتش را بر خاک قرار داد و با خدا راز و نیاز میکرد و میگفت: پروردگارا من تنها و بدون مادر و پدر هستم و دست صاحبم گرفتار و ناراحت و آزرده هستم.
۲- من به خاطر این همه رنج و سختی ، ناراحت و غمگین نیستم ، مگر خشنودی و رضایت تو لازم است تا این که بدانم از من راضی و خشنود هستی یا نه؟
شنید که ناراحت نباش ، در آینده آن چنان مقام و عظمتی به دست میآوری که نزدیکان خدا و فرشتگان به تو افتخار بکنند.
واژه های مهم:
قحط: خشکسالی
عظیم: بزرگ، بسیار
متفرق: پراکنده
درم: درهم، واحد سکهٔ نقره
خواجه: آقا و صاحب
مشقت: سختی
غریب: بیگانه، بیکس
مقربان: نزدیکان
آرایه های ادبی:
چون (وقتی که): حرف ربط وابستگی
ـَش: مضاف الیه
بمردند: ماضی ساده
در: حرف اضافه
بصره: متمم
چند درم: گروه اسمی
چند: وابستۀ پیشین (صفت مبهم)
درم: هسته (متمم)
روزی: قید زمان
رنج و مشقّت: مترادف
ـَش در دستش: مضاف الیه
نهاد: فعل گذرا به مفعول و متمم
الهی: منادا
الهی، غریبم و بیمادر و پدر و اسیرم و دست شکسته: این عبارت پنج جمله دارد
نیست: وجود ندارد (فعل غیراسنادی)
الّا: حرف اضافه
رضا: متمم
تو: مضاف الیه
بدانم: مضارع التزامی
مخور: فعل نهی، گذرا به مفعول
فردا: قید
«ت» در جاهیت: متمم
نازند (مینازند): مضارع اخباری
کنایه: روی بر خاک نهادن: تضرع و فروتنی به قصد راز و نیاز با خدا
※ ۱- پس رابعه به خانه رفت و دایم روزه داشتی و همه شب نماز کردی و تا روز بر پای بودی.
شبی خواجه از خواب درآمد. آوازی شنید. نگاه کرد، رابعه را دید در سجده،
۲- که میگفت: «الهی! تو میدانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو. اگر کار به دست من استی، یک ساعت از خدمتت نیاسودمی؛ امّا تو مرا زیر دست مخلوق کردهای؛ به خدمت تو از آن، دیر میآیم».
معنی: ۱- پس رابعه به خانه رفت و همیشه روزه دار بود و هر شب تا صبح مشغول عبادت بود. یک شب خواجه از خواب بیدار شد . صدایی شنید . نگاه کرد ، رابعه را دید که در سجده است.
۲- میگفت: « پروردگارا: تو آگاهی که من علاقهی قلبیام این است که از فرمان و دستور تو پیروی کنم و خدمت کردن از تو برای من مثل نور چشم عزیز است .
اگر اختیار کارها در دست من بود ، لحظه ای از فرمان بردباری و اطاعت از تو ، غفلت و خودداری نمیکردم . امّا تو مرا زیر دست آفریده خود قرار دادی . به این علّت ، دیر به عبادت تو میآیم .
واژه های مهم:
هوا: میل و خواسته
موافقت: همراهی
استی: میبود
یک ساعت: یک لحظه
نیاسودمی: نمیآسودم
از آن: به آن سبب
آرایه ها ادبی:
دایم: قید
داشتی، کردی، بودی: ماضی استمراری به شیوه گذشته: (میداشت، میکرد، میبود)
تا: حرف اضافه (نکته: «تا» وقتی فاصلۀ زمان یا مکان را نشان میدهد، حرف اضافه است.
درآمد: فعل پیشوندی
آوازی: مفعول
شنید: فعل ساده، گذرا به مغعول
کرد، دید، میگفت: فعل ساده
هوای دل من: گروه اسمی
هوا: هسته (نهاد) با دو وابستۀ پسین، دو ترکیب اضافی
روشنایی چشم من: گروه اسمی
روشنایی: هسته
اگر: حرف ربط وابستگی
َت: مضافالیه
نیاسودمی (نمیآسودم): ماضی استمراری
اما: حرف ربط
زیر دست مخلوق: گروه اسمی (مسند)
زیر دست: هسته
مخلوق: مضاف الیه
کردهای: فعل اسنادی
کار به دست کسی بودن: کنایه از اختیار داشتن
زیر دست: کنایه از در خدمت کسی بودن
از آن: قید علّت
دیر: قید
خدمت: متمم
میآیم: فعل مضارع اخباری
تناسب: فرمان، درگاه و دل، چشم
※شبی دزدی درآمد و چادرش برداشت. خواست تا ببرد، … راه ندید . چادر بر جای نهاد . بعد از آن ، راه باز یافت .
معنی: … راه خروج را پیدا نکرد . چادر را سر جایش گذاشت . بعد از آن ، راه خروج را پیدا کرد.
آرایه های ادبی:
باز یافت: فعل پیشوند ، ماضی ساده
※ هم چنین تا هفت نوبت .
معنی: به همین شکل این کار را هفت بار تکرار کرد.
واژه های مهم:
همچنین: به همین شکل و ترتیب
※ از گوشهی صومعه آواز درآمد که ای مرد ، خود را رنجه مدار که او چند سال است تا به ما دل سپرده است . ابلیس ، زهره ندارد که گرد او گردد. دزد را کی زهرهی آن بود که گرد چادر او گردد ؟ تو خود را مرنجان ای طرّار ! که اگر یک دوست خفته است دوست دیگر بیدار است. تذکره الاولیا ، عطار نیشابوری
معنی: از گوشه عبادتگاه صدای بلندی به گوش رسید که ای مرد ، خود را خسته و ناراحت نکن ، زیرا ، او چند سال است که عاشق و شیفته ما است. شیطان، جرئت ندارد که نزدیک او (مزاحم او) شود. دزد هرگز نمیتواند که به او نزدیک شود و آسیب برساند. ای دزد، تو خودت را آزار نده، زیرا اگر دوست ما (رابعه) خواب است ، خداوند بیدار است و از او محافظت میکند .
واژه های مهم:
عبادتگاه: محل عبادت
رنجه: ناراحت ، آزرده
ابلیس: شیطان
زهره: جرئت ، شهامت
طرّار: دزد ، راهزن
آرایه های ادبی:
دل سپردن: کنایه از علاقهمند شدن ، عاشق شدن
زهره: مجازاً جرئت (در اصل کیسهی صفراست که به کبد متصل است و مایعی زرد و تلخ در آن است.)
دوست (در دوست دیگر بیدار است): استعاره از خدا
خفته و بیدار: تضاد
دانش زبانی:
دزد را کی زهر آن بود که گرد او گردد ؟ جمله استفهام انکاری
مادر حسنک
نوع نثر: بینابین
از کتاب: تاریخ بیهقی از ابوالفضل بیهقی
این بخش از کتاب حذف شده است! 👇 نیاز به مطالعه نیست
※ پس از بردار کردن امیر حسنک قریب هفت سال بر دار بماند ، چنان که پایهایش همه فرو تراشید و خشک شد ، چنان که اثری نماند ، تا به دستوری فرو گرفتند و دفن کردند ،
معنی: بعد از این که حسنک را به دار آویختند (اعدام کردن) ، حسنک نزدیک هفت سال بر بالای دار اعدام، باقی ماند، آن طور که گوشت پاهایش خشک شد و ریخت و هیچ نشانی از او باقی نماند، تا این که کسی فرمان داد و او را پایین آوردند و دفن کردند.
واژه های مهم:
بر دار کردن: به دار آویخت
قریب: نزدیک
فرو تراشید: گوشت آن ریخت
فرو گرفتند: پایین آوردند.
دانش زبانی:
فرو تراشید و فرو گرفتند: فعل پیشوندی
※ چنان که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست و مادر حسنک زنی بود سخت جگر آور. چنان شنیدم که دو – سه ماه از او این حدیث ، نهان داشتند ؛ چون بشنید ، جزعی نکرد چنان که زنان کنند ، بلکه بگریست به درد ، چنان که حاضران از درد وی خون گریستند ؛
معنی: آن گونه که هیچ کس نمیدانست که سر حسنک را به کجا بردند و تنش را کجا فرستادند. (اشاره دارد به این مطلب که سر حسنک را به بغداد فرستادند و تنش را در همان جا (نیشابور) باقی گذاشتند. و مادر حسنک ، زنی بسیار شجاع و دلیر بود . آن گونه شنیدم که دو سه ماه ف ماجرای به دار آویختن حسنک را از او مخفی کردند، وقت شنید ، ناله و زاری نکرد ، آن گونه که زنها به هنگام مرگ نزدیکانشان میکنند ، بلکه دردمندانه گریه کرد ، آن طور که حاضران از گریه دردمندانهی او ، ناله و زاری بسیاری کردند.
واژه های مهم:
چنان که: آن گونه که
سخت: بسیار
جگر آور: شجاع ، دلیر
حدیث: داستان ، سخن (در این جا ماجرای بردار آویختن حسنک)
جزع: بی صبری ، زاری
آرایه های ادبی:
خون گریستند: کنایه از ناله و گریهی بسیار
دانش زبانی:
حسنک: مشتق
سخت: قید
※ بزرگا مردا ، که این پسرم بود ! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان ».
و ماتم پسر ، سخت نیکو باشد و هر خردمند که این بشنید ، بپسندید و جای آن بود . تاریخ بیهقی ، ابوالفضل بیهقی
معنی: این پسر من ، مرد بسیار بزرگی بود ! که پادشاهی چون محمود مال و مقام این دنیا (وزارت) را به او داد و پادشاهی مانند مسعود (به خاطر بی گناه بودن فرزندم) نعمتهای بهشتی را به او داد.
عزای پسرش را بسیار خوب ، برگزار کرد و هر انسان خردمند که این ماجرا (عزاداری) را شنید ، پذیرفت زیرا شایستهی چنین مراسم عزاداری باشکوهی بود.
واژه های مهم:
ماتم: سوگ و عزا
جای آن بود: شایسته آن بود.
آرایه های ادبی:
این جهان و آن جهان: تضاد
این جهان: مجازاً مقام و قدرت این دنیا
آن جهان: مجازاً مقام و نعمتهای بهشتی
دانش زبانی:
«ا» در بزرگا و مردا ، بیانگر کثرت و تعظیم است.
معنی فارسی نهم/ روانخوانی: دروازهای به آسمان
معنی صفحه ۸۹ فارسی نهم 👇
※ با خود میگفتم: از دوازدهم مهرماه ۱۳۵۹ چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا که تو به آن پای مینهادی خرّمشهر نبود، خونینشهر نیز نبود… این شهر، دروازهای در زمین داشت و دروازهای دیگر در آسمان و تو در جستوجوی دروازهٔ آسمانی شهر بودی که به کربلا باز میشد و جز مردان مرد را به آن راه نمیدادند.
با خود میگفتم: جنگ، برپا شده بود تا «محمد جهانآرا» به آن قافلهای ملحق شود که به سوی عاشورا میرفت.
یک روز، شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد. پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفتهاند؛ امّا حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا ماندهاند.
سالها از آن روزها میگذرد و آن جوان بسیجی، دیگر جوان نیست. جوانی او نیز در شهر آسمانی خرّمشهر مانده است.
امّا آنان که یاد آن مقاومت عظیم را در دل محفوظ داشتهاند، پیر شدهاند و پیرتر. کودکان میانگارند که فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارند؛ امّا چنین نیست و بر همین شیوه، دهها هزار سال است که از عمر عالم گذشته است. فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ، کوتاه است؛ به کوتاهی آنچه اکنون از گذشتههای خویش به یاد میآوریم.
واژه های مهم:
دروازهای به آسمان: آسمان نماد معنویّت و روحانی است.
خونین شهر: ترکیب وصفی مقلوب (شهر خونین) ولی خونینشهر دیگر صفت نیست، بلکه اسم مشتق مرکّب است
جستوجو: مشتق مرکّب و اسم مصدر است
پندار ما این است که ما رفتهایم و شهدا رفتهاند امّا حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا ماندهاند: اشاره به آیه قرآنی دارد که شهدا زندهاند و در نزد خدایشان روزی میخورند
میانگارند: مضارع اخباری
متوقّف: مسند
※ یک روز آتش جنگ، ناگاه جسم شهر را در خود گرفت. آن روزها گذشت؛ امّا این آتش که چنگ بر جسم ما افکنده، هرگز با مرگ، خاموشی نمیگیرد. آن نوجوانان رشید و دلاوران شهید چهارده – پانزده ساله اکنون به سرچشمهٔ جاودانگی رسیدهاند. آنان خوب دریافتند که برای جاودان ماندن چه باید کرد. سخن عشق، پیر و جوان نمیشناسد.
آیا نوجوانان و چهارده – پانزده سالههای امروز میدانند که در زیر سقف مدرسههای خرّمشهر در آن روزهای آتش و جنگ چه گذشته است؟
رودخانهٔ خرّمشهر آن روزها هم بیوقفه گذشته است و امروز نیز از گذشتن، باز نایستاده است. یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیات معمول شهر متوقّف شد. کشتیها به گل نشستند؛ اتومبیلها گریختند و شهر خالی شد. رودخانه ماند و نظاره کرد که چگونه حیات حقیقی مردان خدا، ققنوسوار از میان خاکستر نخلهای نیم سوخته، خانههای ویران، اتومبیلهای آتش گرفته و کشتیهای به گِل نشسته سر برآورد. عجب از این عقل باژگونه که ما را در جستوجوی شهدا به قبرستان میکشاند!
واژه های مهم:
متوقّف: مسند
کشتیها به گل نشستند: کنایه از این دارد که اقتصاد شهر از رونق افتاد
ققنوسوار: مثل ققنوس، پسوند (وار) پسوند شباهت است
عجب از این عقل باژگونه که ما را در جستوجوی شهدا به قبرستان میکشاند: اشاره به این دارد که شهدا را باید در دل جستوجو کرد نه در گوشۀ قبرستان.
※ شور زندگی یکبار دیگر مردان را به خرّمشهر کشانده است. شاید آنان درنیابند؛ امّا شهر در پناه شهداست. خرّمشهر شقایقی خونرنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد…
مسجد جامع خرّمشهر، قلب شهر بود که میتپید و تا بود، مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد
معنی صفحه ۹۰ فارسی نهم 👇
جامع خرّمشهر، مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و در بیپناهی، پناه داده بود. آنگاه که خرّمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شطّ خرّمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع، مظهر همهٔ آن آرزویی بود که جز در باز پسگیری شهر برآورده نمیشد. مسجد جامع، همهٔ خرّمشهر بود. قامت استوار ایمان ایران شهر بود.
آرایه ها ادبی:
خرّمشهر شقایقی خون رنگ است که داغ جنگ در سینه دارد: تشبیه و استعاره مکنیّه از نوع تشخیص دارد. ابتدا نویسنده خرّمشهر را به شقایق تشبیه کرده است. سپس خرّمشهر را به مادر مصیبت زده تشبیه کرده که داغ فرزند در دل دارد.
شب آخر، شهید «جهان آرا» حرکت امام حسینی انجام داد؛ زمانی که مقرها را در خرّمشهر زدند و بچّهها در خرّمشهر مقرّی نداشتند و به آن طرف شهر رفتند، او همهٔ بچّهها را جمع کرد و گفت که اینجا کربلاست و ما هم با یزیدیها میجنگیم. ما هم اصحاب امام حسینیم.
تا این را گفت، برای همه، صحنهٔ کربلا تداعی شد. گفت: «نمیتوانم به شما فرمان بدهم. هر کس میتواند، بایستد و هر کس نمیتواند، برود؛ امّا ما میایستیم تا موقعی که یا ما دشمن را از بین ببریم یا دشمن ما را به شهادت برساند. منتهی هر کس میخواهد، از همین الآن برود…».
بچّهها همه بلند شدند و او را بغل کردند و بوسیدند و با او ماندند.
کربلا قرارگاه عشّاق است و شهید سید محمدعلی جهانآرا چنین کرد تا جز شایستگان، کسی در کربلای خرّمشهر استقرار نیابد. شایستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است که ترس از مرگ، جایی برای ماندن ندارد. شایستگان جاودانند.
آرایه ها ادبی:
جملهی (هر کس میتواند، بایستد و هر کس نمیتواند، برود) سخن شهید محمّد جهان آرا است. این سخن شهید محمّد جهان آرا اشاره به سخن امام حسین (ع) دارد که در شب عاشورا خطاب به یاران خود فرمودند
جنگ برپا شد تا مردترین مردان در حسرت قافلهٔ کربلای عشق نمانند. در پس این ویرانیها معارجی به سال ۶۱ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی (ع)، آغوش برگشوده بود. رزمآوران از این منظر آسمانی به جنگ مینگریستند که: «در هر وجب از این خاک، شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید». این جمله را یک جوان بسیجی، مردی از سلالهٔ جوانمردان بر تابلوی دروازهٔ خرّمشهر نگاشته بود و خود نیز در سال ۱۳۶۷ به شهادت رسید.
آرایه ها ادبی:
معارج: وسیله ای برای عروج (عروج: بالا رفتن)
معنی کلمات دروازهای به آسمان فارسی نهم
مردان مرد: شجاعان، دلاورانملحق شود: بپیونددپندار: تصور، گمان ّمحفوظ داشتن: حفظ کردن، نگھداریققنوس: مرغی باشد که ھزار سال عمر کند و عاقبت بسوزد و از خاکستر او تخمی و از آن ققنوس دیگری پدیدار میشودعظیم: بزرگنظاره: نگاه، تماشامیانگارند: تصور میکنند، گمان میکنندحیات: زندگیناگاه: ناگھان، بھ ناگاهبر پاشد: پدید آمد، ایجاد شدجاودانگی: ماندگاریحسرت: افسوس، ناراحتی از نداشتن چیزیبیوقفه: بیدرنگ ، بدون توقفمعارج: جمع معراج، نردبان ھاباز ایستادن: متوقف شدنفراز: بالاحیات معمول: زندگی طبیعی ، زندگی عادیپای نھادن: قدم گذاشتنتداعی شد: تکرار شدکرب: سرزمینسلاله: طایفه ، نژاد ، اصلبلا: آزمایشمقر ها: جمع مقر، محل ، استقرار ، پایگاه ، قرارگاهکربلا: سرزمین آزمایش و امتحانباژگونه: واژگونه ، برعکس ، وارونه