عاشق بی پروا
قسمت ۱۶: ۱۳۶۲/۴/۳۰
از دیشب تاحالا که ساعت ۵ عصر است همه ی کارشناسان عقد و ازدواج و مشاوران خواهر و برادرجمع و مشغول پند و اندرز من شده اند!
اخوی می گوید از وقتی ازدواج کردی؛مال «من» و مال «تو» باید از دایره ی لغاتتان حذف شوند!
خواهر میانی ام نیز معتقد است شما اینک «ما» هستید.«ما» با هم زندگی رامی سازیم!
حالا حس تعلق داشتن به من دست داده است. من خودم را آدم دیگری میبینم...
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۱۷ : ۱۳۶۲/۴/۳۱
امروز رسیدم به در خانه ی محبوب!
دیدم رخش و گفت دلم : ای پسر خوب!
او را نگهی سیر ببین، خوب نگه کن!
این هم زن آینده ی دین باور محجوب
باز هم دلم هوای" او" کرده است وعلیرغم اینکه خانواده ام راضی به رفتن من به یزد نبودند، شنبه ۱۳ شوال ۱۴۰۳ راهی آنجا شدم.می خواستم از برتر بودن نوع پوشش نامزدم مطمئن شوم.گفته بودند که ساعت ۱۰ صبح روزهای زوج به کلاس خیاطی میرود.
آن روز ،درست ساعت یک ربع به ۱۰ بود که شاسی زنگ اخبار منزلشان را فشار دادم.
لختی بعد...خدای من...
این که میبینم پری، یا آدم است؟
بهترین ساعات عمرم، این دم است!
❤️👇
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۱۸ : ۱۳۶۲/۵/۱
صبح اول وقت کنار خیابان منتظر مینیبوس «مرتضی» هستم.
کرایه اردکان یزد ۲۰ ریال است. بهای یک چوب بستنی کیم مسکه در یزد هم ۱۴ یا ۱۵ ریال میباشد. می خواهم به تنهائی به اداره کار گزینی راه آهن یزد بروم وبا دوست تازه آشنایم آقای میرجلیلی صحبت کنم.می دانم که او با خودش مرا به خانه اش میبرد و برای صرف نهار میهمان خود خواهد کرد.
ساعت ۲ بعد از ظهر ایشان مرا با خود همراه کرد و به منزلش برد. ناهارشان قیمه بادمجان بود که با آنها من هم خوردم.
دختر ۶ـ۵ ساله ای هم به نام مریم دارند.فکر کردم که عروس خانم هم سر سفره می آید. اما ایشان در اتاق مجاور به تنهائی غذای خود را صرف کردند.
بعد هم نوبت استراحت شد.من همانجا در زیر زمین خوابیدم. اما اصلا به خواب نرفتم.مهندس (همان پدر خانم آینده) به کلاس خوشنویسی استاد بهشتی میروند.
من مشغول بررسی سر مشق های استاد می شوم و با خود می گویم: حیف که من تاکنون نتوانسته ام از محضر استاد بهشتی بهره مند شوم.
به تازگی جناب بهشتی که دارنده ی اولین گواهی نامه خوشنویسی در سطح ممتاز یزد هستند، به تشکیل انجمن خوشنویسان اقدام کرده اند اما من خودم را بی نیاز از حضور در کلاس می دانم.
چه کنم! جوانی مغرور هستم.
مغرور به خاطر داشتن اندکی ذوق و شوق هنری!!
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۱۹ : ۱۳۶۲/۵/۲
شب است و ماه می رقصد...
به روی شهر می خندد،
به چشمم آسمان غوغاست،
تن مهتاب می لرزد...
روی پشت بام منزل مان خوابیده ام. آسمان شب در اردکان همیشه پر ستاره و زیبا بوده است.
معمولا شبهای تابستان با دختر مهتاب در پشت بام خلوت میکنم.
نسیم شبهای مرداد که از روی بامهای گرم و کاهگلی میگذرد، سر و رویم رانوازش میکند.
امشب کمی زودتر به پشت بام آمده ام. گویا ستاره ها هم از این موضوع با خبرشده اند که بطور مرموزی به من چشمک میزنند.
بر روی تشک پنبه ای، طاق باز خوابیده ام.
تا چندی پیش به دختری فکر میکردم که خانواده ام میخواستند بر خلاف میلم برایم خواستگاری کنند،اما امشب خیالهای بهتری دارم...
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
قسمت ۲۰ : ۱۳۶۲/۵/۳
امروز همراه با احمد آقا اخباریه و آقای فاتحی(از دوستان رادیوئی) به اردوگاه سانیج رفتیم.
قرار بود برای برنامه دانش آموز رادیو یزد
گزارش بگیریم.
من گزارشگر،احمد آقا تهیه کننده و اقای فاتحی هم گوینده...
کارمان تا ظهر طول کشید.
عده ای از بچه های اتحادیه ی دانش آموزی استان،کلاس عقیدتی،احکام ونظامی داشتند.
بعد از صرف ناهار بچه ها خوابیدند ولی من دور محوطه ی اردوگاه به قدم زدن پرداختم.
ناگاه چشمم به یک درخت توت سیاه (شاه توت) افتاد.
زیر آن درخت رفتم و چند دانه از توت های آبدار و رسیده را در دهان گذاشتم.
جای شما خالی بود.
ناگاه به یاد نامزدم الهام افتادم.
به ساختمان آشپزخانه آمدم و یک شیشه مربای خالی،برداشتم.
شیشه را خوب شستم و به زیر درخت برگشتم.
نیم ساعتی برای عروس خانم و خانواده اش توت سیاه چیدم .
بلندگوی اردوگاه برای برنامه عصرگاهی همه را فراخواند.
همه جایم گل خاری رنگ شده بود. دست،رو، و حتی لباس هایم سرخ سرخ بودند...می خواستم گریه کنم!
باید در مراسم شامگاهی شرکت می کردیم.
میتوانید حال مرا حدس بزنید!
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۲۱ : ۱۳۶۲/۵/۴
دیشب در یزد میهمان پسر دائی های خوبم، برادران ِرهنما بودم.
لطف ها کردند که کار همیشگی شان بود. علی آقای میز ساز،داماد آنهاست.
مردی خوب،خوشتیپ، بلندبالا ومذهبی.
در مورد مواضع جمهوری اسلامی در قبال آمریکا از من چند سوال کرد.
ایشان فردی بازاری و دیانت پیشه است.
بعد از صرف صبحانه به تابلوسازی استاد بهشتی رفتم و ۲ یارد شبرنگ گرفتم.
احوال پدر خانم آینده ام را نیز از استاد جویا شدم.
استاد هم از شوخ طبعی پدر الهام جان صحبت کردند.
ایشان ۳_۲ ترم در محضر استاد بهشتی تلمذّ کرده اند.
حالا چرا اینها را مینویسم؟!
برای اینکه پیشینه ی آشنائی من با آن خانواده ی ایمانی کمی روشن شود.
گفتم خانواده ی ایمانی!
راستی ملاک ما برای مؤمن بودن چیست؟
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۲۲ : ۱۳۶۲/۵/۵
کاشکی دلبر از این کوچه گذر می کردی!
دلِ بی صبر مرا زیر و زِبَر می کردی❤️
امروز پدر فرمود که خودم سوار موتور گازی پژو ژاپنی برادرم رجبعلی شوم.
مقداری پسته ی نوبر هم به من داد که به خانه ی پدر بزرگ عروس برو و با او هم حرف بزن.
اگر من به خانه ی آنها بیایم و کسی حرف روی حرفم بزند،من مجلس را ترک می کنم.
قول و قرارها باید قبل از شب «طلبیدن» گذاشته شود.
تو هم فکرهایت را بکن! اگر به خانه ی مردم برویم و حرف و قولت عوض شود من،گَلِ وِلِ هم مرم(مانند آب روغن قاطی کردن،کنایه از عصبانی شدن)
خواهر و برادرم نظری ندادند و حرف پدر را فقط تأیید کردند.
مادر هم مثل همیشه ساکت بود...
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۲۳ : ۱۳۶۲/۵/۶
صبحِ سحر، با ذوق و شوق خاصی ازخواب برخاستم.
از شادمانی سرم را از پا نمی شناختم. برای ادای نماز صبح راهی مسجد محل خودمان شدم.
طبق معمول ۵ـ۴ گروه در کوچه بودند.
مردان و زنانی که از دو حمام کوشکنو خارج شده بودند و نیز چند زارع برای کوبیدن خرمن به صحرا میرفتند.
مومنانی هم مانند هر روز، ذکر گویان به جانب مسجد در حرکت بودند...
از خانه ی مادر بزرگ عروس پیغام آورده بودند که ظهر برای صحبت کردن با پدر ۳ـ۲ نفر میهمان ما خواهند شد.
خواهر کوچکی وزن داداش وسطی برای کمک آمدند.
من هم به بازار رفتم و با پول خودم قدری آلو زرد، هلو و انگور خریدم.
مادرم سفره ای پارچه ای اش را کنار گذاشته بود و به جایش یک سفره ی پلاستیک گلدار را از بقچه در آورده بود.
ظهر میهمانان رسیدند.
پذیرائی لازم انجام و ناهار صرف شد.
خانواده ی من و پدربزرگ عروس خانم حرفهایشان را زدند.
قرار شد پس فردا ما رسماً به خواستگاری الهام خانم برویم.
امروز هم شب شد.
امشب من تا پاسی از شب بیدارم و به او فکر می کنم...
اگر شما به جای من بودید،کار دیگری می کردید؟!
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ۲۴ : ۱۴۰۵/۵/۷
به نام و یاد خدا
امروز آینه ی بختمان را با مختصری از ملزومات مرسوم (اما ساده و بی تجّمل) توسط خواهر و پدر و با تاکسی به خانه ی خانم فرستادیم.
بر روی آینه ی کادو شده بیتی از خودم را نیز خوشنویسی کردم:
آیینه ی بخت من«شفایی»
شفاف و خجسته تر، بپایی
بهای این آینه و شمعدان و یک چراغ مطالعه ساده ۱۵۰۰ تومان (برابر با ۱۵ روز حقوق آموزگاری) شد که از مرحوم سیدقاری زاده اردکانی با چک ۴۰ روزه خریدم!!
راستی
شما آینه بختتان را گردگیری کرده اید؟
ادامه دارد. تا ساعتی بعد ...
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۲۵ : ۱۳۶۲/۵/۸
با طلوع خورشید ۸ مرداد نگرانی تمام وجود مرا پر کرد.
احساس کردم که کار کم کم جدی شده و بایستی، به زودی مسئولیت یک زندگی درخانواده ای جدید را به عهده بگیرم!
وقتی به این موضوع فکر می کردم، دلم آشوب می شد.
تصمیم گرفتم که بار دیگر دو دفترچه ی تست ازدواج را که تابستان گذشته در قم خریده بودم، ابزار شناسائی بیشتریکدیگر،قرار دهیم.
یکی از کتابچه ها که حاوی پرسش های تستی بود را من پر کردم و کتابچه ی دیگر را برای نامزدم ،فرستادم.
البته ۳ جعبه ی عالی گز بلداجی را هم در کنار آن قرار دادم.
کم کم شب فرا می رسید و خیلی از کارها را انجام نداده بودیم.
موضوع خواستگاری و زمان عقدکنان قطعی شده بود.
سرشب خواهر کوچکی ام ترتیب تهیه ی دو دیس کیک خانگی و شام دیده بود و همه به خانه ایشان دعوت بودیم.
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
پاره ی ۲۶ : ۱۳۶۲/۵/۹
آری !
آن روز از غروب تا پاسی از شب، یکی از دفترچه های تست ازدواج را نوشتم وهمراه با جلد دیگری که سفید و خالی بود، برای نامزدم فرستادم.
این هم صفحه ی ۲۳ از کتابچه ۵۰ صفحه ای تست ازدواج که خانم به آن جواب داده بودند و مابقی آن نزدمان محفوظ است.
در انتخاب و شناختمان از یکدیگر بی اثر نبود...
https://eitaa.com/faryadnegashte
عاشق بی پروا
(به یاد اولین مکالمه ی تلفنی ام با او در صبح روز دهم مرداد)
پاره ی ۲۷ : ۱۳۶۲/۵/۱۰
این تست را در ازای دریافت دفتر تست از ایشان،من تقدیم داشته بودم...
امروز به دفتر مخابراتی محله مان در کوشکنو اردکان رفتم.
برادر جانباز صحرائیان برایم شماره ی ایستگاه راه آهن یزد را گرفت.
من در اتاقکی (کیوسک) گوشی رابرداشتم.
شماره ی داخلی را دادم.
دلم تاپ تاپ میکرد.
با خود می گفتم ای کاش بزرگترها نباشند و او خودش گوشی را بردارد.
درآن زمان رسم نبود که دخترها گوشی تلفن زنگ خورده را بردارند
بوق میخورد و دل من مانند سیر و سرکه می جوشید.
رادیو دفتر روشن بود: "به خبری که هم اکنون بدست من رسید...جنگ جنگ است و عزت و..."
-الو! بفرما!
با شرم وخجالت زدگی تمام، جواب دادم:
سلام فاطمه خانم! «شفائی» هستم. (شفایی را طوری گفتم که انگار چخوف نویسنده ی روسی هستم!)
می خواستم بگم...
مادر خانم آینده حرف مرا برید و گفت:
بی زحمت پسین(بعد از ظهر) زینگ (زنگ)بزن
گفتم شماره تلفن محل کار آقا دائی رو می دید؟
(خدا مرا ببخشد!
شماره را داشتم و این بهانه ای بیش نبود...)
ایشان گفت: من حفظ نیستم.بی زحمت گوشی! مامان بیا! بیا شماره ی دایی رو...
به انتظار ایستاده بودم
دلهره داشتم...انگار کیوسک دور سرم می چرخید...
دقایقی بعد شاد و مسرور یک اسکناس ۵۰ ریالی را روی میز نهادم و باقی آن را پس نگرفتم و از دفتر مخابراتی بیرون جهیدم تا شاهکارم را به اطلاع خانواده برسانم.
https://eitaa.com/faryadnegashte