eitaa logo
ملجـــٰأ ؛☫
1.9هزار دنبال‌کننده
86 عکس
16 ویدیو
0 فایل
_به نام خالق ِمولا ؛ علی . ◝عکـٰآس | ادیـتور | نویـسنده ؛◟☕ مُرید ِآوینی ایم و سلاح مـٰان دوربین ! وقف ِ منجی عالـٰـم .🤍 کپي ؟ فرهنگ فوروارد . 𝖲︎𝘁𝖺꯭𝗿𝗍: 405/1/4𖥨 ˖ ࣪ ࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تـٰایم فداش .💞😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
¹⁸ پس از چند دقیقه، اتوبوس توقف کرد و همگی پیاده شدیم. بخشی از مسیر را ناچار بودیم پیاده برویم تا به هتل برسیم. وقتی به مقصد رسیدیم، در لابی هتل منتظر ماندیم تا کلید اتاق‌ها را تحویل بگیریم؛ خستگیِ راه کاملاً بر تنمان نشسته بود. بالاخره نام ما را خواندند. اتاق ما در طبقه‌ی اول، درست در کنار اتاق مدیر حوزه‌ی علمیه بود. چمدان‌ها را با کمک دوستان به داخل آسانسور بردیم و به اتاق منتقل کردیم. در را که باز کردم، چمدان‌ها را گوشه‌ای گذاشتم و بلافاصله روی تخت افتادم. اما هنوز فرصتی برای استراحت پیدا نکرده بودیم که زمان ناهار فرا رسید. بدون اینکه بتوانیم تجدید قوا کنیم، به سالن غذاخوری رفتیم؛ ناهار، جوجه‌کباب با دوغ بود که در آن وضعیت بسیار چسبید. پس از صرف غذا، به سمت اتاق راهی شدیم. من که از گرمای هوا کلافه بودم، تصمیم داشتم دوش بگیرم، اما مادرم گفت: «تو گروه حوزه نوشتند که ساعت۴ به حرم میرن؛ ما هم بریم؟» با شنیدن نام حرم، گویی جانی تازه در وجودم دمیده شد. منی که سال‌ها در آرزوی این دیدار سوخته بودم، در یک آن، تمام خستگی و گرمای تنم را فراموش کردم و با اشتیاق آماده‌ی رفتن شدم. ساعت ۴ بود که در لابی هتل منتظر بقیه شدیم. وقتی همه جمع شدند، راه افتادیم. فاصله‌ی هتل تا حرم شاید هفت دقیقه بیشتر نبود؛ مسیری سرراست که از میان بازار می‌گذشت. نرسیده به حرم، مناره‌های بلند و زیبای بارگاه، از دور دلربایی می‌کردند. هر قدم که جلوتر می‌رفتیم، سنگینیِ نگاهِ این حریمِ مقدس بیشتر می‌شد و انگار قلبم داشت از جا کنده می‌شد که… این داستان ادامه دارد… ╰┈➤ @haram27
هدایت شده از نَعــــــنآ
ایندنیابستهمن ؙ تنهاگیࢪممیاره ؛ ابالفضل ‹ ع › ..
هدایت شده از نَعــــــنآ
منکهسرجمعبیشتࢪازیهکاشی جانمیگیࢪمتوحرمتون ..
هدایت شده از نَعــــــنآ
اما من باید قاب‌های جدید از روی ماهت ثبت می‌کردم، نه از مزار و خاکت…