eitaa logo
نفوس مطمئنه
731 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.3هزار ویدیو
123 فایل
🌸🍃﷽🍃🌸 تقدیم به روح همه شهدا خصوصا شهید عارف(فاطمی) 🌸رفاقت با شهدا https://eitaa.com/fatemi48/279 🌸داستانهای شهدا https://eitaa.com/fatemi48/280 🌸روایتگری شهدا https://eitaa.com/fatemi48/979 سایر کانال https://eitaa.com/fatemi222/10600 @a_f_133
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 لاتی که از همه مدعیان شهادت جلو زد!!! میشود در یک شب ره صد ساله را طی کرد🕊
اینجا همان وعده‌گاه عاشقان است که عشق را تفسیر کردند و به مسلخ کشاندند و در تارک تاریخ به ودیعه سپردند .... ۱۰ آبان ۱۳۶۱ ، منطقه شرهانی ساعاتی مانده به عملیات محرم عکاس: سعید حاجی خانی @fatemi48
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دهم آبان ۶۱ --سالروز عملیات محرم دوران جنگ تحمیلی @fatemi48
رفتند تا وظیفه خود را ادا کنند خود را فدایِ ماندن ما و شما کنند رفتند و با حمایت قلب پاک‌شان یک کربلا حماسه خونین بپا کنند 📸 ۱۰ آبان ۱۳۶۱، ایلام جاده‌ی دهلران - موسیان انتقال رزمندگان لشکر۸ نجف اشرف ساعاتی پیش از عملیات محرم عکاس : مرتضی اکبری @fatemi48
یک بنــد انگــشت بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟» وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن. بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود. رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛ بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره! گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛ از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!» کتاب نوجوان / مجموعه آسمان مال آن هاست @fatemi48❤️
🔴 شهید علی‌اکبرشیرودی در کنار هیلکوپتر جنگی‌اش ایستاده بود و خبرنگاران هر کدام به نوبت از او سوال می‌کردند. 🔹 خبرنگار ژاپنی پرسید: شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟ شیرودی خندید. سرش را بالا گرفت و گفت: ما برای خاک نمی جنگیم ما برای اسلام می‌جنگیم. تا هر زمان که اسلام در خطر باشد. شهید https://eitaa.com/namaz_gonabad/2522
جاده‌ی بهشت؛ دو رکعت نماز با شهید شیرودی 📥دو رکعت نماز حاجت عملیات داشتیم. اسمش بود: والفجر 2. عراقی‌ها گیج و ویج بودند. در آن میان، من و دوتا از بچه‌های رزمنده به خاطر یک غفلت، گرفتار دشمن شدیم. آن‌ها ما را محاصره کردند. ما توی یک چادر بودیم و به فرار، فکر می‌کردیم. با هم مشورت کردیم. فوری فکری به خاطرم رسید. - دو رکعت نماز بخوانیم... نماز حاجت از خدا! مشغول نماز شدیم. بعد لباس‌های‌مان را عوض کردیم و از چادر بیرون آمدیم. عراقی‌ها انگار کور شده بودند و ما را نمی‌دیدند... 📥شهید پیچک چه کرد؟ او برای همه‌ی رزمنده‌ها الگو بود؛ مخصوصاً در هنگام خواندن نماز اول وقت. حالا هم زخمی شده بود و حسابی بدنش، خون‌ریزی داشت. امدادرسانی کم بود و وقت کمی داشتیم. باید حتماً او را به سرپل‌ذهاب می‌رساندیم تا به دکتر و بیمارستان سپرده شود. چه باید می‌کردیم؟ مانده بودیم چه کنیم! ناگهان شهید پیچک برخاست و به زحمت سرش را بالا آورد. بعد مشغول خواندن نماز شد. فهمیدم وقت نماز شده. ما هم مشغول نماز شدیم. وقتی او را به پادگان رساندیم، شهید شده بود. ما هم از او یاد گرفته بودیم نماز اول وقت‌مان هیچ‌وقت از یادمان نرود. 📥خدایا مرا ببخش! یک بار مأموریت‌مان در جبهه خیلی طول کشید. وقتی به مقر خودمان رسیدیم، وقت نماز اول وقت گذشته بود. ما هم حسابی گرسنه بودیم. نشستیم سرِ سفره‌ی غذا؛ اما از امیر خبری نبود! - امیر کجا رفت؟ دنبالش گشتم. دیدم کنار یک تانکر آب رفته و دارد وضو می‌گیرد. چهره‌اش غمگین و مضطرب بود. امیر داشت می‌گفت: «خدایا، مرا ببخش که توفیق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم!» امیر خیلی زود شهید شد. 📥او که بود؟ خلبان در کنار هلی‌کوپترش ایستاده بود و به سؤال خبرنگارها جواب می‌داد. از دوردست صدای انفجار گلوله‌های خمپاره‌ی توپ، به گوش می‌رسید. یک خبرنگار یمنی از او پرسید: «شما تا چه هنگام حاضرید با دشمن بجنگید؟» خندید و جواب داد: «ما برای خاک نمی‌جنگیم. ما برای اسلام می‌جنگیم... تا هر وقت که اسلام در خطر باشد.» این را گفت و راه افتاد. خبرنگارها با حیرت دنبالش رفتند و دیدند او آستین‌هایش را بالا زده. چند نفر پرسیدند: «آقای شیرودی! چی شده؟ به کجا می‌روید؟» جواب داد: «دارند اذان می‌گویند. وقت نماز شده!» او سردار شهید علی‌اکبر شیرودی بود؛ همان خلبان شجاعی که قصه‌های شجاعتش با هلی‌کوپتری که داشت، شنیدنی ا‌ست. 📥خواب ابدی مادر نگران مجید بود. مجید رمقی در بدن نداشت و مثل یک جسم بی‌جان روی تخت بیمارستان افتاده بود. ترکش‌های خمپاره چند جای بدنش را زخمی کرده بود. مادر داشت برایش دعا می‌خواند که ناگهان مجید چشم باز کرد. مادر گفت: «چی شده پسرم؟ چه می‌خواهی؟» مجید با اشاره چشم و بی‌صدا گفت: «آب... آب!» مادر برایش آب آورد. او با کمک مادر وضو گرفت تا نماز بخواند. مادر ظرف آب را از اتاق بیرون برد. وقتی برگشت، چیز عجیبی دید. پسرش وضو گرفته بود؛ اما نماز نمی‌خواند. او به خواب ابدی فرو رفته بود. @fatemi48❤️
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 هوش مصنوعی زیبا از تصاویر قدیمی شهدا و رزمندگان عزیز کشورمان در جبهه ها ▪️روحشان شاد و یادشان گرامی باد. ‌‌🌷@fatemi48
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*اگر به نسل جدید بگی یه دوره‌ای مردم اینجوری حلال و حروم می‌کردن، باور نمی‌کنن* 🌷@fatemi48
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 درد و دل همسر شهید ابوالفضل شهبازی؛ از ذوق برای تولد دختر تا حمایتی ابدی 🔹همسر شهید ابوالفضل شهبازی که در جنگ دوازده روزه به شهادت رسید با انتشار پستی خبر از تولد دخترش داد و دلنوشته‌ای را منتشر کرد: 🔹چقدر زود خنده از رو لبامون رفت چقدر زود بود واسه تنها شدنم... تو قول داده بودی همیشه کنارمی ،مراقبمی گفتی تا آخرش باهاتم خیالت راحت... اینجا یه تیکه از بهشت روی زمین حرم امام رضا ،صحن گوهرشاد، روز عید غدیر نزدیکای اذان صبح بود اون روزی که فهمیدیم یه دختر توراه داریم چقدر ذوق کردی با وجود ناراحتی از آشفته شدن کشورمون ایران، چشمات برق خوشحالی داشت و می‌خندید اما این شادی چقدر کوتاه بود ... امشب قلبم داره از جا کنده میشه واسه فردا ...فردایی که بدون تو باید برم بیمارستان و دخترمونو که از آغوش تو محروم شده به دنیا بیارم و تنهایی بغلش کنم لحظه لحظه اش برام سخته و سنگینه ازت میخوام کمکم کنی و مثل همیشه کنارم باشی/ از صفحه همسر فدایی وطن 🌷@fatemi48