eitaa logo
نفوس مطمئنه
730 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.3هزار ویدیو
123 فایل
🌸🍃﷽🍃🌸 تقدیم به روح همه شهدا خصوصا شهید عارف(فاطمی) 🌸رفاقت با شهدا https://eitaa.com/fatemi48/279 🌸داستانهای شهدا https://eitaa.com/fatemi48/280 🌸روایتگری شهدا https://eitaa.com/fatemi48/979 سایر کانال https://eitaa.com/fatemi222/10600 @a_f_133
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهنامه 278.pdf
حجم: 613K
مقاومت ملی و تاب آوری در برابر هجمه های فرهنگی
🌴 حماسه آفرینان هویزه جایشان چه قدر خالی‌ست! ✍به قلم مجید ملامحمدی دور از ادب است که برای سلام، در مقابلت نایستم و به احترام خون های پاک مردان و زنان و کودکان مظلومت، خاکت را نبوسم! سلام... هویزه... تو به خاک، به آب، به آفتاب، به شهید و به شهادت، تقدّسی دوباره داده ای. باید اول تو را شناخت تا تو را باور کرد. «هویزه» شهری که در جنوب غربی شهرستان - در استان - قرار دارد. این شهر یکی از سه شهر است. و اسم آن دو شهر دیگر بستان و سوسنگرد است. آب و هوایش گرم و خشک؛ زبان مردمانش فارسی و عربی و همگی شان شیعه آل محمد(ص). ۸ شهریور سال ۱۳۵۹ بود که با صدای تیر اندازی در شهر ، مردم را به طرف پل قدیمی که صدا از آن جا می آمد، دویدند. سپس صدای انفجار شنیدند... مردان جاسوسِ عراقی برای خراب کاری به آن جا آمده بودند و این آغاز ماجرا بود. «حامد کُرفی (جرفی)» بخش دار نامدار و دلاور هویزه در آن زمان بود. در ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان جوانان هویزه از بی سیم، صدای او را از یکی از پایگاه های مرزی در نزدیک عراق، شنیدند. او می گفت: «نیروهای عراقی دارند به طرف ایران پیشروی می کنند!» بچه های هویزه آماده جنگ شدند. هواپیماهای عراقی از راه رسیدند و چند تایی عروسک در اطراف شهر ریختند. آن روز، روز عید نبود. وقتی دو جوان به جایی که عروسک ها افتاده بود رفتند و به آن ها نزدیک شدند، ناگهان... بُمب...! آن ها بمب های اهدایی صدام بودند. یکی از آن دو جوان تکه تکه شده بود. اسمش سقراط بود. سقراط قرار بود به زودی لباس دامادی بپوشد؛ اما... عده ای از مردم، وحشت زده از شهر رفتند. حامد کرفی ماند و دلاور مردانی که به عشق وطن، با خدا عهد بستند که در شهرشان بمانند. هواپیماهای روسی باز برای بمباران هم آمدند. اسم آن ها میگ بود. آن ها بدون هراس و واهمه در ارتفاع پایین پرواز می کردند. میگ ها را کشور شورویِ آن زمان، به صدام هدیه داده بود. یک خبر مهم: عراقی ها روستاهای اطراف هویزه را اشغال کرده اند، حالا نوبت شهر هویزه است. مردم به پاسگاه شهر هجوم بردند. مأموران سلاح های کم پاسگاه را در میان آن ها تقسیم کردند. ناگهان قلب شهر با گلوله های بی شمار توپ، سوراخ سوراخ شد. عراقی ها آن قدر نزدیک بودند که با توپ های شان، هر نقطه از شهر را که می خواستند، نشانه می گرفتند. بخش دار هویزه - حامد کرفی - شهید شد. بچه های دلاور هویزه، دل تنگ و غریب و تنها، ماندند. هویزه یک شهر نیست که قافیه های دل تنگی اش، برای لحظاتی چند، دردهایش را نشان مان بدهند؛ داستان نیست که پایان ناخوش آن، ما را فقط به گریه بیندازد؛ یک واقعیت است. هویزه را باید دید و درباره اش اندیشید. هویزه پر از فکرِبکر و خاطره ناب است. یک اقیانوس حماسه ای که هنوز، دست نخورده باقی مانده... می شنوید... هویزه سقوط کرد و به دست عراقی ها افتاد... عراقی ها آمده بودند. بچه ها به طرف شان سنگ می انداختند. بزرگ تر ها بر علیه آن ها شعار می دادند؛ اما به زودی رفتند... تا آن که یک بار دیگر، تانک های دشمن در ۲۷ دی همان سال، باز هم به هویزه آمدند و شهر هویزه اسیر شد! شهرها اسیر می شوند، اما نمی میرند؛ درست مثل هویزه که نَمُرد، زنده ماند و برای بازگشت مردمش، هیچ وقت نخوابید. بیدار ماند و گریید. انتظار کشید و صدای شان زد. یک عراقی در خاطراتش گفته است: - یک هفته بعد از سقوط هویزه به آن جا رفتیم. شهر بزرگ و خوبی بود. همه چیز داشت. مغازه ها و خانه ها را سربازهای ما غارت کردند. در محله ای که ما مستقر بودیم یک زن و شوهر پیر و تنها ماندگار شده بودند. به آن ها غذا می دادیم. آن ها می گفتند: «این جا خاکِ ایران است و شما عراقی هستید. شما این جا چه می کنید؟» پیرزن یک دختر داشت که شهید شده بود. در یکی از روزها آن ها به مقرّ ما آمدند تا غذا بگیرند. یکی از افسرهای ضد اطلاعات ما آن دو را دید. او ستوان کریم بود. ستوان کریم با عصبانیت پرسید: «چرا به این ها غذا می دهید؟» چند ساعت بعد دستور داد پیرزن و پیرمرد را پیش او ببرند. آن دو از ترس می لرزیدند. ستوان کریم یک گالن نفت آورد و روی پیرزن خالی کرد. بعد کبریت زد. پیرزن در آتش می سوخت، جیغ می زد و به این سو و آن سو می دوید. پیرمرد هم ضجّه می زد. ستوان کریم پیرمرد را کشان کشان به طرف رودخانه شهر برد. دست و پایش را با سیم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. او چندبار در رودخانه بالا و پایین رفت و سپس ناپدید شد. خداوند به زودی انتقام آن دو را از ستوان کریم گرفت. در همان روزها خمپاره ای از راه رسید و در میان جمع ما افتاد. بعد منفجر شد. گرد و خاکی همه جا را پر کرد. غبارها که خوابید ناباورانه دیدیم هیچ کس هیچ زخمی برنداشته بود؛ اما ستوان کریم تکه تکه شده بود... ادامه👇👇
یک ماشین جیپ از راه رسید و چهار عراقی از داخل آن، پایین آمدند. پیرمرد ایستاده بود. بچه ها هم همین طور. اسم پیرمرد روزعلی بود. - نیروهای خمینی کجا پنهان شده اند؟ پیرمرد گفت: «نمی دانم!» - شما عربید و ما هم عرب؛ پس باید از نیروهای ما استقبال کنید! پیرمرد عصبانی شد: «شما به ناموس ما رحم نکردید؛ جوان های ما را کُشتید و خانه های مان را ویران کردید؛ اما...» - فراموش کن پیرمرد، فراموش! یکی از بچه ها جلو رفت و با شجاعت گفت: «پدرِ من جزء دسته حسین علم الهدی است. او رفته با شماها بجنگد! شما دشمن ما هستید! ببین من عکس امام خمینی دارم. من او را دوست دارم!» سرگرد عراقی با عصبانیت عکس امام را پاره کرد. پسرک خم شد تا تکه های عکس را از روی زمین جمع کند. او آن ها را بوسید. سپس به صورت سرگرد تف انداخت. سرگرد عصبانی شد. کلتش را بیرون کشید و با خشم به پیشانی پسرک شلیک کرد. دو پسرک دیگر به عراقی ها حمله کردند. روزعلی فوری اسلحه اش را مسلح کرد و آن چهار عراقی را کشت. چشم های باز پسرک داشت به روزعلی می خندید.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 تلاش بمنظور ارتباط گیری با اعراب و عشایر خوزستان همزمان با پیروزی انقلاب، رژیم بعث صدام بشدت تبلیغ می کرد که عرب های خوزستان همسو با عراق هستند. از اینرو علم الهدی بمنظور خنثی سازی این توطئه، تلاش می کرد به مردم بومی نزدیک شده و با آنها ارتباط برقرار نماید. او عربی می دانست، اما سعی داشت رودررو به لهجه آنها صحبت عربی کند، لذا در هر فرصتی به آموختن لهجه عشایر می پرداخت. او علیرغم سن کم و جثه کوچک، ولی برخوردار از ایمان قوی، حُسن خلق و دلسوزی همیشگی اش، توانست افکار و قلوب عموم را جلب نموده و به تبیین حقایق برای جامعه عشایر و مردم منطقه بپردازد، آن هم در آن جو ناآرام و پرالتهاب اوایل انقلاب که صدام تلاش می کرد پیش از جمله سراسری به خوزستان، مرزنشینان و عشایر اطراف و اکناف را با خود همراه سازد. ذکاوت هوشیاری او باطل السحر توطئه صدام شد، بگونه ای که بسیاری از همین عشایر، بویژه جوانان عرب زبان، هنگام حمله عراق به ایران در کنار رزمندگان اسلام به مقابله با متجاوزین پرداختند. 🎙روای: مرحوم خواهر شهید علم الهدی ✍پ.ن: شهید علم الهدی بمنظور تألیف قلوب و تجدید پیمان با انقلاب و نظام نوپای اسلامی، یکبار هم توانست آنها را برای دیدار با امام به جماران ببرد که در آن دیدار صادق آهنگران (که هنوز بین مردم و حتی رزمنده های جبهه ها نا آشنا بود) آن نوحه معروف خود را خواند. این ملاقات در اوایل جنگ صورت گرفت.
29.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢در مورد شهید سلیمانی حرف دارم... روایت‌های جالب از اقداماتی که شهید سلیمانی انجام داده و بسیاری از آن‌ها هنوز ناشناخته مانده.
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏷تلنگر معنوی اسمش محمدعلی بود. هم مشروب میخورد... هم مشروبات الکی تولید میکرد... پدرش هم از نمازخون های مسجد بود... محمدعلی رو گرفتن تو نماز جمعه جلو چشم همه ی مردم محل و پدر شلاقش زدن..!!! آخرش پدرش برگشت و بهش گفت : پسر کاش اصلا نداشتمت ؛ آبرومو بردی...!!! ┄┅┅┅❅❁❁❅┅┅┅┄ ❤️ @fatemi48
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ به نظر شما این جسارت و جرأت، محصول کدام خطا یا خیانت در داخل است؟ 🔸شهید حاج قاسم سلیمانی پاسخ می دهد...
رد غیرت روی فرش سوخته مسجد…💔 همه چیز سوخت مگر نشانه ی مظلومیت او
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ شهید مدافع امنیت مهدیه معلی شهید مسعود مرادزاده که مسئول حراست و امنیت برنامه حسینیه ی معلی بود دراغتشاشات اخیر به فیض شهادت نائل شد. این شهید اصالتا بجستانی است. شادی روح ایشون و همه شهدای مظلوم اغتشاشات اخیر صلوات
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 از کجا بفهمیم افرادی که در اغتشاشات از دنیا رفتند، توسط نیروی انتظامی بوده یا نه؟ ▪️ مستندات این ویدئو برای کسانی که دارند ادعاهای نادرست ایران اینترنشنال رو تکرار میکنند اقناع کننده است💯 🎙 نیما اکبرخانی ، کارشناس مسائل نظامی
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه رهبر شجاعی دارید! منتظرید این برگرده؟؟ 👌رابطه پهلوی ها با اسرائیل یک رابطه قدیمیه و برای امروز نیست!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا