eitaa logo
نفوس مطمئنه
739 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.3هزار ویدیو
123 فایل
🌸🍃﷽🍃🌸 تقدیم به روح همه شهدا خصوصا شهید عارف(فاطمی) 🌸رفاقت با شهدا https://eitaa.com/fatemi48/279 🌸داستانهای شهدا https://eitaa.com/fatemi48/280 🌸روایتگری شهدا https://eitaa.com/fatemi48/979 سایر کانال https://eitaa.com/fatemi222/10600 @a_f_133
مشاهده در ایتا
دانلود
✋ پلِ انسانی بر مسیر بهشت: روایت شهادت رجب غلامی در روزگار سخت جنگ تحمیلی، زمانی که خاک ایران به خون پاک شهیدان رنگ می‌گرفت، جوانی اهل افغانستان به نام «رجب غلامی» در شهر بجستان زندگی می‌کرد. او که در تلاطم جنگ‌های وطنش خانواده‌اش را از دست داده و غریبانه به ایران آمده بود، در نانوایی محله‌ای کار می‌کرد. اما قلب او، فراتر از نان شب، تشنه‌ی عشقی ابدی بود. رجب، جوانی متعبد و پارسای شیعی بود که نماز اول وقتش را هرگز رها نمی‌کرد. او چنان دلباخته‌ی ولایت و راه امام بود که هر آنچه داشت را در راه جبهه بخشید؛ حتی موتور سیکلتش را فروخت تا هزینه‌ی دفاع از دین و وطنی را تأمین کند که او را پناه داده بود. برای او، اسلام مرز نمی‌شناخت و جبهه، معبدی بود که هر عاشقِ حقیقتی باید در آن سجده کند. در عملیات «والفجر ۹»، بر ارتفاعات کردستان، لحظه‌ای سرنوشت‌ساز فرا رسید. نیروهای بسیجی در برابر موانع سهمگین سیم‌های خاردار حلقوی متوقف شده بودند. پیشروی دشوار بود و زمان، در برابر دشمن در حال سپری شدن. در این لحظه‌ی بحرانی، رجب غلامی تصمیمی گرفت که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد. او بدون درنگ، پیکر خود را بر روی سیم‌های تیز و برنده خاردار افکند و با صدایی لرزان اما استوار فریاد زد: «همه از روی من عبور کنید!»** بیش از سیصد رزمنده، بر روی بدن این جوان شجاع عبور کردند. خارهای فلزی در گوشت تنش فرو می‌رفت و خون سرخ او، مسیر پیروزی را رنگین می‌کرد. او تبدیل به پلی انسانی شد تا برادرانش به سوی هدف پیش بروند. وقتی آخرین سرباز عبور کرد و عملیات با موفقیت آغاز شد، رجب را از میان سیم‌ها بلند کردند. در حالی که تمام بدنش غرق در خون بود، دستانش را به سوی آسمان گشود و با تضرع خواست: «خدایا! دیگر تحمل ندارم... شهادت را نصیبم کن.» گویی آسمان پاسخ دعای او را شنیده بود؛ در همان لحظه، گلوله‌ای بر چهره‌ی نورانی‌اش نشست و او در حالی که لبخند رضایت بر لب داشت، به سوی معشوق شتافت. پیکر غریب او به بجستان بازگشت. شهری که او را پذیرفته بود، حالا او را به عنوان فرزندی از جنس نور تشییع کرد. مردمی که او را نمی‌شناختند، با اشک چشم و قلبی گریان، پیکرش را به خاک سپردند؛ چرا که رجب با خون خود، پیوندی ابدی میان دو ملت ایجاد کرده بود. امروز، مزار رجب غلامی در گلستان شهدای بجستان، زیارتگاه کسانی است که می‌خواهند معنای واقعی «ایثار» و «برادری در اسلام» را بیاموزند. او که روزی غریب بود، اکنون در قلب میلیون‌ها انسان جای دارد و نامش بر پیشانی پایگاه بسیج شهر حک شده است تا همواره یادآور این باشد که راه حق، هیچ مرز و ملیتی نمی‌شناسد. 🕊 @fatemi48
حکایت شهید مهاجری که روی سیم خاردار خوابید شهید «رجب غلامی» مهاجر افغانستانی بود که در جنگ تحمیلی در کنار برادران ایرانی خود رزمید و شربت شهادت نوشید. به گزارش خبرنگار سایت افغانستان خبرگزاری فارس، در جنگ تحمیلی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران،‌ صدها تن از مهاجرین افغانستانی شهید و یا مجروح شدند. یکی از این شهدا «رجب غلامی» بود.فداکاری و ایثار رجب غلامی سبب شده است که مزار وی در شهرستان بجستان مورد توجه بسیاری از اهالی این شهر قرار گیرد.همزمان با هفته دفاع مقدس،‌ سرگذشت شهادت این شهید افغانستانی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده که چنین است: پیکرهای شهدای عملیّات والفجر9 به شهرستان بجستان آمد. تمامی شهدا توسّط خانواده هایشان تشییع و تدفین شد. امّا هنوز یک شهید مانده! کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده!او از بجستان در خراسان جنوبی اعزام شده، امّا هیچ آدرس یا نشانی ندارد. غربت و گمنامی او خیلی عجیب است. یعنی خانواده او کجا هستند!؟شهید غلامی شاگرد نانوا بودتلاشها ادامه داشت تا اینکه بچّه های بسیج بجستان او را شناسایی کردند. نام او رجب غلامیِ افغانی، از اتباع افغانستان بود.او در زیر این آسمان هیچکس را نداشت.خانواده اش را درجنگ افغانستان از دست داده بود. تنها کسی که او را بهتر از بقیّه می شناخت یک شاطر نانوا در یکی از محلّه های شهر بود.وی می گفت: رجب چند سال قبل به ایران آمد. در نانوایی من کار می کرد. شبها همانجا می خوابید. او از شیعیان بسیار معتقد بود. نماز اوّل وقت او هیچگاه ترک نمی شد. بعد هم با بچّه های بسیج و مسجد آشنا شد. رجب یک سال بعد از شروع کار، خمس همان پول ناچیزی که جمع کرده بود را پرداخت کرد!جبهه رفتن واجب کفایی استبچّه های بسیج می گفتند: یک موتور داشت، مدّتی بعد آن را فروخت پول آن را به امام جمعه داد برای کمک به جبهه ها!امام فرموده بود: جبهه رفتن واجب کفایی است. او هم مقلّد امام بود. می گفت: اسلام مرز نمی شناسد. امام ولّی ماست. برای همین هر چه داشت فروخت و برای کمک به جبهه ها پرداخت کرد.بعد هم راهی جبهه شد. در عملیّات والفجر 9 هم به شهادت رسیده بود. تمام پیراهن او پاره و زخمی بود. گلوله ای هم به صورت او اصابت کرده بود.تشییع جنازه با شکوهامام جمعه برای مردم، این شهید غریب را معرّفی کرد. بعد از نماز جمعه تمام مردم جمع شدند. پیکر رجب را آوردند. تشییع باشکوهی برگزار شد.شاید برای هیچ شهیدی این گونه نشده بود. در ابتدای گلستان شهدا، پیکر شهید به خاک سپرده شد. حال و روز مردم خیلی عجیب بود. همه اشک می ریختند. گویی برادر خود را از دست داده اند.در پایان مراسم، یکی از همرزمان شهید، در مورد نحوه شهادت رجب صحبت کرد و گفت: عملیّات والفجر9 بر روی ارتفاعات کردستان در حال انجام بود.حماسه ساز اصلیمحمود کاوه فرمانده لشگر ویژه شهدا با حضور در منطقه عملیّاتی، کار را در خطوط مقدّم نبرد پیگیری می کرد. یکی از گردان ها به سوی پاسگاه عراقی ها حرکت کرد.آنها باید با عبور از موانع، از دو طرف به پاسگاه حمله می کردند. مرحله بعدی این عملیّات با حضور این گردان آغاز می شد. برادر کاوه منتظر نتیجه حمله گردان بود. لحظاتی بعد خبر رسید که گردان در پشت سیم های خاردار حلقوی گیر افتاده نمی دانم علّت چه بود!؟ یا سیم خاردار متّصل به مین بود یا اینکه وسایل باز کردن مسیر وجود نداشت.از مکالمات پشت بی سیم معلوم بود که برادر کاوه اصرار داشت هر چه زودتر کار آغاز شود. لحظاتی بعد با حمله گردان، مرحله بعدی عملیّات آغاز شد. با تصرّف پاسگاه پیشروی بچّه ها شروع شد. عملیّات به بیشتر اهداف خود رسید. قبل از روشن شدن هوا، برادر کاوه به کنار بچّه های گردان آمد. ایشان از بچّه ها و حماسه ای که آفریدند تشکّر کرد. امّا فرمانده گردان گفت: حماسه اصلی را یک جوان بسیجی انجام داد!شهید غلامی روی سیم خاردار خوابیدبعد ادامه داد: همه ما در پشت موانع گیر افتاده بودیم. واقعاً نمی دانستیم چه کنیم. در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید! بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید!بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند! خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود. در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود. قطرات خون از بدن او جاری شده بود. وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیّات با موفقیّت آغاز شد.در همان لحظات، جوان را از روی موانع بلند کردیم. همینطور که خون از تمام بدن او جاری بود، دستانش را به سوی آسمان بلند کرد. می گفت: خدایا! تحمّل ندارم. شهادت را نصیبم کن. در همان لحظه، گلوله ای بر چهره نورانی او نشست!دعای شهید کاوه برای شهید غلامیبا پایان عملیّات، برادر کاوه بر بالین این شهید قهرمان حاضر شد. برای او دعا کرد.
چند جمله ای هم در وصف او صحبت نمود بعد هم پیکر او را به همراه دیگر شهدا به عقب منتقل کردیم. جوان حماسه ساز این عملیّات که بر روی سیمها خوابید همین رجب غلامی است.سالها از آن ماجرا گذشته. رجب دیگر در این شهر غریب نیست. او به اندازه یک شهر فامیل دارد. وقتی مردم قدرشناس، وارد گلستان شهدای بجستان می شوند، ابتدا به سراغ مزار رجب می روند، بعد به سراغ دیگر شهدا.پایگاه بسیج مسجد جامع بجستان نیز به نام شهید رجب غلامی نامگذاری شد.انتهای پیام/ 🕊 @fatemi48
🌷 شهید سید مرتضی آوینی: 🔅 روح حسينى كه به اعتقاد ما مقصد دلالت‌هاى فطرى روح در انسان است، در پيكر فرزندان امت اسلام بيدار شده و می‌رود تا بنيان كفر و استكبار را براندازد. اين بيدارى بی‌شك عكس‌العمل مظالم و جناياتى است كه به دست عُمّالِ بر مسلمانان لبنان اِعمال گشته است و همان‌طور كه يكى از رهبران مقاومت اسلامى در گفت، مقاومت اسلامى از روح مردمى كه متصل به رسول‌الله و ابى عبدالله الحسين و متأثر از تفكر بوده‌اند منشأ گرفته است. 📗 کتاب «نسیم حیات» 📝 گفتارمتن مستند «نسیم حیات؛ رایحه‌ی انقلاب اسلامی | قسمت هشتم» 🕊 @fatemi48
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊 شهید محمدتقی باعاطفه: 🥺 گفت بیکارم، اما نگفت که کار و زندگی‌اش امام حسین (ع) بود! 🥀 شهید شد به چشماش نگاه کن... چه آرامشی تو چشماش بود. این آخرین اصلاحش بود، چند روز قبل از شهادتش. تو فیلم می‌گفت «بیکارم»، ولی نگفت که کار و زندگی‌اش امام حسین (ع) بود. آره، کار و زندگی‌اش نوکری تو دستگاه اباعبدالله بود... تا لحظه‌ی آخر هم از در این خونه جدا نشد. تا اونجایی که تو جنگ رمضان، در آب‌های خلیج فارس، برای کشور و مردمش شهید شد… 🕊 روحش شاد و یادش گرامی. قبل از شهادتش اجازه‌ی پخش این ویدیو رو بهم داد... 💇‍♂ مهدی روحانی 🕊 @fatemi48
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا