باستانگراها اسمشان رویشان است؛ ایران پیشینهی آنها است و نه اکنون و آیندهی آنها. اکنون و آیندهی باستانگراهای ایرانی چه است؟ اروپا، امریکا...
فرمود: بارکنا حوله. فرمود: و جعلنی مبارکا. این یعنی تبرک دادن و تبریک گفتن باید جهتش قدسی باشد و عرفی نمیشود؛ حال میخواهد یلدا باشد و یا ولنتاین باشد و یا مهرگان باشد...
این که سکولارهای ایرانی از متبرک نبودن و مقدس نبودن شب یلدا و روز ولنتاین دلخورند مانند همآن است که از زنا بودن رابطهشان با پارتنرهای اکس و نکسشان آزردهاند...
تاریخ شفاهی تعامل حرکت حزبالله در لبنان با آخوندهایی ایرانی حتا از نسخهی تعامل سپاه پاسداران در ایران با آنها هم جذابتر است. امروز از این میگفت که آن طلبهی پارسزبان چه طور در خط مقدم جنوب، مخارج الفاظ نماز را به رزمندههای عربزبان اشکال میکرده است. گوشهایم شل شد...
سنت اسلامی ما طی سالها مسجد ساختن بر مزارهای تاریخیمان بوده است. این سالها که تکیهها مدار بسی مناسک در شیعه شده است از این سنت فاصله گرفتهییم و عموم یادمانهای ما در ایران اکنون مسجد نیستند؛ و هماین است که به راحتی میتوان موزهشان کرد، که کردهاند...
محلهی رکنالدین دمشق به وضوح جویی مذهبی داشت؛ اما نه از جنس سنیگری امویمشرب خشک و زننده، که آن دست شهر در غوطه دیده بودم. هماین بود که مردم شاید از دیدن یک شیخ شیعی پای مزار ابنعربی، جا میخوردند اما برخوردشان همدلی صوفیانه بود و نه دیگرستیزی سلفیانه و حتا خلفیانه...
کنار مزار ابنعربی مصلای کوچکی بود با نقش سرو. سرو در عقل ایرانی نماد حیات است و نمیدانم این جا در شام به چه اشاره میکند. هر چه بود اما دقیقترین تفاوت فلسفه و عرفان را پیش چشم ما میآورد: وجود فیلسوفها هر چه باشد صلب است و نه صمد...