نقطه سَرِ خط .
[ اینجا نشانی از دوست . . ]
حوصله ام سر رفته بود .
شروع کردم قرآن را باز کردم و سوره فتح را به نیت پیروزی و سلامت رزمنده هایم خواندم ،پس از تمام شدن قرآن خانمِ کم حجابی پرچم به دست آمد کنارم نشست .
کمی خوشحال شدم . چند دقیقه بعد رفت، نگاهم را به آن دوختم که ناگهان برادر بسیجی اشاره کرد که حجابش را درست کند . نگاهم را به آنها برداشتم .
حوصله ام به شدت سر رفته بود . کمی قدم زدم و در آلاچیق نشستم .
ناگهان؛ زن و شوهری همراه پسرشان آمدند کنارم نشستند .
پسرک کمی با دوچرخه اش مشغول بود که ناگهان برادر بسیجی آمد به سمتش و به او یک آبنبات داد ،سلامِ نظامی هم تقدیم آن پسرک و خانواده اش کرد .
از مهربانیِ آن بسیجی خوشحال شدم .
پدرِ آن پسرک خنده بر لب هایش نشست . پدر در دوچرخه ی پسرش نشست و خانمش را تماشا میکرد.
کمی حسودیم شد ، من چی محبوبِ من کجاست ؟
که به پسرم سلامِ نظامی دهد ؟!
و این است چرخه ی روزگار . .
۱۴۰۵/۲/۲۲
اشکالی ندارد، میگذرد، همیشه میگذرد.
اما نمیدانم، وقتی بگذرد، از من چه باقی میماند .
جوری رو خودتون کار کنید،
که اگر حتی یک گناه هم کردید؛
گریتون بگیره...
_شهید جهاد مغنیه(:
نقطه سَرِ خط .
ببین خدا یا پیشنهاد تو رو قبول میکنه یا رد کنه حتما بهترشو بهت میده؛خدا خدای پیشنهاد بدتر نیست .
شهیداحمدکاظمی:
+دلتون رو گرفتار این
پیچ و خم دنیا نکنید ؛
این پیچ و خم دنیا انسان
رو به باتلاق می بره و گرفتار میکنه . .
ازش نجات هم نمیشہ پیدا کرد .