eitaa logo
فکرِ دوم | متن‌ها و مستندات
5 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
2 فایل
متن پادکست‌ها، کتاب‌ها و مستندات ارائه شده در کانال فکر دوم
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا فقط مستندات و متن پادکست‌ها و کتاب‌ها رو میزارم
فهرست قرار دوم مستندات قرار دوم (تبیین مبانی CBT ) ۱. مقدمه و تاریخچه روان‌شناسی ۲.سفر به دنیای رویکردهای روان‌شناسی به مرور کامل میشه
مقدمه و تاریخچه روان‌شناسی بسم الله الرحمن الرحیم سلام به همه شما همراه‌های عزیز کانال فکر دوم خیلی خوشحالم که قراره تو این مجموعه صوتی کنار هم باشیم. توی این جلسه می‌خوایم وارد یه بحث خیلی مهم بشیم… بحثی درباره ذهن انسان، درباره افکارمون… و اینکه اصلاً چطور طرز فکر ما می‌تونه احساسات و رفتارهای ما رو شکل بده. اما قبل از اینکه بریم سراغ مباحث اصلی، یه کم برگردیم عقب… ببینیم اصلاً روان‌شناسی از کجا شروع شد و چطور به شکل امروزی خودش رسید. روان‌شناسی یعنی مطالعه ذهن و رفتار انسان. به همین سادگی… اما به همین عمیقی. ولی این علم، از اول به شکل امروزی وجود نداشته. ریشه‌هاش برمی‌گرده به هزاران سال قبل. برگردیم به یونان باستان… جایی که فیلسوف‌هایی مثل سقراط، افلاطون و ارسطو درباره روح، ذهن و رفتار انسان فکر می‌کردن. اون‌ها سؤال‌های مهمی می‌پرسیدن: چرا انسان یه رفتار خاص انجام می‌ده؟ منشأ افکار ما چیه؟ آیا رفتار ما نتیجه عقله یا احساس؟ اون زمان هنوز چیزی به اسم «علم روان‌شناسی» وجود نداشت. این بحث‌ها بیشتر فلسفی بودن. حالا برسیم به بقراط… همون کسی که بهش می‌گن پدر علم پزشکی. بقراط یه حرف خیلی مهم زد. گفت رفتار و بیماری‌های روانی، به بدن و مخصوصاً مغز مربوطه… نه به ارواح یا نیروهای ماورایی. مهم‌ترین حرف‌هاش اینا بود: - مغز مرکز فکر و احساساته، و مشکل‌های روانی از مغز میاد. - بدن چهار تا مایع داره: خون، صفرا زرد، صفرا سیاه و بلغم. اگه تعادلشون به هم بخوره، هم بیماری جسمی پیش میاد هم روانی. - و بر همین اساس می‌گفت آدم‌ها مزاج و خلق‌وخوی متفاوت دارن… بعضی شادن، بعضی عصبی، بعضی غمگین، بعضی آروم. خلاصه اینکه بقراط از اولین کسایی بود که گفت اختلالات روانی، علت زیستی و بدنی دارن. اما فقط یونان نبود… در تمدن اسلامی هم دانشمندان بزرگی درباره ذهن و روان انسان کار کردن. یکی از مهم‌ترین‌هاشون ابن‌سیناست. ابن‌سینا تو قرن چهارم و پنجم هجری زندگی می‌کرد و تو کتاب معروفش «قانون در طب»، درباره ارتباط جسم و روان صحبت کرده. اون حتی بعضی اختلالات روانی رو توصیف کرده و برای درمانشون پیشنهاد داده. یعنی توجه به سلامت روان، اصلاً چیز جدیدی نیست… سابقه خیلی طولانی داره. در فلسفه اسلامی شاخه‌ای داریم به اسم «علم النفس». اونجا درباره موضوع‌هایی حرف زده می‌شد که امروز تو روان‌شناسی مدرن بررسی می‌شن. مثلاً: بحث ادراک… که امروز تو روان‌شناسی شناختی بررسی می‌شه. بحث حافظه و تخیل… که امروز تو مطالعات مغز و حافظه بررسی می‌شه. بحث هیجانات و اراده… که الان تو روان‌شناسی هیجان و انگیزش مطالعه می‌شه. اما روان‌شناسی به عنوان یه علم مستقل، نسبتاً جدیده. سال ۱۸۷۹ میلادی رو معمولاً شروع رسمی روان‌شناسی علمی می‌دونن. توی این سال، ویلهلم وونت تو دانشگاه لایپزیگ آلمان، اولین آزمایشگاه روان‌شناسی رو تأسیس کرد. اینجا یه اتفاق مهم افتاد… مطالعه ذهن، وارد آزمایشگاه شد. وونت تلاش می‌کرد ذهن انسان رو به شکل علمی بررسی کنه. از روشی استفاده می‌کرد به اسم «درون‌نگری». یعنی چی؟ یعنی افراد تجربه‌های ذهنی خودشون رو با دقت گزارش می‌کردن. مثلاً می‌گفتن وقتی یه تصویر رو می‌بینن، دقیقاً چه احساسی دارن، چه فکری از ذهنشون می‌گذره. بعدها به این روش انتقاد شد… اما یه نقطه عطف خیلی مهم بود. چون برای اولین بار ذهن انسان، موضوع آزمایش علمی شد. از اون زمان به بعد، روان‌شناسی با سرعت زیادی رشد کرد. نظریه‌های مختلفی شکل گرفتن. هر کدوم سعی می‌کردن توضیح بدن که چرا ما فکر می‌کنیم، احساس می‌کنیم و رفتار می‌کنیم. توی جلسه بعدی، قراره با بعضی از مهم‌ترین این دیدگاه‌ها آشنا بشیم. و کم‌کم ببینیم چطور از دل این نظریه‌ها، یه رویکرد خیلی مؤثر شکل گرفت… رویکرد شناختی–رفتاری. یا همون CBT. رویکردی که امروز یکی از مؤثرترین روش‌های درمانی در روان‌شناسی محسوب می‌شه. جلسه بعد درباره این مسیر تحول بیشتر صحبت می‌کنیم. ممنونم که همراه ما هستید و صدای ما رو می‌شنوید 🌱 یا علی
از کجا شروع شد؟ سفر به دنیای رویکردهای روان‌شناسی تا حالا از خودتون پرسیدید چرا ما فکر می‌کنیم، چرا احساس می‌کنیم، یا چرا بعضی رفتارها را انجام می‌دهیم؟ قرن‌ها انسان‌ها درباره این سؤال‌ها فکر می‌کردند، اما حدود صد و پنجاه سال پیش، عده‌ای تصمیم گرفتند به جای حدس و گمان، این سؤال‌ها را به شکل علمی بررسی کنند. سلام، خوش آمدید به جلسه دوم. در جلسه قبل درباره آغاز روان‌شناسی علمی و آزمایشگاه «ویلهلم وونت» صحبت کردیم. اما وقتی روان‌شناسی تازه داشت شکل می‌گرفت، یک اختلاف بزرگ به وجود آمد؛ اختلافی که مسیر این علم را برای همیشه تغییر داد. سؤال این بود: ما دقیقاً باید چه چیزی را مطالعه کنیم؟ ذهن؟ رفتار؟ یا تجربه‌های درونی انسان؟ پاسخ‌های متفاوت به همین سؤال باعث شد چند رویکرد مهم در روان‌شناسی شکل بگیرد. ؛ شیمیِ ذهن اولین تلاش جدی برای پاسخ دادن به این سؤال، «ساختارگرایی» بود. وونت و شاگردش «ادوارد تیچنر» فکر می‌کردند اگر بخواهیم ذهن را بفهمیم، باید آن را به اجزای کوچک‌تر تقسیم کنیم؛ تقریباً مثل کاری که شیمی‌دان‌ها با مواد انجام می‌دهند. روش آن‌ها «درون‌نگری» بود. یعنی افراد تجربه‌های ذهنی خودشان را با دقت توصیف می‌کردند؛ مثلاً وقتی یک صدا می‌شنوند یا یک تصویر می‌بینند، دقیقاً چه احساسی دارند. اما این روش یک مشکل داشت. تجربه‌های ذهنی بسیار شخصی بودند و وقتی نتایج آزمایش‌ها تکرار نمی‌شد، دانشمندان کم‌کم به این روش شک کردند. # کارکردگرایی؛ ذهن چه کاری انجام می‌دهد؟ در واکنش به همین مشکل، رویکرد دیگری شکل گرفت: «کارکردگرایی». کارکردگراها سؤال را تغییر دادند. آن‌ها دیگر نمی‌پرسیدند ذهن از چه چیزی ساخته شده، بلکه می‌پرسیدند: ذهن چه کاری انجام می‌دهد؟ «ویلیام جیمز» معتقد بود ذهن یک جریان دائمی است که به ما کمک می‌کند با محیط سازگار شویم. این دیدگاه از نظریه تکامل داروین هم تأثیر گرفته بود. # روان‌کاوی؛ دنیای ناخودآگاه اما در اروپا، یک پزشک اتریشی نگاه متفاوتی داشت: «زیگموند فروید». فروید معتقد بود بسیاری از رفتارها و مشکلات روانی ما ریشه در بخشی از ذهن دارند که از آن آگاه نیستیم؛ بخشی که او آن را «ناخودآگاه» نامید. او ذهن را شبیه یک کوه یخ می‌دانست: قسمت کوچکی از آن روی آب دیده می‌شود، اما بخش بزرگ‌تر در زیر آب پنهان است. برای رسیدن به این بخش پنهان، فروید از روش «تداعی آزاد» استفاده می‌کرد؛ بیمار هرچه به ذهنش می‌رسید بیان می‌کرد، بدون سانسور. اما بسیاری از دانشمندان با این دیدگاه مشکل داشتند، چون مفاهیمی مثل ناخودآگاه به‌سختی قابل اندازه‌گیری بودند. ؛ فقط آنچه دیده می‌شود اینجا بود که رویکردی کاملاً متفاوت شکل گرفت: «رفتارگرایی». رفتارگراها گفتند اگر روان‌شناسی می‌خواهد یک علم دقیق باشد، باید فقط چیزهایی را مطالعه کند که قابل مشاهده هستند. چهره‌های مهم این جریان «جان واتسون» و «بی.اف. اسکینر» بودند. از نظر آن‌ها، رفتار انسان نتیجه یادگیری از محیط است و این یادگیری اغلب از طریق «شرطی‌سازی» اتفاق می‌افتد. در شرطی‌سازی عامل، رفتار بر اساس پیامدهایش شکل می‌گیرد. اگر رفتاری پاداش بگیرد، احتمال تکرارش بیشتر می‌شود و اگر تنبیه شود، احتمال وقوع آن کمتر می‌شود. این دیدگاه بعدها پایه بسیاری از روش‌های درمانی برای فوبیا و اضطراب شد. # رویکرد زیستی؛ وقتی مغز وارد داستان می‌شود در همین زمان، گروه دیگری از دانشمندان به جای رفتار یا ذهن، به سراغ مغز رفتند. آن‌ها معتقد بودند برای فهم رفتار انسان باید فعالیت مغز، سیستم عصبی و حتی ژن‌ها را بررسی کنیم. از این دیدگاه، احساسات و افکار ما نتیجه فعالیت میلیاردها سلول عصبی در مغز هستند. مثلاً در اختلال اضطراب، ممکن است برخی بخش‌های مغز بیش‌فعال شوند یا تعادل مواد شیمیایی مغز تغییر کند. همین نگاه باعث پیشرفت‌هایی مثل داروهای روان‌پزشکی و تصویربرداری مغزی شد. # روان‌شناسی انسان‌گرا؛ نگاه انسانی‌تر با این حال، بعضی روان‌شناسان احساس می‌کردند هنوز چیزی در این تصویر کم است. رفتارگرایی بیش از حد به رفتار بیرونی توجه داشت و رویکرد زیستی بیشتر روی مغز تمرکز می‌کرد. اما انسان فقط مجموعه‌ای از واکنش‌ها یا فعالیت‌های مغزی نیست. اینجا بود که «روان‌شناسی انسان‌گرا» شکل گرفت. روان‌شناس‌هایی مثل «کارل راجرز» و «آبراهام مزلو» معتقد بودند انسان موجودی است که به سمت رشد، معنا و خودشکوفایی حرکت می‌کند. مزلو حتی سلسله مراتبی از نیازها را مطرح کرد که در بالاترین سطح آن، خودشکوفایی قرار دارد. هر کدام از این رویکردها تلاش کردند بخشی از معمای انسان را توضیح دهند. بعضی روی ذهن تمرکز کردند، بعضی روی رفتار، بعضی روی ناخودآگاه و بعضی روی مغز. اما روان‌شناسی مدرن کم‌کم به این نتیجه رسید که برای فهم انسان باید همه این دیدگاه‌ها را در کنار هم دید.
در جلسه بعد، به دوره‌ای می‌رسیم که توجه دوباره به تفکر و فرایندهای ذهنی بازگشت. و از همان‌جا یکی از مهم‌ترین روش‌های درمانی امروز شکل گرفت: درمان شناختی–رفتاری، یا همان CBT. ممنون که تا اینجا همراه بودید. تا جلسه بعد، خدانگهدار.
*شکل‌گیری رویکرد شناختی–رفتاری (CBT)* سلام به همراهان عزیز کانال فکر دوم خوشحالم که همراه منید جلسه قبل با چند تا از مهم‌ترین مکتب‌های روان‌شناسی آشنا شدیم از ساختارگرایی و کارکردگرایی گرفته تا روان‌کاوی، رفتارگرایی و روان‌شناسی انسان‌گرا اما با وجود همه این نظریه‌ها، یک سؤال خیلی مهم هنوز باقی مانده بود نقش افکار در رفتار انسان دقیقاً چیست؟ در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ اتفاق مهمی در روان‌شناسی افتاد که به آن انقلاب شناختی می‌گویند در این دوره، روان‌شناس‌ها دوباره به سراغ فرایندهای ذهنی رفتند یعنی چیزهایی مثل تفکر، حافظه، ادراک و تصمیم‌گیری و دقیقاً در همین فضای علمی بود که یکی از مهم‌ترین رویکردهای روان‌شناسی شکل گرفت رویکردی به اسم درمان شناختی–رفتاری یا همان CBT یکی از چهره‌های اصلی این رویکرد، روان‌پزشکی به نام آرون بک بود آرون بک ابتدا روی درمان افسردگی تحقیق می‌کرد او متوجه شد که بسیاری از افراد افسرده، معمولاً الگوهای فکری خاصی دارند یعنی اغلب افکار منفی و سریعی درباره خودشان، دنیا و آینده مثلاً ممکن است کسی با یک شکست کوچک، سریع با خودش بگوید من آدم بی‌عرضه‌ای هستم یا هیچ چیز در زندگی من درست نمی‌شود بک دید این فکرها معمولاً خیلی سریع می‌آیند و انگار به صورت خودکار فعال می‌شوند برای همین اسم آن‌ها را گذاشت افکار خودکار نکته مهم این بود که این افکار، مستقیم روی احساس و رفتار آدم اثر می‌گذارند یعنی وقتی کسی در ذهنش مدام این جمله‌ها را تکرار می‌کند، طبیعی است که ناامیدی، غم یا اضطراب را تجربه کند تقریباً همزمان با آرون بک، روان‌شناس دیگری هم بود به نام آلبرت الیس الیس رویکرد مشابهی معرفی کرد به اسم درمان عقلانی–هیجانی رفتاری یا REBT ایده اصلی الیس این بود بخش زیادی از مشکلات روانی ما از باورهای غیرمنطقی می‌آید مثلاً باورهایی مثل من باید همیشه موفق باشم یا همه باید من را دوست داشته باشند الیس می‌گفت وقتی این بایدهای سخت‌گیرانه با واقعیت زندگی برخورد می‌کنند، آدم دچار فشار روانی می‌شود پس هم آرون بک و هم آلبرت الیس به یک نتیجه مشترک رسیدند افکار و باورهای ما نقش خیلی مهمی در شکل‌گیری احساسات و رفتارهای ما دارند برای درک بهتر این روش، بد نیست مقایسه کوتاهی با رویکردهای قبلی داشته باشیم ساختارگرایی و کارکردگرایی بیشتر نقطه شروع روان‌شناسی مدرن بودند یعنی می‌خواستند توضیح بدهند ذهن را چطور باید مطالعه کرد ساختارگراها دنبال این بودند که ذهن از چه اجزایی ساخته شده و کارکردگراها می‌پرسیدند ذهن چه کاری انجام می‌دهد و چطور به سازگاری کمک می‌کند اما چون در آن زمان درمان به شکل امروزی هنوز جا نیفتاده بود، این دو مکتب کمتر به یک روش درمانی مشخص تبدیل شدند برای همین در مقایسه‌های درمانی امروز، بیشتر سراغ رویکردهایی می‌رویم که مستقیم وارد درمان شده‌اند در روان‌کاوی، تمرکز معمولاً روی گذشته، تجربه‌های اولیه و ناخودآگاه است و درمان اغلب طولانی‌مدت است در رفتارگرایی، تمرکز بیشتر روی رفتارهای قابل مشاهده و نقش محیط است یعنی اینکه رفتار چطور یاد گرفته شده و چطور با پیامدها تقویت یا تضعیف می‌شود در رویکرد زیستی، توجه به مغز و بدن است ژنتیک، مواد شیمیایی مغز، خواب و عوامل جسمی می‌توانند در مشکلات روانی نقش داشته باشند در رویکرد انسان‌گرا، تمرکز بیشتر روی معنا، ارزش‌ها، رشد و خودشکوفایی است یعنی اینکه فرد واقعاً چه می‌خواهد و می‌خواهد چه جور آدمی باشد اما CBT می‌گوید گذشته مهم است، محیط مهم است، بدن مهم است و معنا هم مهم است اما همین حالا، در ذهن تو چه فکری می‌گذرد که حالت را بد می‌کند و رفتارت را تغییر می‌دهد؟ تمرکز CBT معمولاً روی اینجا و اکنون است یعنی افکار، احساسات و رفتارهای فعلی و اینکه چطور می‌شود این چرخه را مرحله‌به‌مرحله تغییر داد یکی از ویژگی‌های مهم CBT این است که معمولاً یک درمان کوتاه‌مدت و ساختارمند به حساب می‌آید یعنی فرد یاد می‌گیرد افکارش را شناسایی کند بعد آن‌ها را بررسی کند و اگر لازم بود اصلاحشان کند برای همین CBT امروز یکی از روش‌هایی است که بیشترین پشتوانه علمی و پژوهشی را در روان‌شناسی دارد اما برای اینکه این رویکرد را واقعاً درست بفهمیم، لازم است اول یک مدل ساده اما خیلی مهم را یاد بگیریم مدلی که توضیح می‌دهد چطور افکار ما می‌توانند احساسات و رفتارهای ما را شکل بدهند جلسه بعد دقیقاً می‌رویم سراغ همین مدل ممنون که همراه من بودید تا جلسه بعد، خدانگهدار
* مدل شناختی در * CBT تا حالا شده یه اتفاق معمولی براتون بیفته، ولی دو نفر دو تا واکنش کاملاً متفاوت نشون بدن؟ مثلاً رئیستون از کارتون انتقاد کنه؛ یکی شونه بالا بندازه و بگه: «خب، درستش می‌کنم.» یکی دیگه تا چند روز داغون باشه و با خودش بگه: «من به درد نمی‌خورم.» چی باعث این همه تفاوت می‌شه؟ بسم الله الرحمن الرحیم سلام به شما همراهان عزیز کانال فکر دوم. توی جلسه قبل، درباره شکل‌گیری رویکرد شناختی–رفتاری یا همون CBT حرف زدیم و گفتیم که این رویکرد چقدر روی نقش افکار توی زندگی ما تأکید داره. حالا توی این جلسه می‌خوایم بریم سراغ یکی از مهم‌ترین مفهوم‌های CBT؛ چیزی که بهش می‌گیم مدل شناختی. مدل شناختی خیلی ساده می‌گه: یه اتفاق بیرونی می‌افته، ما یه فکری درباره‌ش می‌کنیم، اون فکر توی ما یه احساسی می‌سازه، و بعد احساس ما روی رفتار و حتی بدنمون اثر می‌ذاره. معمولاً این مدل رو با این زنجیره نشون می‌دن: موقعیت → فکر → احساس → رفتار → واکنش‌های جسمانی حالا بیاییم کم‌کم هر کدوم از این‌ها رو با هم باز کنیم. اول از همه: موقعیت. موقعیت یعنی هر اتفاق، هر رویداد، هر چیزی که توی زندگی ما رخ می‌ده. مثلاً ممکنه رئیستون از کارتون انتقاد کنه، دوستتون پیام‌تون رو خیلی دیر جواب بده، یا توی یه امتحان نتیجه‌ای بگیرید که اصلاً انتظارش رو نداشتید. حالا نکته مهم چیه؟ خودِ موقعیت، به‌تنهایی تعیین نمی‌کنه ما چه حسی داشته باشیم. بین موقعیت و احساس، یه چیز مهم دیگه وجود داره: فکر. وقتی یه اتفاق می‌افته، ذهن ما بیکار نمی‌شینه؛ خیلی سریع شروع می‌کنه به تفسیر کردن اون اتفاق. این تفسیر معمولاً به شکل یه فکر کوتاه و فوری از توی ذهنمون رد می‌شه. توی CBT به این جور فکرها می‌گن فکر خودکار. فکرهای خودکار معمولاً خیلی سریع می‌آن و می‌رن؛ گاهی حتی خودمون درست متوجه نمی‌شیم چی از ذهنمون گذشت، فقط می‌بینیم یهو حالمون عوض شد. بیاییم همین انتقادِ رئیس رو با هم تصور کنیم. رئیستون می‌گه: «این گزارشت یه جاهایی مشکل داره.» حالا آدم شماره یک، توی دلش می‌گه: «احتمالاً یه اشتباهی توی کارم بوده، باید بررسیش کنم.» آدم شماره دو، اما، فوراً با خودش می‌گه: «من اصلاً آدم موفقی نیستم.» می‌بینی؟ موقعیت یکیه: انتقاد رئیس. ولی فکری که توی ذهن هر کدوم رد می‌شه فرق داره. و همین تفاوت توی فکر باعث می‌شه احساس‌های کاملاً متفاوتی شکل بگیره. آدم اول احتمالاً یه احساس نسبیِ آرامش، یا حتی انگیزه برای بهتر کردن کارش تجربه می‌کنه. آدم دوم اما ممکنه احساس شرم، ناراحتی، یا ناامیدی کنه. بعد از احساس، نوبت می‌رسه به رفتار. احساس‌های ما خیلی وقت‌ها مستقیم روی رفتار ما اثر می‌ذارن. اگر آدم دوم احساس ناامیدی کنه، ممکنه کارهاش رو عقب بندازه، از تلاش دست بکشه، یا حتی از موقعیت‌های مشابه فرار کنه؛ مثلاً دیگه داوطلب انجام پروژه‌های جدید نشه. اما اگر آدم اول احساس انگیزه و امید داشته باشه، احتمالاً می‌ره گزارشش رو دوباره می‌خونه، از رئیسش بازخورد دقیق‌تر می‌گیره، و سعی می‌کنه دفعه بعد کارش رو حرفه‌ای‌تر تحویل بده. در کنار فکر و احساس و رفتار، بدن ما هم واکنش نشون می‌ده؛ به این‌ها می‌گیم واکنش‌های جسمانی. مثلاً توی موقعیت‌های استرس‌زا ممکنه تپش قلب بگیریم، نفسمون تند بشه، عضله‌هامون سفت و منقبض بشه، یا با سردرد و دل‌درد و مشکلات گوارشی درگیر بشیم. پس توی این زنجیره، موقعیت → فکر → احساس → رفتار → واکنش‌های جسمانی، می‌بینیم که فکر یه جورایی توی مرکز ماجراست. حالا می‌رسیم به اون جمله طلایی CBT. چیزی که احساس ما رو تعیین می‌کنه، فقط خودِ اتفاقات نیست؛ بلکه تفسیر ما از اون اتفاقات است. یعنی دو نفر می‌تونن دقیقاً توی یک موقعیت مشترک قرار بگیرن، ولی چون فکرهاشون با هم فرق می‌کنه، احساس‌ها و رفتارهایی که نشون می‌دن هم می‌تونه زمین تا آسمون متفاوت باشه. توی جلسات بعدی، می‌خوایم عمیق‌تر بریم سراغ همین فکرها: این فکرها از کجا میان؟ چرا بعضی‌ها این‌قدر سخت‌گیرانه، منفی، یا ناامیدکننده‌ان؟ اونجا با یه مفهوم خیلی مهم تو CBT آشنا می‌شیم؛ چیزی به اسم روان‌بنه یا طرحواره. روان‌بنه‌ها در واقع الگوهای عمیق ذهنی هستن که از گذشته ما، از تجربه‌هامون، از آدم‌هایی که تو زندگیمون بودن، شکل گرفتن و می‌تونن روی فکرهای خودکار ما اثر بذارن؛ یعنی انگار پشت صحنه دارن هدایت می‌کنن که تو هر موقعیت، چه فکری خودبه‌خود بیاد تو ذهنمون. توی جلسه بعد، مفصل‌تر درباره همین روان‌بنه‌ها حرف می‌زنیم و می‌بینیم چطور می‌تونن توی زندگی روزمره ما خودشون رو نشون بدن. ممنون که تو این اپیزود هم همراهم بودید. اگر دوست داشتید، می‌تونید همین الان چند تا موقعیت اخیر رو توی ذهنتون مرور کنید و ببینید بین اتفاق و احساسی که داشتید، چه فکری وسط کار بوده. من اینجام، و تو جلسه بعدی بیشتر با هم می‌ریم سراغ دنیای فکرها و روان‌بنه‌ها
. تا اپیزود بعد، خدانگهدار.