چشمامو باز کردم دیدم حامیم نشسته رو شکمه مرده و با مشت میزنش مرده قشنگ فکر کنم مرده بود
هلیا : نمیخوای ج . ن . ا . ز . ه شو برداریم چال کنیم
حامیم : نه نمیخواد
دستاش لباسش همجاش خونی شده بود بافرم و بهش دادم گفتم اینو بپوش حداقل یکمی از خونا محو بشه ولی نپوشیدش از اون ور رفتم خونه ی حامیم فیلم دیدیم و خوراکی خوردیم ،، میخواستیم بریم بخوابیم
هلیا : کی میخوابه رو مبل من یاتو ،، نه من میرم رو تخت میخوابم تورو مبل
حامیم : چی میگی امشب پیشم میخوابی
هلیا : چییی!؟
حامیم: اعتراض نداریم
رفتیم روی تخت کنار هم خوابیدیم من حامیم رو بغل کردم
حامیم: 😂
هلیا : مرض عادت دارم موقع خواب یکی رو بغل کنم
هلیا: حامیم؟
حامیم : جانم
هلیا : استرس دارم نکنه فردا پلیس بیاد سراغمون
حامیم : استرس نداشته باش جانم
هلیا: خوب بخوابی شبت بخیر
حامیم : شب توهم بخیر
ساعت ۳ و ۴ صبح بود که یهو هلیا یه جیغ خیلی بلند کشید ،،، رفتم براش یه لیوان آب اوردم
حامیم : خواب بد دیدی
هلیا : آره
حامیم : چه خوابی ؟
هلیا : ................................
نویسنده : آندیا 🦋
پارت ۱۲
هلیا : خواب دیدم مامانم رو از دست دادم 😭😭
حامیم : اون یه خواب بوده
هلیا : 😭😭😭😭
از زبون حامیم
سعی کردم آرومش کنم ،،، یکی آروم شد و خوابید
از زبون هلیا
صبح شده بود ،، پاشدم دیدم حامیم رو تخت نیست رفتم کل خون رو گشتم یهو یادم افتاد امروز مؤسسه،،،، زنگ زدم به حامیم
حامیم : الو سلام عشقم ، خوب خوابیدی
هلیا : سلام عشقم ، مرسی بد نبود
حامیم : اگه حالت خوبه پاشو بیا موسسه
هلیا : باشه الان حاضر میشم میام
حامیم : بای
هلیا: بای
از زبون هلیا
تند تند صبحونه خوردم یکمی هم رو لبام ......... تینت زدم ،، یه هودی سفید یه شلوار بگ آبی کم رنگ و یه کتونی لژ دار بوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت مؤسسه
هلیا : سلام به همگی
همه : سلام
هلیا : حامیم برو تو اتاق عکاسی
حامیم : باشه
رفتن تو اتاق عکاسی
هلیا : چند تا از اون ژست خوشگلا ت بگیر
حامیم : چشم پرنسسم
هلیا : ................................
نویسنده: آندیا 🦋
پارت ۱۳