هلیا : خواب دیدم مامانم رو از دست دادم 😭😭
حامیم : اون یه خواب بوده
هلیا : 😭😭😭😭
از زبون حامیم
سعی کردم آرومش کنم ،،، یکی آروم شد و خوابید
از زبون هلیا
صبح شده بود ،، پاشدم دیدم حامیم رو تخت نیست رفتم کل خون رو گشتم یهو یادم افتاد امروز مؤسسه،،،، زنگ زدم به حامیم
حامیم : الو سلام عشقم ، خوب خوابیدی
هلیا : سلام عشقم ، مرسی بد نبود
حامیم : اگه حالت خوبه پاشو بیا موسسه
هلیا : باشه الان حاضر میشم میام
حامیم : بای
هلیا: بای
از زبون هلیا
تند تند صبحونه خوردم یکمی هم رو لبام ......... تینت زدم ،، یه هودی سفید یه شلوار بگ آبی کم رنگ و یه کتونی لژ دار بوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت مؤسسه
هلیا : سلام به همگی
همه : سلام
هلیا : حامیم برو تو اتاق عکاسی
حامیم : باشه
رفتن تو اتاق عکاسی
هلیا : چند تا از اون ژست خوشگلا ت بگیر
حامیم : چشم پرنسسم
هلیا : ................................
نویسنده: آندیا 🦋
پارت ۱۳