eitaa logo
🤍🪽ᕼᗩᘻᓰᘻ🤍🪽
55 دنبال‌کننده
720 عکس
434 ویدیو
3 فایل
ܢ̣ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ حߊ‌ܩܨ حߊ‌ܩࡅ࡙ܩܢ 🤍سلام خوشملم امیـבوارم از کلیپا פּ رمان خوشت بیاـב خوش امـבے هـבـ؋ : ۱kشـבن مرسے عضو میشی کـב ایتا : ۶۲۷عضو ؋ـنـבوم حامیم ◍•ᴗ•◍ ناشناس ؟🪽 https://daigo.ir/secret/71791330068
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتند سوار ماشین شدند هلیا : حامیم ولی من خیلی می ترسم . حامیم‌: نترس اون عوضی حق اینو نداشت به تو دست بزنه . هلیا : جوووووون جذبه رو حامیم : بیا برو بالا بیا حواست باشه ببین چیز میز جا نزاری مثل مسواک و شونه و کش مو ‌ هلیا : من دیگه تورو میشناسم منحرف تا نیای خاستگاری .... نه نه نه حامیم : باید بمونی خونه ی من تا همیشه . هلیا : بیا خونمون خاستگاری بعد خونه خودمون . هلیا رفت تا لباس بیاره ولی حامیم رفت توی یوتیوب تا لایو بزاره ولی یه خبر دید که اون مرده ،،مُرده هلیا اومد هلیا : سیااااام حامبم :سلام هلیا : باع چده بی شعور حامیم : اون مرده اون مرده .....‌....... نویسنده : پری 🦋 پارت ۱۵
حامیم : اون مرده اون مرده هلیا : بگو دیگه نصف جونم کرد حامیم: اون مرده ، مُرده هلیا : چییی ، شر نشه واسمون حامیم : نمیدونم باشد وایسیم تا فردا هلیا نشست راه افتادیم هلیا : استرس شدیدی داشتم حتا سر درد گرفته بودم حامیم : استرس گرفته بودم حالم خیلی خوب نبود رسیدن خونه حامیم : بیا بریم بالا پیاده شدن رفتن خونه هلیا : حامیم خیلی استرس دارم سرم در میکنه نمیدونم واقعا چمه حامیم: منم همینم بخدا هلیا : نتونستم خودم رو نگهدارم و یهو زدم زیر گریه حامیم : گریه نکن منم گریه میکنما هلیا : ولی همچنان ادامه دادم حامیم : بغلش کردم سرشو گذاشتم رو شونم سرم و گذاشتم رو شونش هلیا : داشتم همین جری گریه میکردم که دیدم................... پارت ۱۶ نویسنده : آندیا 🦋
ممنونم واقعا 💘💘💝💝💝💖💖💗💗💓💞💕
استولی حامییبییییییییییییییییممممممممممممممممممممممم🤣
🤍🪽ᕼᗩᘻᓰᘻ🤍🪽
استولی حامییبییییییییییییییییممممممممممممممممممممممم🤣
چه پرنده ها بی ادبن جلو حامیم آخه حامیم بچه مثبته یاد میگیره 😂😂😂
هلیا : داشتم همینجوری گریه میکردم که دیدم شونم خیس شود سرم رو از رو شونه حامیم برداشتم دیدم داره گریه میکنه اشکاشو پاک کردم حامیم: یهو دیونه شدم و ازش یه لب کوچولو گرفتم دوباره سر مون رو گذاشتیم رو شونه ها هم و شروع کردیم گریه کردن بعد ۱ ساعت حامیم : هم چشما من قرمز شده بود هم هلیا ، هلیا رو محکم بغل کردم بعد یه ربع هلیا خوابش برد رفتم و گذاشتمش رو تخت و خودم کنارش خوابیدم و دستم رو بردم لای مو هاش ،، نمیدونم چقدر شد ولی خودمم خوابم برد فکر کنم بعد ۷ ساعت بیدار شدیم هلیا : نمیدونم کی خوابم برد بیدار شدم و به سمت راست پهلو برگشتم و دیدم حامیم داره همین جوری نگام میکنه چشماش خیسه ،، رفتم تو بغل حامیم و شروع به گریه کردن کردم ( وقتی چشماشو میدیدم خیسه یا داره گریه میکنه نمی تونستم خودم رو نگه دارم ) ( اینجا خود نویسنده بسیار احساسی شده دلش میخواد گریه کنه ) بعد ۱ ساعت هلیا : .................... پارت ۱۷ نویسنده : آندیا 🦋