حامیم : اون مرده اون مرده
هلیا : بگو دیگه نصف جونم کرد
حامیم: اون مرده ، مُرده
هلیا : چییی ، شر نشه واسمون
حامیم : نمیدونم باشد وایسیم تا فردا
هلیا نشست راه افتادیم
هلیا : استرس شدیدی داشتم حتا سر درد گرفته بودم
حامیم : استرس گرفته بودم حالم خیلی خوب نبود
رسیدن خونه
حامیم : بیا بریم بالا
پیاده شدن رفتن خونه
هلیا : حامیم خیلی استرس دارم سرم در میکنه نمیدونم واقعا چمه
حامیم: منم همینم بخدا
هلیا : نتونستم خودم رو نگهدارم و یهو زدم زیر گریه
حامیم : گریه نکن منم گریه میکنما
هلیا : ولی همچنان ادامه دادم
حامیم : بغلش کردم سرشو گذاشتم رو شونم سرم و گذاشتم رو شونش
هلیا : داشتم همین جری گریه میکردم که دیدم...................
پارت ۱۶
نویسنده : آندیا 🦋
🤍🪽ᕼᗩᘻᓰᘻ🤍🪽
استولی حامییبییییییییییییییییممممممممممممممممممممممم🤣
چه پرنده ها بی ادبن جلو حامیم آخه حامیم بچه مثبته یاد میگیره 😂😂😂
هلیا : داشتم همینجوری گریه میکردم که دیدم شونم خیس شود سرم رو از رو شونه حامیم برداشتم دیدم داره گریه میکنه اشکاشو پاک کردم
حامیم: یهو دیونه شدم و ازش یه لب کوچولو گرفتم
دوباره سر مون رو گذاشتیم رو شونه ها هم و شروع کردیم گریه کردن
بعد ۱ ساعت
حامیم : هم چشما من قرمز شده بود هم هلیا ، هلیا رو محکم بغل کردم بعد یه ربع هلیا خوابش برد رفتم و گذاشتمش رو تخت و خودم کنارش خوابیدم و دستم رو بردم لای مو هاش ،، نمیدونم چقدر شد ولی خودمم خوابم برد فکر کنم بعد ۷ ساعت بیدار شدیم
هلیا : نمیدونم کی خوابم برد بیدار شدم و به سمت راست پهلو برگشتم و دیدم حامیم داره همین جوری نگام میکنه چشماش خیسه ،، رفتم تو بغل حامیم و شروع به گریه کردن کردم ( وقتی چشماشو میدیدم خیسه یا داره گریه میکنه نمی تونستم خودم رو نگه دارم )
( اینجا خود نویسنده بسیار احساسی شده دلش میخواد گریه کنه )
بعد ۱ ساعت
هلیا : ....................
پارت ۱۷
نویسنده : آندیا 🦋