هلیا : نمیدونم ولی حس بدی داشتم
حامیم: راستی داشتی میگفتی اون زندان بوده ، چرا
هلیا : از داداش شروینم پول گرفته بود و نداده بود بهش انداختش زندان
حامیم : از این به بد دیگه حق نداری تنهایی جایی بری همیشه هم پیشه خودم میمونی
هلیا : چشم
حامیم : چشمت بی بلا
رفتن وَ اون رو خاک کردن
هلیا : حامیم میشه من برم پیش ثنا و رها
حامیم : باشه خودم میبرمت
هلیا : مرسی ، زنگ زدم و بهشون گفتم
رسیدن و حامیم تا بالا باهاش اومد ،، در زدن
رها: سلام خوبی ، سلام آقا حامیم شما خوبی بفرمایید داخل
حامیم : نه دیگه من برم
رها : هرجور خودتون میدونید
حامیم : هلیا خواستی برگردی زنگ بزن بیام دنبالت
هلیا : باشه ،، بغلش کردم وَ رفتش
هلیا : سلام خوبین
رها و ثنا : مرسی نو خوبی
هلیا : نه
ثنا : چی شده ؟
هلیا: ( قضیه رو برا شون توضیح داد)
رها : پرامممم
از زبون ثنا
کلی با هلیا .......................
پارت ۲۰
نویسنده : آندیا 🦋