وقتی رسیدم دیدم حامیم نیست از فرست استفاده کردمو خونه رو تزئین کردم خیلی خوب شده بود فقط کیک مونده بود بایک حامیم میومد زنگ زدم بهشو
________________________
از زبون حامیم
۱ ساعت گزشت دیدم نیومد یهو یادم امد امروز ولنتاینه پاشدمو حاضر شدمو رفتم دیدم از اون دسته گل ربانی ها براش بگیرم رفتم و یه دونه گنده گرفتم شد ۱ ملیون و ۲۰۰ رفتم کیکم گرفتمو ۲ تا بادکنک هلیومی با یک کادو انگشتر میخوام ازش خواستگاری کنم . رفتم خونه دیدم درو باز نکرده در زدم یهو دیدم یه چیزی ترکید رو صورتم دیدم کاغذ پرون بود بعد هلیا رو دیدم که یه پیرهن مجلسی قرمز پوشیده بود چقدر بهش میومد .
________________________
حامیم : سلام قلبم ولنتاینت مبارک
هلیا : سلام مرسی ولنتاین تو هم مبارک بیا تو قشنگم .
حامیم: وااا چه خونه رو خوشگل تزئین کردی .
هلیا مرسی بیا بشین .
حامیم : تادادادان .
هلیا : وایی چه دسته گله بزرگی هست
نویسنده : پری
پارت ۲۸
حامیم: قربونت بشم ولنتاینت مبارک. لبخند
هلیا: مرسی قلبم . بقض
حامیم : خب خب خب دیگه نوبت کادوی اصلی هست . هیجان
هلیا: حامیم چرا انقدر زحمت کشیدی . خجالت
حامیم : زحمت شوخی میکنی .
هلیا : نه کاملا جدی ام . خجالت زیاد
حامیم : باشه بابا حالا بزار کادومونو بدیم .
هلیا: باشه قلبم .
________________________
از زبون هلیا
یهو حامیم از توی جیبش یه جعبه کوچولو در اورد و جلوی پام زانو زد
________________________
حامیم : با من ازدواج میکنی ؟
هلیا : وای خدای من من الان واقعا نمی دونم چی بگم حامیم . هیجان
حامیم : یعنی می خوای بگی نه . ناراحت
هلیا : نه نه اینطوری نیستش من از خدامه معلومه که قبول می کنم.
حامیم : قربونت بشم .
________________________
از زبون هلیا
خلاصه دیگه جمع و جور کردیمو حامیم رفتش بیرون منم رفتم توی اتاق و زنگ زدم به خواهرم (هیوا ) که ۳۸سالش بود اون دوتا بچه دختر داشت یکی اسمش ارنوشا و ۱۵ سالش بود اون یکی هم انیا و ۵ سالش بود . خواهرم همیشه راهنماییم میکرد اونا بامادر و پدرم استامبول زندگی می کردند زنگ زدم به خواهرم و
________________________
هلیا : سلام هیوا جونم .
هیوا: سلام خواهری چخبر فکر می کردم مردی دیگه به ما زنگ نمی زنی . خنده
هلیا : ببخشید خواهری این چند روز سرم خیلی شلوغه .
هیوا : مگه چکار میکنی هاااا
_______________________
از زبون سوگند
همچی رو برای هیوا تعریف کردم و قرار شدش فردا با اولین پرواز بیان ایران برای خواستگاری .
________________________
از زبون حامیم
رفتم خونه مامان لیلا و بابا حمیدو ........
نویسنده : پری 🦋
پارت ۲۹
از زبون حامیم
رفتم خونه مامان لیلا و بابا حمیدو همچی رو براشون تعریف کردم قرار شد پس فردا بیان خواستگاری هلیا برای من . رفتم خونه و سوگند بهم گفتش قراره فردا مامان و باباش و خواهرش و همسر و دو تا دختراش بیان اینجا . منم گفتم چه خوب مامانو بابا ی منم با جانا قراره بیان پس فردا برای خواستگاری .
________________________
از زبون هلیا
خیلی استرس داشتم نمی دونستم چی درست کنم تا این که گفتم بزار قورمه سبزی درست کنم با فسنجون درست کنم دیگه صبح زود پاشدمو رفتم تو اشپز خونه لوبیا اینا رو دراوردم شروع کردم به درست کردنشون که یهو صدای حامیمو شنیدم که گفت
حامیم: هلیا ؟
هلیا : بله
حامیم : ......