از زبون حامیم
رفتم خونه مامان لیلا و بابا حمیدو همچی رو براشون تعریف کردم قرار شد پس فردا بیان خواستگاری هلیا برای من . رفتم خونه و سوگند بهم گفتش قراره فردا مامان و باباش و خواهرش و همسر و دو تا دختراش بیان اینجا . منم گفتم چه خوب مامانو بابا ی منم با جانا قراره بیان پس فردا برای خواستگاری .
________________________
از زبون هلیا
خیلی استرس داشتم نمی دونستم چی درست کنم تا این که گفتم بزار قورمه سبزی درست کنم با فسنجون درست کنم دیگه صبح زود پاشدمو رفتم تو اشپز خونه لوبیا اینا رو دراوردم شروع کردم به درست کردنشون که یهو صدای حامیمو شنیدم که گفت
حامیم: هلیا ؟
هلیا : بله
حامیم : ......
روز سوم از سیاهی پروفایل
تمام شد بچه ها با اینکه دلم نمی خواد پروف رنگی کنم ولی متاسفانه مجبورم 🖤🖤💔🥀🥀🥀🥀