از زبون حامیم
رفتم خونه مامان لیلا و بابا حمیدو همچی رو براشون تعریف کردم قرار شد پس فردا بیان خواستگاری هلیا برای من . رفتم خونه و سوگند بهم گفتش قراره فردا مامان و باباش و خواهرش و همسر و دو تا دختراش بیان اینجا . منم گفتم چه خوب مامانو بابا ی منم با جانا قراره بیان پس فردا برای خواستگاری .
________________________
از زبون هلیا
خیلی استرس داشتم نمی دونستم چی درست کنم تا این که گفتم بزار قورمه سبزی درست کنم با فسنجون درست کنم دیگه صبح زود پاشدمو رفتم تو اشپز خونه لوبیا اینا رو دراوردم شروع کردم به درست کردنشون که یهو صدای حامیمو شنیدم که گفت
حامیم: هلیا ؟
هلیا : بله
حامیم : ......
روز سوم از سیاهی پروفایل
تمام شد بچه ها با اینکه دلم نمی خواد پروف رنگی کنم ولی متاسفانه مجبورم 🖤🖤💔🥀🥀🥀🥀
حامیم : چی درست می کنی کدبانو . لبخند
هلیا : قورمه و فسنجون
حامیم : اوووو فقط یه چیزی .
هلیا : چی .
حامیم : به ساعت نگاه کردی ۲۵ دقیقه هست پدر مادرت و خوانوادت رسیدن .
هلیا :وای خاک تو سرم حامبم بدو حاضر شو که دیره .
________________________
از زبون حامیم
سری حاضر شدیم و رفتیم تو ماشین و حرکت کردیم سمت فرودگاه وقتی رسیدیم اول هلیا گفت اون مامانمه و اون هم پدرم مادر و پدرش خیلی جوون بودن و بعد خواهرش و شوهر خواهرش و بچه هاش رو معرفی کرد
________________________
هلیا : سلام مامان سلام بابا. ذوق شدید
مادر هلیا : وای سلام دختر قشنگم چقدر دلم برات تنگ شده بود هلیا جان دخترم .
پدر هلیا: قربونت بشم من سلام . فقط این اقای جوون کیه . تعجب
هلیا : قضیه اش مفصل هست فکر می کردم هیوا بهتون گفته باشه .
هیوا : اهم اهم ما اینجا شلغمیم . خنده
هلیا : سلام هیوایی جونم . سلام وای سلام جوجو های خاله .
ارنوشا : خاله من بچه نیستمااا .
انیا : سلام اله جوننم .
هلیا : برو بابا تو برای من همون بچه ی ۱ ساله هستی که همش گریه میکرد .........
نویسنده : پری 🦋
پارت ۳۰