حامیم : چی درست می کنی کدبانو . لبخند
هلیا : قورمه و فسنجون
حامیم : اوووو فقط یه چیزی .
هلیا : چی .
حامیم : به ساعت نگاه کردی ۲۵ دقیقه هست پدر مادرت و خوانوادت رسیدن .
هلیا :وای خاک تو سرم حامبم بدو حاضر شو که دیره .
________________________
از زبون حامیم
سری حاضر شدیم و رفتیم تو ماشین و حرکت کردیم سمت فرودگاه وقتی رسیدیم اول هلیا گفت اون مامانمه و اون هم پدرم مادر و پدرش خیلی جوون بودن و بعد خواهرش و شوهر خواهرش و بچه هاش رو معرفی کرد
________________________
هلیا : سلام مامان سلام بابا. ذوق شدید
مادر هلیا : وای سلام دختر قشنگم چقدر دلم برات تنگ شده بود هلیا جان دخترم .
پدر هلیا: قربونت بشم من سلام . فقط این اقای جوون کیه . تعجب
هلیا : قضیه اش مفصل هست فکر می کردم هیوا بهتون گفته باشه .
هیوا : اهم اهم ما اینجا شلغمیم . خنده
هلیا : سلام هیوایی جونم . سلام وای سلام جوجو های خاله .
ارنوشا : خاله من بچه نیستمااا .
انیا : سلام اله جوننم .
هلیا : برو بابا تو برای من همون بچه ی ۱ ساله هستی که همش گریه میکرد .........
نویسنده : پری 🦋
پارت ۳۰