بچه ها اول یک نظر میخوام اینکه رمانی که دارم مینویسم شما دوست دارید چجوری باشه و بعدش پارت میدم 🫶🏻
هلیا : برو بابا برای همون بچه ی ۱ ساله هستی که همش گریه میکرد و غر میزد . سلام انیا جونم .
ارنوشا: خالههه ای بابا . خنده
حامیم: سلام مامان جان سلام پدر جان خوشبختم از اشنایتون . لبخند
مامان و بابای هلیا : سلام پسر گلم ماهم همینطور . لبخند.
حامیم : سلام هیوا خانم .
هیوا :سلام اقا حامیم .
مامان هلیا : به به پس شما اسمتون حامیم هست .
حامیم : بله اسم من حامیم هست .
هلیا :خب بریم دیگه .
همه : بریم
________________________
از زبون حامیم
همه سوار ماشین شدندو رفتیم سمت خونه هلیاو رسیدیم همه پیاده شدندو فقط هلیا داخل ماشین بود .
________________________
هلیا : خب حامیم پیاده شو دیگه بدو
حامیم : نه هلیا زشته .
هلیا : چیش زشته . تعجب
حامیم : مامانو بابات میگن نگا کن دامادمون نشده همش اینجا هست .
هلیا : خب باشه صبر کن برم برات قرمه سبزی بیارم بعد برو .
حامیم : من خیلی قرمه سبزی دوست دارم برای همین نمی تونم دست رد بزنم و ..........
نویسنده. : پری 🦋
پارت ۳۱