eitaa logo
🤍🪽ᕼᗩᘻᓰᘻ🤍🪽
58 دنبال‌کننده
720 عکس
434 ویدیو
3 فایل
ܢ̣ܘ ࡅ߭ߊ‌ܩܢ حߊ‌ܩܨ حߊ‌ܩࡅ࡙ܩܢ 🤍سلام خوشملم امیـבوارم از کلیپا פּ رمان خوشت بیاـב خوش امـבے هـבـ؋ : ۱kشـבن مرسے عضو میشی کـב ایتا : ۶۲۷عضو ؋ـنـבوم حامیم ◍•ᴗ•◍ ناشناس ؟🪽 https://daigo.ir/secret/71791330068
مشاهده در ایتا
دانلود
♡☆ShaBe Akhar☆♡ پارت ۴ مامان : تو اتاقش هستی :باشه - رفتم تو اتاق هانا هستی : هانا هانا :بله چکار داری هستی : یه چیزی میخوام بگم هانا : بگو هستی :نمیخوام زنه شاهان شم هانا : باع شاهان پسر داییته ها هستی : هانا کمک کن . هانا : مامان تو اتاق چی میگفت هستی : میگفت داری با کی حرف میزنی هانا : توچی گفتی شیطون _ همی چیز رو براش توضیح دادم و گفتم شب اگه میخوای ازدواج نکنه با حامی برو بیرون. پیشنهاد خوبی بود مامانم رفته بود بیرون منم سریع از فرست استفاده کردمو زنگ زدمو گفتم مییام گفت ۱۰ دقیقه دیگه میام دنبالت آدرس گفتم و سریع حاضر شدم و رفتم پایین ماشین ام وی ام بود سوار شدم هستی : سلام آقای صالحی حامی : سلام خوبید هستی :مچکرم حامی : بریم ‌کجا هستی : نمی دونم _ یهو ماشین روشن شد و راه افتاد رفتیم یه رستوران از تو ماشین تا رستوران ۱۰۰ بار گوشیم زنگ خورد مامانم بود .....
🤍✨️به نام حامی حامیم🤍✨️
سلام
♡☆FASLEH☆♡ پارت۵. خسته شدم میدونستم میخواد قر بزنه که نیستم خونه پس بار آخر جواب دادم . هستی : بله مامان حالا هی زنگ بزن گوشیم سوخت عه . داد آروم مامان: معلومه کجایی احمق بیشعور پسر داییت امده منتظرته هر گوری هستی پیش هر خری هستی آب دستته میزاری زمین میای خونه . هستی : خب هیچی دستم نیست اولا دوما بهش بگو هستی قصد ازدواج نداره من با اون عقب مونده ازدواج نمی کنم مگه یه تختم کمه . مامان : همون یه تختت کمه اگه نبود باهاش عروسی میکردی بدبخت . هستی : باشه اصلا من اسکل بدبخت آقا جان نمیییییییی خواااااااااممممم اززززدوووااااجججج کنم . توهم هی گیر بده زن براش پیدا نمیشه آمدی منو براش بگیری مگه اجباری مامان من زندگی خودمو دارم . مامان : زر نزن بیا خونه فقط . هستی : باش تا بیام خونه . مامان : اینا تا تو نیای از جاشون تکون نمی خورن هستی : بگو آنقدر وایسن تا زیر پاشون علف سبز شه مامان : فقط برو حالم ازت بهم میخوره هستی : دل به دل راه دارم عزیزم . مامان : خدافظ _اخی راحت شدما .............
زیادمون کنید روزی ۳ پارت میدم
♡☆FASLEH☆♡ پارت ۶ حامی : اتفاقی افتاده هستی : نه مه اوکیم حامی : اوکی -تو همین حال بودیم که گارسون آمد. گارسون : ببخشید مزاحمتون میشم چی میل دارید . هستی: من یه مرغ میخورم حامی : چرا مرغ هستی : مرغ میخوام حامی : منم جوجه میخوام گارسون : چشم . نوشیدنی و مخلفات؟ هستی : دوغ و ماست حامی : منم همونی که خانم گفتن گارسون : چشم . پس شد یه پرس مرغ یه پرس هم جوجه با دوتا دوغ و دوتا ماست . هستی : بله . گارسون : چشم . _ سرگرم صحبت شدیم . هستی : خب . حامی : بهتره بریم سراغ اصل متلب شاید درست نباشه جلسه اول این سوالو بپرسم ولی خب شما قصد ازدواج دارید ؟ _ همونجا خشکم زد نمی دونم چی بگم ولی نه منو شاید بخاطر هوس میخواد . هستی : من قصد ادامه تحصیل دارم . حامی : ولی میتونیم باهم ادامه بدیم . هستی : ببخشید ولی من واقعا خشکم زد‌ حامی : ببخشید واقعا قصد بدی ندارم . هستی : اگه کسی باشه واقعا خوب باشه منو بخاطر هوس بازی نخواد چرا که نه حامی:...........
✨️🤍به نام حامی حامیم 🤍✨️
زیاد مون نمی کنید ؟❤️‍🩹
♡☆FASLEH☆♡ پارت ۷ حامی : به نظر منم همینطوره گارسون: بفرمایید. حامی : ممنونم هستی : مچکرم گارسون : خواهش میکنم _ غذارو خوردیمو حامی منو رسون زنگ زدم در باز شد آسانسور زدم آمد پایین قطعا رفتن دیگه اه هنوز نرفتم در باز بود رفتم تو شاهان آمد جلو در شاهان : سلام قشنگم هستی : سلام . سلام دایی سلام زن دایی ‌ همه : سلام بابا : دخترم بیا بشین صحبتمون رو کنیم هستی : صحبت چی بابا : ازدواج هستی : ا....مم دایی: برید تو اتاقت هستی : باشه _ رفتیم تو اتاق بدترین شب عمرم بود ولی عاشق شاهان بودم فقط به همه میگفتم ازش بدم میاد. وقتی وارد اتاق شدیم شاهان: نظرته ؟ هستی : بله باشه شاهان : یعنی قبوله هستی : آره هستی : قبوله _ مائده : خب چی شد شاهان : قبوله مائده : باشه زود بیاید بیرون . شاهان چشم . _ درو بار کردیمو من رفتم روی کاناپه ...
☆FASLEH☆♡ پارت۸ _ درو باز کردیمو من رفتم روی کاناپه، شاهان هم رفت کنار پدرش آوا: خب چیشد هستی : اوکیه همه : هووووو مبارکهه هستی و شاهان : خیلی ممنون آوا : دهنتون رو شیرین کنین _ رفتن بلاخره یه حسی داشتم سر در گم بودم از یه لحاظ حالم از شاهان به هم می‌خورد ولی از یه لحاظ دوسش داشتم نمیدونم چرا گفتم بله آوا : آفرین دخترم ، دیدی اون تورو خیلی دوس داره اون تا به حال سمت هیچ دختری نرفته هستی : مامان من بخاطر شما جواب بله دادم فردا روز میبینیم که سمت هیچ دختری نرفته آوا: 😂😂 هستی : میخندی مامان ، زندگی من به باد رفت میخندی آوا : برو بخواب بچه حرف اضافی نزن هستی : واقعا که فردا هستی از خواب بیدار شدم ، حاظر شدم گه برم دانشگاه از دانشگاه برگشتم حاضر شدم که برم خرید داشتم به مغازه ها نگاه میکردم که شاهان رو دیدم با یه دختر هستی : ش..شاهان؟ شاهان : ام.. س..سلام هستی : معرفی نمیکنی هیوا( همون دختره) : دوست دخترشم هستی : شاهان چی میگه ( با داد ) شاهان :..........