پارت ۲۲
حامی : هیییی ببخشید حواسم نبود الان واریز میشه
هستی : باشه
......
مکالمه
حامی : واریز شد
هستی : حامی چه خبره ۲۰ ملیون
حامی : عزیزم حالا من جایی هستم دارم کارای کنسرت میکنمپ
هستی : اوکی بای
.
پایان مکالمه
هایا : چیشد ؟
هستی : بریم
اسنپ گرفتم و رفتیم با هایا خونه
که حامیم sms داد و گفتش ساعت ۷ میام دنبالت برای محضر هماهنگ شیم
ننم گفتم باشه
رسیدیم خونه و مامان مائده نبود ماهم غذا دیشب رو گرم کردیم من خوردیم من خوابیدم یهو دیدم یکی زنگ در رو سوزوند
پاشدم دیدم ۷ و ربع سریع رفتم درو باز کردم
....
حامیم : کجایی نیم ساعته پشت درم
هستی : ببخشید خواب بودم
حامیم : هایا چی ؟
هستی : رفته بیرون
...
پارت ۲۳
...
حامیم : اهان اوکی
هستی : بشین تا آماده شم
حامیم : اوکی
هستی
رفتم لباس بپوشم تا دیدم حامیم امد تو اتاق
هستی : هوووو بفرما دم در بده
حامیم : مرسی آمدم این شال خال خالی رو با این شومیز مشکیه و شلوار مشکیه رو بپوش .
هستی : چشمممم
حامیم : من میرم بیرون
هستی : باشه دیگه نیا
هستی
حامیم رفت و منم لباس و آرایش کردم و رفتیم تو ماشین و راه افتادیم و رسیدیم
.....
🙎♂️: سلام بفرمایید شما بودید برای ساعت ۷ هماهنگ بودید ؟
حامی : بله
🙎♂️: خیلی دیر کردید قرارمون ساعت ۷ بود الان ساعت یک ربع ۸ هست
هستی : جناب مشکلی دارید ؟ جایی بودیم دیگه
🙎♂️: اهان ببخشید از این طرف بفرمایید
حامی : ممنونم
هستی
رفتیم خیلی قشنگ بود سالن کوچیک بود ولی قشنگ بود ما برای عقد تنها بزرگان فامیل رو دعوت کردیم و نزدیکان
..
حامیم : نظرت ؟
....
پارت ۲۴
حامی: خب همین اوکیه نظرت هستی ؟
هستی : اوکیه
هستی
کارامون رو کردیم و راه افتادیم یهو یادم اومد فردا تولد آسمانه
....
هستی : هیییی حامیییی . جیغ
حامی : هااا چته
هستی : فردا تولد آسمانه
حامی : کی ؟
هستی : اسمان دوستم
حامی : اها
هستی:اسمان خیلی گناه داره اون وقتی به دنیا آمد مامانش متوجه شد که باباش خیانت کرده برای همین مامان اسمان خاله هدیه حرفی نمیزد تا اسمان بزرگ بشه وقتی اسمان ۷ سالش میشه خاله هدیه دیگه طاقت نمیاره و درخواست طلاق میگیره ولی بابای اسمان قبول نمیکنه اسمان پیشه هدیه باشه ولی خاله هدیه بزور حضانت بچه رو برای خودش میگیره و میرن آلمان بعد ۴ سال برمیگرده
۱۱ سالش میشه و بعد ۱۲ و بعد ۱۳ سالشه میاد راهنمایی و ما آشنا میشیم
همین و بعدش دانشگاه هم رو میبینیم
.
حامی : یا خداااا
هستی : چته 😐
حامی : هیچ
پارت ۲۵
فردا صبح
صبح پاشدم و دیدم اسمان استوری گزاشته تولدم تو تنهایی مبارک اخه مامانش خارج اسمان تو ۱۷ سالگی مامانش رفت آلمان خودش تنها هست منم یه فکر افتاد تو ذهنم اره خاله هدیه گوشی رو برداشتم زنگ زدم
....
مکالمه .
هدیه : بفرمایید
هستی: سلاممم خالههههه جونم شناختی دیگه ؟
هدیه : هستی جان شمایی سلام دخترم خوبی معلومه میشناسم اخه مگه میشه آدم دختر دوم رو یادش نره از این ورا
هستی: هیچی خاله والا شما رفتی دیگه یاد نداره یه دو تا دختر داری تو طهران
هدیه : والا مادر شما که هستش ممنونم ازش برا دختر ماهم مادری میکنه
هستی : خاله جون یه دختری داری که امروز تولدش هستا
هدیه : بلهه ولی نمیدونم چکار کنم
هستی: من میدونم پیام میدم سین کن
هدیه : باشه دخترم
پایان مکالمه
....
هستی پیام رو دادم و ماشین رو از پارکینگ برداشتم و رفتم خیابون برای اسمان یه