💬 از بس یکجا بند نبود، یکی به شوخی میپرسید: رئیسی کجاست؟!
دیگری پاسخ میداد: الان یا الان؟!
#خادم_جمهور
🆔 @fekreshanbe
سر صحبت را با سرباز نگهبان پاسدارخانه باز کردم. اسمش علیاصغر است. سربازی است بلندبالا، درشتاستخوان و البته مهربان. به دستهای زمخت و پینهبستهاش میخورد دهقانزاده باشد. از چند ماه قبل میشناسمش. زمانی که در یگان پاسدار بود، برای نماز مغرب اذان میگفت. به دیوار تکیه داده بود و دستهایش را انداخته بود روی بند اسلحهاش. با همان لهجۀ بیشیله و پیلۀ روستاییاش گفت: «حاج آقا، حالمان گرفته شد!» با این جمله ذهنم ناخودآگاه رفت سمت تومُخیهای پادگان.
اوّلش فکردم فرماندهاش حالش را گرفته؛ احتمالاً پست اضافهای به او داده و یا مرخصیاش را لغو کرده. کمی جابهجا شدم و با اشارهٔ چشم و دست گفتم: «چی شده؟!» گفت: «کشتنشون!» بعد کمی تأمل کرد و لبهایش را بالا انداخت و ادامه داد: «مگه میشه هلیکوپتر خودش سقوط کنه؟! حاجی شک نکن زدنش!»
تازه فهمیدم رئیسجمهور را میگوید. خودم را مشتاق نشان دادم که یعنی دوست دارم حرفهایت را بشنوم. میگفت رئیسجمهور صادقانه کار میکرد و با مردم بود. از سخنرانیهای آقای رئیسی در قزوین گفت و ارادتش به او. در نگاه اوّل، قیافهاش غلطانداز بود. نمیخورد اینهمه سینهچاک رئیسجمهور باشد. سرش را پایین انداخت و مکث کوتاهی کرد و گفت: «حاج آقا من برای دو نفر گریه کردم؛ یکی حاج قاسم و یکی آقای رئیسی ... واقعاً حیف شد!»
صحبتم را با علیاصغر ادامه دادم. از جایی به بعد صدایش بوی بغض میداد. سرش را پایین انداخته بود و با نوک پوتینش موزاییکها را میکاوید. آهی کشید و گفت: «حاجی! تا به حال مشهد نرفتهام. وقتی حقوق سربازیام را گرفتم مادرم را فرستادم قم و مشهد. مادرم مشکل اعصاب دارد ...!» از من خواهش کرد اگر پادگان اردویی برگذار کرد او را نیز راهی کنیم.
از او خداحافظی کردم و در را به این فکر میکردم که آقای رئیسی چه داشت که اینقدر در دل اقشار پایین جامعه جا باز کرد. عادت ندارم از آدمها شخصیتهای دستنیافتنی بسازم. بهنظرم ویژگی ایشان این بود که خودش بود و برای کسی فیلم بازی نکرد. صادقانه اندیشید و صادقانه رفتار کرد.
#خاطرات_تبلیغ
🆔 @fekreshanbe
رأی امروز بیاندیشهٔ فردا
فوتسالیستها در بین خودشان قانونی دارند که میگوید وقتی وارد میدان شدی کم نگذار، شوت بزن، دفاع بکن، پاس بده، بدو، نفس بزن ... خلاصه سنگ تمام بگذار؛ اما این را فراموش نکن که این فقط یک بازی است و ارزش نامردی و ناجوانمردی و خیلی چیزهای دیگر را ندارد. قصّهٔ انتخابات هم کم و بیش همین است و ارزش #بیاخلاقی ندارد. در سیرهٔ امام علی(ع) میتوان گواه روشنی برای این مطلب یافت.
خلیفهٔ دوم در روزهای پایانی زندگیاش شورایی شش نفره برای انتخاب خلیفهٔ بعدی ترتیب داد. عثمان که یکی از اعضای این شورا بود گفت در صورتی به علی(ع) رأی خواهد داد که او به کتاب خدا و سیرهٔ شیخین (ابوبکر و عمر) عمل کند. حضرت این شرط را نپذیرفت و همین نیز باعث شد که خلافت از دست امام خارج شود و به عثمان برسد. حضرت میتوانست شرط عثمان را در ظاهر بپذیرید و فرمان خلافت را به دست گیرد و بعد به شیوهٔ پیامبر(ص) و خودش عمل کند؛ اما به این کار تن نداد؛ چون در نگاه امام، هدف وسیله را توجیه نمیکند؛ چون رسیدن به خلافت به هر بها و بهانهای نمیارزد.
بر همین اساس نیز، وقتی به حکومت رسید فرمود: «اگر نبود حضور آن جمعيت و تمام شدن حجّت با وجود يار و ياور و اگر نبود كه خداوند از دانايان پيمان گرفته است كه بر سيرى ستمگر و گرسنگى ستمديده رضايت ندهند، هر آينه مهار شتر خلافت را بر شانهاش میانداختم.» جان روش و منش حضرت این است کار باید برای خدا باشد وگرنه مهار شتر خلافت بدون آنها ارزشی ندارد.
این روزها تنور انتخابات داغ داغ است. همه دوست دارند کاندیدای خودشان را راهی پاستور کنند؛ چه این طرفی و چه آن طرفی. البته همهٔ افراد به یک اندازه تب و تاب انتخاباتی ندارند. یکی در همین حد که رأیش را به صندوق بیندازد و دیگری هم خودش را به آب و آتش میزند تا چند نفر را همراه کند. آنهایی هم که از بیخ انتخابات را قبول ندارند، در ایجاد این هیاهو بیسهم نیستند.
در این میان، حال همهٔ طیفها قابل درک است جز یک گروه. این طیف کسانی هستند که به هر دروغ و دونگی متوسل میشوند تا چهار رأی از سبد رقیب کم کنند یا چهار رأی به صندوق کاندیدایشان بیفزایند. در حقیقت این گروه شیری میدوشند که برای خودشان نیست. اینان از پیامد کاری که انجام میدهند، بیخبرند. در روایت آمده: «#شرورترین مردم كسى است كه آخرتش را به دنيايش بفروشد و بدتر از او كسى است كه آخرت خود را براى دنياى ديگران بفروشد.»
فکر شنبه تلخ دارد جمعهٔ اطفال را
عشرت امروز بیاندیشهٔ فردا خوش است
🆔 @fekreshanbe
دیدم پشت وانتی نوشته: «ما از اوناش نیستیم که پشت ماشینمون چیزی بنویسیم!» یاد مناظرههای انتخاباتی افتادم. طرف رگباری دروغ میگوید، تهمت میزند، افترا میبندد، برچسب میچسباند و ... در آخر هم ادعا میکند: «ما از اوناش نیستیم که اخلاق انتخابات را رعایت نکنیم!»
🆔 @fekreshanbe
شب پنجم محرم بود. پس از نماز، مراسم شروع شد. از دو گردانی که برای نماز بودند، فقط به اندازهٔ یک گروهان برای هیئت و سینهزنی ماندند.
بعد از مراسم توی ذهنم گذشت: یعنی جلسهٔ خوبی بود؟
در همین فکر بودم که سربازی جلو آمد و گفت: «حاج آقا! اولینباری بود که به هیئت میآمدم. چه حس خوبی داشت. کلّی گریه کردم.»
#خاطرات_تبلیغ
🆔 @fekreshanbe
🔹خاطرات اسنپی ۱
چند سالی بود روزی دوازده سیزده ساعت با لپتاپ کار میکردم؛ از کار پژوهشی و تدریس آنلاین گرفته تا ویراستاری؛ اما راستش از این کار، پول یک آبدوغ خیار هم درنمیآمد. بگینگی لپتاپم به صدا درآمده بود که فلانی اگر به فکر من نیستی، لااقل به فکر چشمانت باش! بیراه هم نمیگفت. گاهی چشمانم چنان میسوختند که احساس میکردم داخلشان یک مشت شن و نمک ریختهاند. حتی این اواخر مجبور شدم دسترنج یک ماهم را بدهم و عینک بلوکات بخرم. هرچند عینک هم افاقه نکرد. شده بودند دو کاسهٔ خون. هیپوتالاموس مغزم عین ماشینی که چراغ چکش روشن شده باشد، دائم هشدار صادر میکرد: «داداش! به خودت رحم کن؛ الانه که گیماور بشی!» سر شب که میشد کرکرهٔ پلکهایم مثل شلواری که کشش خراب شده باشد، بیاختیار پایین میآمد. بقیهٔ اعضای بدنم هم وضعیت بهتری نداشتند. ستون فقراتم شده بود مثل ماشینهای تصادفی و چپکرده که باید میرفتند شاسیکشی! مثل شتر داستانهای لیلی و مجنون راه میرفتم. بماند که توی خواب با کسانی که نیمفاصلهٔ کلمات را رعایت نمیکردند، مدام سرشاخ میشدم.
قبل اینکه ادامهٔ خاطره را بنویسم، بگذار پرانتزی باز کنم و یک ماجرای خیلی کوچولو نقل کنم. چند مدت پیش به یکی از اساتید اهل قلمم که حق زیادی برگردنم دارد، زنگ زدم و گفتم: «فلانی خودت خبر داری که خرج سواره است و درآمد پیاده. قصد دارم روی نویسندگی سرمایهگذاری کنم. این راه نان دارد یا نه؟» این استادم صاحب نام و نشان است. اصلاً روزنامه دارد و سردبیر است. گفت: «اگر دنبال نانی، زنبیلت را اینجا نگذار! به فکر نان باش که خربزه آب است!» بدون سانسور بنویسم؛ حتی دوبار با تأکید گفت: «در این مملکت، بدبختتر و بیچارهتر و ممفلوکتر از نویسنده وجود ندارد!»
آن موقع انگار طلسم شده بودم. به جای اینکه توصیهٔ استاد را آویزهٔ گوش کنم، فرستادمش به بخش بایگانی قشر خاکستری مغزم. لذا شد همانی که اول خاطره نوشتم.
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه نگیر
هر آنچه مشفق ناصحت گویدت بپذیر
القصه اینکه از نویسندگی آبی برایم گرم نشد. این شد که وسوسه شدم برم سراغ ناوگان خدوم اسنپ!
ادامه دارد ...
#خاطرات_اسنپی
🆔 @fekreshanbe
🔹 خاطرات اسنپی ۲
دور میدان زنبیلآباد، بارها بنر وسوسهکنندهٔ ثبتنام رایگان اسنپ را دیده بودم؛ اما دوست نداشتم رانندهٔ اسنپ باشم. یکجورایی قلقلکم میآمد. میترسیدم آشنایی من را ببیند و خجالت بکشم. با این حال به هیاهوی درونم غلبه کردم و رفتم به میدان زنبیلآباد. ماشینم را دور فلکه پارک کردم و چشم دوختم به عامل ثبتنام اسنپ. حس سارقانی را داشتم که میخواهند به طلافروشی دستبرد بزنند. قلبم داشت از جا کنده میشد. پیش خودم میگفتم اگر فهمید طلبه هستم چه! نفس امّاره و لوّامه و وجدان و فطرتم افتاده بودند به جان هم. عقل معیشت میگفت: «تو مگه زن و بچه نداری! بذار کنار این سوسولبازیها را. برو جلو نترس!» حرفهایش به پاهایم توان میداد. به خودم نهیبی زدم و از ماشین پیاده شدم. دستهایم را بغل کردم و مانند شوفرهای تاکسی منتظر مسافر، تکیه دادم به کاپوت ماشین. ولولهای در وجودم به پا بود. صدایی را میشنیدم که به آرامی و مانند پدری که از دست پسرش کلافه شده، میگفت: «خجالت بکش! جمع کن این بساط را! زود برگرد خونه تا ...!»
انگار یک مسابقهٔ طنابکشی در درونم جریان داشت. هر کسی به طرفی میکشید و طرفدارانش جیغ و هورا میکشیدند. دل به دریا زدم و رفتم سراغ عامل ثبتنام. جوانی بود نسبتاً تپل و ترکزبان. با آغوش باز تحویلم گرفت. اسمش را نپرسیدم، اما به خاطر مرامش اسمش را میگذارم جواد. او فرمی به من داد و گفت: «پر کن!» روی بلوکهای سیمانی کنار خیابان لم دادم. مشغول تکمیل فرم بودم که دو نفر سمت راست و چپم نشستند. یکی از آنها رو به من کرد و گفت: «حالا که داری اسنپ ثبتنام میکنی، عضو ماکسیم هم بشو!» دیگری هم گفت: «تپسی هم چیز خوبیه!» یا خدا! اینها دیگر از کجا پیدایشان شد. کنهوار چسبیده بودند به من. شنیدید معتادها میگویند همه چیز با یک پک سیگار شروع شد. این دو نفر که من اسمشان را میگذارم شنگول و منگول، افتاده بودند به جان من. ته حرفشان این بود که امتحان کن، ضرر نمیکنی. من یک آدم خجالتی هستم. اصلاً نه گفتن بلد نیستم. این جور مواقع، زبان و بدنم قفل میشود. گرفتار شنگول و منگول شده بودم و باید راه نجاتی برای خودم پیدا میکردم. استرس اسنپ کم بود، این دو تا هم شده بودند بلای جانم.
موبایلم را از جیب درآوردم و وانمود کردم دارم با کسی صحبت میکنم. چند دقیقه طول کشید تا بالاخره از شر مشنگول و منگول خلاص شدم. فرم را پر کردم و رفتم پیش جواد. از او پرسیدم: «با اسنپ روزی چقدر میتونم دربیارم؟» چانهاش را بالا انداخت و قیافهٔ کارشناسانهای گرفت و گفت: «اوووم! اگر زرنگ باشی با هشت ساعت کار، پانصد هزار تومان!» کار ثبتنام که تمام شد، چند دقیقه بعد پیامک آمد: «کاربر گرامی! ورود شما را به ناوگان اسنپ خوشامد میگوییم!» به طرف خانه حرکت کردم. توی راه، فاز قهرمانی برداشته بودم؛ یک چیزهایی تو مایههای داستان خارج شدن سیاوش از آتش در شاهنامه.
ادامه دارد ...
#خاطرات_اسنپی
🆔 @fekreshanbe
🔹 خاطرات اسنپی ۳
ثبتنام اسنپ تمام شد؛ اما انگار این ابتدای راه بود. ثبتنام آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها. چرا؟ چون هر کاری آدم خودش را میخواهد. من آدم این کار نبودم و نیستم و نخواهم بود؛ اگر هزار و یک شب هم در اسنپ کار کنم، باز هم مسافرکشی برای من وصلۀ ناجوری است. ممکن است کسی بگوید اسنپ چه اشکالی دارد؟! کار است و کار هم عار نیست. قبول دارم؛ اما خمیرمایۀ هر کسی را برای کاری گرفتهاند. به قول مولوی: «هر کسی را بهر کاری ساختند/ میل آن را در دلش انداختند». حکایت من و اسنپ، حکایت مجنون و شتر است. روزی مجنون سوار شتر شد تا به دیار لیلی برود؛ اما برای اینکه زودتر به معشوقش برسد، بچهٔ شتر را همراه خود نبرد. توی راه، مجنون دلش پیش لیلی بود و میل ناقه، پیش کرهاش. برای همین هم ناقه وسطهای راه به سمت کرهاش برمیگشت. مجنون فهمید که او و شتر، همراه نالایق هستند؛ چون مسیرشان دو تا است. آخر سر هم پای برهنه رفتن را به جان خرید و از شتر جدا شد. ته این بگومگو این است که بگویم علاقه ندارم و تمام!
از این هم که بگذریم، هر کاری ابزار مناسب خودش را میخواهد. ابزار اسنپ دستکم دو چیز است: ماشین روبهراه و گوشی خوب. من از هر دو ابزار محروم بودم؛ البته ماشینم الحمدللّه ماشین بسازی است. انصافاً تا حالا من را اذیت نکرده و افتان و خیزان در این سالها پا به پای من آمده. هر وقت ماشینم را میبینم یاد سریال «خوشرکاب» و عشق آقا تقی و کامیونش میافتم. واقعاً رفاقتی بین من و ماشینم برقرار است. با این حال، ماشین اسنپ نیست. شاید توی ادامۀ خاطراتم یک جایی به آن اشاره کردم. از گوشی که دیگر نگویم. همین بس که دائم هنگ میکرد. اینم باشد تا شاید بعداً یکی دو تا از شاهکارهایش را نقل کردم.
حالا برم سراغ اولین مسافری که سوار کردم. نخستین مسافر جایی بود در کنارگذر بوستان علوی. وقتی رسیدم، هنوز مسافر نیامده بود. به او زنگ زدم. بعد یکی دو دقیقه، دو دختر بچۀ دوازده سیزدهسالهٔ اسکیت به دست دواندوان آمدند. هر دو کاپیشن طرح چرم پوشیده بودند با شلوار لی بگ. روسری نصف و نیمهای هم به سر کرده بودند. نوک موی سرشان را هم قیچی کرده بودند. زمان ما اگر کسی موهایش این مدلی میشد، همه میفهمیدند که مادرش در خانه با قیچی موها را کوتاه کرده است. سوار شدند. مقصدشان کجاست؟ پردیسان. به نزدیکیهای مقصد که رسیدیم گفتند آقا ببخشید یک جایی نگهدارید تا از عابر بانک پول برداریم. کمی جلوتر گفتند رمز کارت را فراموش کردهایم. از این جور بهانهها آوردند تا رسیدم به مقصد. گفتند آقا شما این اینجا بایستید تا ما از مادرمان پول بگیریم و بگردیم. هنوز که هنوز است رفتهاند از مادرشان پول بگیرند و برگردند. حالا من ساده چند دقیقه آنجا به امید رسیدن پول معطل شدم، بماند. هر چی زنگ زدم جواب ندادند. پیام تهدیدآمیز نوشتم که ال میکنم و بل؛ اما باراندیدهتر از این بودند که ترتیب اثر بدهند.
بچههای کوچولو را دیدهاید که وقتی دستشان در درست پدرشان است به دیگران زبان درمیآورند؟
بعد روزها هنوز آن دو وروجک را تصور میکنم از اینکه سر من کلاه گذاشتند و فرار کردند، به من زبان درمیآورند و میخندند. بله، ما حصل اولین سفر اسنپی من، مانند مذاکرات برجام «هیچ» بود!
ادامه دارد ...
#خاطرات_اسنپی
🆔 @fekreshanbe
🔹 خاطرات اسنپی ۴
از همانجا مسافری سوار کردم به مقصد زنبیلآباد. خانمی بود مانتویی و میانسال. سلام و احوالپرسیاش نشان میداد از طبقهٔ با فرهنگ جامعه است. با صلابت و اطمیان حرف میزد. میگفت در داروخانه کار میکند. توی راه پرسید: «شما طلبه هستید؟!» سؤالش مثل گلولهٔ سربی نشست روی استخوانم. به خودم گفتم: «از کجا فهمید من طلبهام؟! مگر اینکه روی پیشانیام نوشته باشد یا ...» بگذار یک خاطره در خاطره بگویم. اهل دلی میگفت اوایل انقلاب که منافق زیاد شده بود، از تهران رفتم برای شناسایی و جمعآوری اطلاعات در مرزهای غربی کشور. برای اینکه تابلو نباشد، ریشم را سهتیغ کردم و شلوار لی و تیشرت پوشیدم. بعد رفتم داخل شهر تا دوری بزنم. وارد اوّلین مغازه که شدم پرسید: «شما پاسدارید؟!» مثل جنزدهها گفتم: «از کجا فهمیدی؟! من که ظاهرم هیچ علامتی از پاسداری ندارد؟» گفت: «آخه وقتی وارد مغازه شدی گفتی سلام علیکم! فقط پاسدارها اینطور سلام میدهند!» شاید ما هم مثل این پاسدار نشانههایی داریم که برای خودمان پوشیده است.
برگردم به داستان خودم. خلاصه اینکه زبانم گره خورد و نتوانستم دروغ بگویم. گفتم: «بله!» با تعجب گفت: «شما دیگر چرا اسنپ کار میکنید؟!» گفتم: «چطور مگر؟ ما هم مثل بقیهٔ مردم! گرانی و مشکلات اقتصادی ...» گفت: «شما که بهراحتی جذب ادارات میشوید! شما طلبهها اگر وارد ادارهای شوید و سلام کنید، استخدامتان میکنند! وام هم که الی ماشاءالله!»
خواستم از طلبهها دفاع کنم و بگویم حرفتتان خارج از آبادی است، اما پاسخ من فایدهای نداشت و کوششم راه به جایی نمیبرد. تا مقصد، حرف و حدیثهایی از این قماش دربارهٔ طلبهها برایم ردیف کرد که هیچکدام رنگی از واقعیت نداشت. چه باید کرد؟ درونمان خودمان را میسوزاند و بیرونمان مردم را. این خانم که در پردیسان و دیوار به دیوار طلبهها زندگی میکند، ادراکی وارونه و مخدوش از طلبهها دارد؛ حالا تصور کنید آدمهایی را که هیچ همسایگی جغرافیایی و اعتقادی با طلبهها ندارند.
ادامه دارد ...
#خاطرات_اسنپی
🆔 @fekreshanbe
سماوری که به بزم حسین میجوشد
بخار رحمت آن، جُرم خلق میپوشد
حدیث باده و تسنیم و سلسبیل کم گوی
بگو حکایت مستی که چای مینوشد
#چایخانه
🆔 @fekreshanbe
🔹 خاطرات اسنپی ۵
بعد از پیاده شدن آن خانم، بیشتر بههم ریختم. بهتر است بگویم کار کردن توی اسنپ برایم تهوعآورتر شد. اما مگر چارهٔ دیگری داشتم. وقتی مجبور باشی باید جام زهر را سر بکشی. در حال خودخوری بودم و اسنپ هم یکریز پیام درخواست ماشین میفرستاد. یکی از درخواستها را پذیرفتم و به سمتش حرکت کردم.
در بین راه خانمی جوان تماس گرفت و گفت: «آقا! پدرم سر فلان کوچهٔ زنبیلآباد ایستاده؛ سوارش کنید و به بیمارستان امام رضا ببرید. فقط ایشان کور است، لطفاً کمک کنید سوار شود!» به موقعیت که رسیدم پیرمردی را دیدم که سرکوچه کنار تیربرقی ایستاده و عصای سفیدی در دست دارد. زیر بغلش هم پوشهٔ سبزرنگی بود. در ماشین را باز کردم و با ادب و احترام سوارش کردم. چند لحظهای نگذشته بود که گفت: «پسر جان! یک وقت فکر نکنی من کور هستم!» از حرفش جا خوردم. آرام خم شدم و به صورتش چشم دوختم. هیچ اثری از بینایی در چشمانش دیده نمیشد. پلکهایش مانند کسی بود که انگار داروی تلخی را به زور به کامش میریزند. پیش خودم فکردم شاید منظورش این است که هرچند چشم سر ندارم اما چشم باطن دارم. گفتم شاید از ترسش این حرف را میزند که مبادا کلاه سرش بگذارم و پولش را بدزدم.
هیچکدام از احتمالات، گره از معمای حرف پیرمرد را باز نکرد. در این افکار غرق بودم که گفت: «من چشمانم سالم است، فقط افتادگی پلک دارم!» تعجبم بیشتر شد. تیز شدم ببینم چه میگوید. بعد با دستش یکی از پلکهایش را بالا کشید و ادامه داد: «نمیتوانم چشمهایم را باز نگه دارم. پلکهایم بیاختیار بسته میشوند. ۲۳ سال است که اینطور شدهام! ماهیچههای پلکم خراب شدهاند.» بعد با حسرت گفت: «تمام دکترهای متخصص ایرانی و غیرایرانی را رفتهام اما کسی راه درمانم را نمیداند! الانم دارم میروم بیمارستان امام رضا. میگویند آنجا پزشکی هست شاید ...».
ماجرای پیرمرد بدجوری تکانم داد. فکرش را بکن چشمانت سالم باشد اما کرکرهاش بیاراده پایین بیاید. خدا چندتا از این نعمتها به من داده؟! به قول رانندهای داشمشتی کامیون: «یا رب! به نعمتهای داده و ندادهات شکر!»
ادامه دارد ...
#خاطرات_اسنپی
🆔 @fekreshanbe