🔹 خاطرات اسنپی ۵
بعد از پیاده شدن آن خانم، بیشتر بههم ریختم. بهتر است بگویم کار کردن توی اسنپ برایم تهوعآورتر شد. اما مگر چارهٔ دیگری داشتم. وقتی مجبور باشی باید جام زهر را سر بکشی. در حال خودخوری بودم و اسنپ هم یکریز پیام درخواست ماشین میفرستاد. یکی از درخواستها را پذیرفتم و به سمتش حرکت کردم.
در بین راه خانمی جوان تماس گرفت و گفت: «آقا! پدرم سر فلان کوچهٔ زنبیلآباد ایستاده؛ سوارش کنید و به بیمارستان امام رضا ببرید. فقط ایشان کور است، لطفاً کمک کنید سوار شود!» به موقعیت که رسیدم پیرمردی را دیدم که سرکوچه کنار تیربرقی ایستاده و عصای سفیدی در دست دارد. زیر بغلش هم پوشهٔ سبزرنگی بود. در ماشین را باز کردم و با ادب و احترام سوارش کردم. چند لحظهای نگذشته بود که گفت: «پسر جان! یک وقت فکر نکنی من کور هستم!» از حرفش جا خوردم. آرام خم شدم و به صورتش چشم دوختم. هیچ اثری از بینایی در چشمانش دیده نمیشد. پلکهایش مانند کسی بود که انگار داروی تلخی را به زور به کامش میریزند. پیش خودم فکردم شاید منظورش این است که هرچند چشم سر ندارم اما چشم باطن دارم. گفتم شاید از ترسش این حرف را میزند که مبادا کلاه سرش بگذارم و پولش را بدزدم.
هیچکدام از احتمالات، گره از معمای حرف پیرمرد را باز نکرد. در این افکار غرق بودم که گفت: «من چشمانم سالم است، فقط افتادگی پلک دارم!» تعجبم بیشتر شد. تیز شدم ببینم چه میگوید. بعد با دستش یکی از پلکهایش را بالا کشید و ادامه داد: «نمیتوانم چشمهایم را باز نگه دارم. پلکهایم بیاختیار بسته میشوند. ۲۳ سال است که اینطور شدهام! ماهیچههای پلکم خراب شدهاند.» بعد با حسرت گفت: «تمام دکترهای متخصص ایرانی و غیرایرانی را رفتهام اما کسی راه درمانم را نمیداند! الانم دارم میروم بیمارستان امام رضا. میگویند آنجا پزشکی هست شاید ...».
ماجرای پیرمرد بدجوری تکانم داد. فکرش را بکن چشمانت سالم باشد اما کرکرهاش بیاراده پایین بیاید. خدا چندتا از این نعمتها به من داده؟! به قول رانندهای داشمشتی کامیون: «یا رب! به نعمتهای داده و ندادهات شکر!»
ادامه دارد ...
#خاطرات_اسنپی
🆔 @fekreshanbe