#part45
فاطمه: اما اجازه ی ازادی و انجام هرکاری رو نداشت
بعدش با حامی اشنا شد
همدیگه رو دوست داشتن ولی بابای ارام مانع شد
بخاطر اینکه ارام از حامی جدا بشه یا ازش دور شه
ارام و عقد یه پسره کردن و فرستادنشون ترکیه
ازدواجشون 2یا3ماه بیشتر طول نکشید
بعد به طلاق خطم شد ارام خیلی زجر کشید
و الانم بعد 2ساله که اومده ایران
اونم بخاطر اینکه پدرش فوت شد
احتمالا خواسته برگرده پیش حامی
ولی باور کن اون از وجود تو تو یه زندگی حامی خبر نداشته
وگرنه هرگز برنمیگشت
اصلا چنین ادمی نیست
پس دلیل عصبی بودنتو تقصیر ارام ندون
حامی میتونست بهش بگه من دارم ازدواج میکنم اما نگفت
این کل ماجراست!:)
اوا: با شنیدن حرفاش دلم خیلی برایه اون دختره سوخت
اما الان زندکی من بخاطر اون دختر رو هوا عه
فاطمه میگم که
فاطمه: بله بگو
اوا: الان چی میشه اخه زندگی من و حامی رو هواست و فردا هم عروسیه
چیکار کنم به دوستام و فک و فامیل چی بگم(نویسنده: خواهرم از اول نباید به فامیل میگفتی چون یه مشت حرف درار مزخرفن💆🏻♀😒💔)
فاطمه: جواب اینو دیگه حامی باید بده نه من ........
ادامه دارد.....
نویسنده: Anita
ولی خداوکیلی آنیتا خیلی کرم ریز بامزه و دوست داشتنیو با سلیقس(بر عکس کرم ریز های دیگه) 🤣🙏
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
امروز خودم هم پارت میدم
اشتی نکنن ها فعلا دلم دعوا و دردسر میخواد😂😂
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
پارت های امروز خیلی بنظرم جذابن از دستشون ندین✨
من که همیشه انلاینم پس در ثانیه میخونم🤌🏻