eitaa logo
ܦ̇ܝ‌ܦ̇ܝ‌ܨ ܦ̇ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ܩܢܚ݅ܩ✨💌
48 دنبال‌کننده
52 عکس
28 ویدیو
0 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. me: @haamimoonn
مشاهده در ایتا
دانلود
اوه‌اوه‌امروز‌تولدِپسرِقشنگِ‌منه؟! حامی‌نمیدونی‌چقدرذوق‌دارم‌برات! خاطر‌دیدنت‌گریه‌کردم‌عکساشونگاه میکنم‌میگم‌یک‌آدم‌چقدرمیتونه، دوست‌‌داشتنی‌وتودل‌بروباشه! پسرِخدا،پسرِمن،پسرِمامانت، پسرِفندوم‌ها،بهت‌قول‌میدم‌یک‌روز بیام‌ببینمت‌قول‌میدم‌بهت، درسته‌تونمیدونی‌من‌وجوددارم‌یا اصلاکلِ‌وجودم‌خودتیی‌ولی‌بی‌صبرانه منتظرم‌ببینمت،ببینی‌منو،ببینیم‌هم‌و... وامروزکمی‌فرق‌داره‌حالِ‌یه‌ایران‌بده؛ امامن‌خیلی‌خوشحالم‌پسرم‌که‌بعدِ‌چند ماه‌رسیدیم‌به‌روز‌تولدِتوعشقِ‌من! فقط‌میخوام‌ازاینجاهم‌که‌شده‌بهت‌بگم عـُمـرِدوبـٰارهِ‌مَـنـي‌عآقاي‌صـآلــحـي' 🫧💞' راستی‌پنجمین‌سالگردِ«مـثـلـاً»هم‌هست! مبارکمون‌باشه‌هم‌وتولد‌عمردوباره‌مون هم‌سالگردقشنگترین‌موزیک🤏🏻🤏🏻💓 عاشقتممم‌صالحی‌م💗!:) و³سال‌شدکه‌باتمام‌ِوجودم‌دوستت‌دارم>>>🩵
🤍🖤🤍🖤 رویای شیرین مامانم گفت اوکی تو برو منم الان میام فقط سارینا میخوای با حوله بری؟؟ _آخ پاک یادم رفته بود لباس نپوشیدم😂 خاکتوسرممم😱😂 رفتم توی اتاقم و در کمدم را باز کردم و یک شلوار لی سیاه با یک شومیز سفید پوشیدم با یک شال سیاه🤍🖤 بعدش رفتم در کشو ساعتام رو باز کردم و ساعت کاسیو نقره ایم رو زدم و یک دستبند طلایی هم زدم✨ رفتم به مامانم گفتم خوشتیپ شدم؟ مامانم گفت عالییی بیا منم قهوه ام رو خوردم بریم پایین😏 گفتم اوکی. کفش آلستارم رو پوشیدم و آسانسور را زدم آسانسو ر اومد با مامان رفتیم پایین✨ مامان ماشین رو از تو پارکینگ در آورد و باهم راه افتادیم به سمت محل کار مامان😶‍🌫 بالاخره رسیدیم. مامان بهم گفت خب سارینا اون بانده رو بزار گوشه ی استیج و اون گیتاره هم ببر تو اون اتاق😒 _آخ مامان از کتو کول افتادم دیگه چی مامانم گفت خب بزار خودم باند هارو میزارم تو برو اتاق کارمو مرتب کن 😏 بعد از نیم ساعت بالاخره اتاق مامان تموم شد به مامانم گفتم من میرم دستامو بشورم گفت اوکی برو😃 رفتم که دستامو بشورم یهو دیدم حامیم داره با رئیس مامانم حرف میزنه. 😱 باورم نمیشد مثل یک رویای شیرین بود منتظر شدم تا صحبتش با رئیس مامانم تموم بشه تا برم ازش امضا و عکس بگیرم😍 باورم نمیشد که بعد سه سال دیدمش بالاخره😢 ادامه پارت بعدی...
🤍🖤🤍🖤 رویای شیرین بالاخره صحبتش با رئیس مامان تموم شد دویدم سمتش و بهش گفتم ببخشید میتونیم یه عکس باهم بگیریم؟؟ اون هم گفت چرا که نه✨ و اون لبخند جذاب لعنتیش رو زد😂و یک امضا هم ازش گرفتم و بهش گفتم پسر میدونی سه ساله محتاج همین صحنه بودم؟؟ گفت قربونت برم😍 یکهو گوشیش زنگ خورد یواشکی تونستم داخا گوشیش رو ببینم به انگلیسی نوشته بود فرید✨ یکم دور شد تا بتونه تلفنش رو صحبت کنه من هم رفتم تا دستامو بشورم. _سمت اتاق مامان دویدم تا بتونم این خبر عالیییی که برا من مثل رویا میموند رو بگم😳 رفتم به مامانم گفتم مامان باورت نمیشه کی رو دیدم! مامان گفت کی؟ گفتم حامیمم مامان یاهاش عکس گرفتم و امضا هم ازش گرفتم😜 مامن یه لبخند ملیحی زد و گفت خب حالا خوش خوشونت تموم شد اون پایه میکروفون رو بزار تو اون اتاق😊 گفتم آه باش اون پایه رو گذاشتم توی اتاق و بعد به مامان گفتم تموم شد دیگه چیکار کنم؟ مامان گفت آفرین دخترم حالا وسایلاتو جمع کن برات اسنپ بگیرم بزی خونه😝 گفتم باش وسایلامو برداشتم و به مامان گفتم اسنپ گرفتی؟ مامن گفت آره برو دم دره😏 داشتم مسرقتم که از دوباره حامیم رو دیدم از خوشحالی لبخند به لبم اومد😍 اون هم برام یک چشمک زد باورم نمیشد انگار خواب بودم😳😍 _سوار اسنپ شدم گوشیم و باز کردم وبه حدیث همه چیز رو گفتم پشماش ریخته بود😂 بهم گفت دروغ میگی اگر راست میگی عکستونو بفرست منم عکسو فرستادم🙃 _آخ خدااااا آخه آدم چقدر میتونه خر شانس باشه والا من ندیدم سارینا مامانت با رئیسش حرف زد؟ بهش گفتم نمیدونم بزار الان بهش زنگ میزنم ببینم گفته یا نه بهم گفت باش فقط زود😐 _اوکی. زنگ زدم مامانم بهش گفتم مامان با رئیست سر کنسرت حرف زدی میشه برا حدیثم بلیط گرفت؟؟ مامان گفت..... ادامه پارت بعدی...