خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
ولی من میخوام🙏🤣
حالا بزار یه کاری کنم ديگه رنگ رو همم نبینن🤣🤣
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
سلاممم🎀 من ادمین جدید هستم اسمم نیکا هستش ۱۳ سالمه آبادان زندگی میکنم. همینو تمام خوشحالم الان در خد
سلام عزیزم خوش اومدی💘
خوشبختم🫀
منم انیتا هستم
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
حالا بزار یه کاری کنم ديگه رنگ رو همم نبینن🤣🤣
نه جون من بزار پایان رمان به خوبی و خوشی تموم بشه🤣
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
سلام عزیزم خوش اومدی💘 خوشبختم🫀 منم انیتا هستم
فداتشم عزیزم من بیشتر🫀
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
نه جون من بزار پایان رمان به خوبی و خوشی تموم بشه🤣
نه اوکی میشه ولی یه فکرایی تو ذهن مریض و کرم ریزم دارم😂🗿😀
اون همه مطالعات خوندم همه پرید از بس ارام و حامی و اوا از تو مغزم رد شدن🔪🗿😂😂
#part47
حامی: پیام اوا رو خوندم نگاهی به ساعت کردم ساعت 4بود سعی کردم بخوابم ولی نمیشد نمیتونستم
همش فکر فردا میمود تو سر
اما بیشتر از همه نگران ارام بودم
یعنی الان تو چه حالیه
داره چیکار میکنه
با اون همه اتفاق براش افتاد الان میتونه اینو تحمل کنه که من ولش کردم
اما ارام بخشی از قلب و خاطرات من بود تموم نمیشد و فراموش هم نمیشد تو این فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
شماره بیمارستان بود😳
جواب دادم
+بله بفرمایید
👩🏻⚕: ببخشید شما نسبتی با خانم ارام ایزدی دارید
حامی: گیج شدم ارام چرا
بله چطور؟
👩🏻⚕: ایشون حالشون خوب نیست میتونید خودتونو برسونید
حامی: چی 😳
ارام؟
الان کدوم بیمارستانه
👩🏻⚕: بیمارستان ایران مهر
حامی: ممنون من الان خودمو میرسونم
وای یعنی چی شده چرا اخه
ارام چیزیش بشه چی
اونم از سر من وای
سریع اماده شدم و رفتم سمت بیمارستان.......
ادامه دارد......
نویسنده: Anita