#part70
موقعیت : کافه
دلارام : ماهان ، خیلی دوست دارم
ماهان : من قربونت برم دخترم
دلارام : دلم برا اوا خیلی میسوزه اصلا نمیتونه به کسی پناه ببره
ماهان : قشنگم به این چیزا فکر نکن من میدونم این دوتا به هم برمیگردن چون عشق از چشاشون معلومه
دلارام : امیدوارم همینطور باشه
یهو گوشی ماهان زنگ خورد
ماهان : الو
حامی : سلام داداش ، چطوری
ماهان : سلام داداش ، مرسی چی شده
حامی : نیدونی اوا کجاعه بلاخره تصمیمو گرفتم
ماهان : نمیدونم والا الان یکی دوروزه خبری ندارم ازش
حامی : به نظرت کجاعه
ماهان : نمیدونم به مامان زنگ بزن
حامی : باشه داداش کاری نداری ؟
ماهان : نه خدافظ
حامی به مامان اوا زنگ میزنه و بعد ۳ بوق جواب میده
حامی : سلام مامان
مامان اوا : سلام پسرم ( یکم بغض داشت )
حامی : چرا ناراحتی ، از اوا خبری داری ؟
مامان اوا : اوا اینجاعه
حامی : کجایین اخه صداهایی میاد
مامان اوا : اوا داره میره خارج ( بغض )
حامی : وای خدا ، مامان من الان میام
مامان اوا : پسرم سریع بیا الان میرن
حامی : باشه من الان میام
مامان اوا : خدافظ
قطع کرد
ادامه دارد .....
نویسنده : هانیه
https://eitaa.com/ferferyefandom/2628
پس چرا تو ناشناس اصلا جواب نمیده
✨
اممم نمیدونم ولی من باهاش حرف میزنم
توی ادمین ها
کیا باهم چت میکنن
کیا باهم دوستن ؟؟
✨
همه دوستیم
با حدیث و غزل دوست چی بگم حضوری
با هانیه دوست مجازی
ام من با همشون چت میکنم
چرا هانیه و حدیث تو ناشناس جواب نمیدن
✨
نمیدونم حدیث چند وقته نیست ولی هانیه هس
بعد از اونجایی که کسی نیست من دیگه خودم جواب میدم
دوست دارین دو.س پ. سر داشته باشین ، یا دارین ؟؟
ببخشید میپرسم اکه نمیخواین بگین بگوین نمیگم
✨
حقیقتا نه بنظرم نظم زندگی ادمو بهم میزنه من یکی الان کلاس میرم با خانواده و دوستام وقت میگذرونم با دوستام حرف میزنم و کلی کارای دیگه.... که اگه دو. س پ. سر داشته باشم امکان اینکه این چیزا رو نداشته باشم خیلیه
و اینکه ندارم،بالا ام گفتم😂
راب. طه یچیز شخصیه حالا من حتی اگه تو راب. طه باشمم نمیام اینجا بگم
خلاصه که همیننن
#part71
حامی خیلی سریع لباسشو عوض کرد و سریع بدوبدو سوار ماشین شد و حرکت کرد
حامی : حامی تو چیکار کردی ، دختره دیگه ازت دست کشید ، همش میخواستت تو خراب کردی
حامی با خودش بحث میکرد که رسید
خیلی سریع وارد با فرودگاه شد
حامی : اواااا ( داد )
که یهو مامان اوا اومد پیشش با گریه
حامی : اوا کجاست
مامان اوا : تازه سوار هواپیما شد
همینکه حامی رفت سمت شیشه هواپیما حرکت کرد و رفت
حامی : مامان ( گریه )
مامان اوا : جانم پسرم
حامی : من یکی دوروز بدون اوا نتونستم حالا که دیگه رفته من میمیرم
مامان اوا : بیا ببینیم بلیت برای المان کی دارن که منم برم
حامی : منم میام
مامان اوا : تو کار داری نمیتونی
حامی : من به خاطر اوا جونمو هم میدم
مامان اوا : باشه ، بیا بریم ببینیم برا کی باز بلیت دارن
و رفتن تو سایت و چندصندلی خالی بود که ساعت ۴ صبح حرکت میکرد
دوتا بلیت خریدن
مامان اوا : پسرم برو خونه چمدونتو ببند و بیا خونه ی من
حامی : ماشین اوردین یا من برسونمتون
مامان اوا : ماشین اوردم ، حالا سریع برو جمع کن
هردو رفتن خونه تا چمدونشونو جمع کنن
ادامه دارد ....
نویسنده : هانیه