توی ادمین ها
کیا باهم چت میکنن
کیا باهم دوستن ؟؟
✨
همه دوستیم
با حدیث و غزل دوست چی بگم حضوری
با هانیه دوست مجازی
ام من با همشون چت میکنم
چرا هانیه و حدیث تو ناشناس جواب نمیدن
✨
نمیدونم حدیث چند وقته نیست ولی هانیه هس
بعد از اونجایی که کسی نیست من دیگه خودم جواب میدم
دوست دارین دو.س پ. سر داشته باشین ، یا دارین ؟؟
ببخشید میپرسم اکه نمیخواین بگین بگوین نمیگم
✨
حقیقتا نه بنظرم نظم زندگی ادمو بهم میزنه من یکی الان کلاس میرم با خانواده و دوستام وقت میگذرونم با دوستام حرف میزنم و کلی کارای دیگه.... که اگه دو. س پ. سر داشته باشم امکان اینکه این چیزا رو نداشته باشم خیلیه
و اینکه ندارم،بالا ام گفتم😂
راب. طه یچیز شخصیه حالا من حتی اگه تو راب. طه باشمم نمیام اینجا بگم
خلاصه که همیننن
#part71
حامی خیلی سریع لباسشو عوض کرد و سریع بدوبدو سوار ماشین شد و حرکت کرد
حامی : حامی تو چیکار کردی ، دختره دیگه ازت دست کشید ، همش میخواستت تو خراب کردی
حامی با خودش بحث میکرد که رسید
خیلی سریع وارد با فرودگاه شد
حامی : اواااا ( داد )
که یهو مامان اوا اومد پیشش با گریه
حامی : اوا کجاست
مامان اوا : تازه سوار هواپیما شد
همینکه حامی رفت سمت شیشه هواپیما حرکت کرد و رفت
حامی : مامان ( گریه )
مامان اوا : جانم پسرم
حامی : من یکی دوروز بدون اوا نتونستم حالا که دیگه رفته من میمیرم
مامان اوا : بیا ببینیم بلیت برای المان کی دارن که منم برم
حامی : منم میام
مامان اوا : تو کار داری نمیتونی
حامی : من به خاطر اوا جونمو هم میدم
مامان اوا : باشه ، بیا بریم ببینیم برا کی باز بلیت دارن
و رفتن تو سایت و چندصندلی خالی بود که ساعت ۴ صبح حرکت میکرد
دوتا بلیت خریدن
مامان اوا : پسرم برو خونه چمدونتو ببند و بیا خونه ی من
حامی : ماشین اوردین یا من برسونمتون
مامان اوا : ماشین اوردم ، حالا سریع برو جمع کن
هردو رفتن خونه تا چمدونشونو جمع کنن
ادامه دارد ....
نویسنده : هانیه
رمانتون خیلی قشنگه
ففط اسم چنلتون چرا در خواب گذاشتین
من تازه اومدم تو چنلتون و همه ی پارت هارو خوندم خدایی خیلی قشنگ بود
🫀
قربونت برم من🥲
خوش اومدی زیبا✨
عامم حالا به اخرای رمان که رسیدیم متوجه میشید
تروخدا پارت اخر حامیم با اوا ازواج کنه و بچه دار بشن و تموم بشه
🫀
عاممم پارت اخر یه داستان های دیگه ای داره که خب اخرای رمان میفهمید ولی من تضمین میکنم که حامی و اوا ازدواج میکنن