#part71
حامی خیلی سریع لباسشو عوض کرد و سریع بدوبدو سوار ماشین شد و حرکت کرد
حامی : حامی تو چیکار کردی ، دختره دیگه ازت دست کشید ، همش میخواستت تو خراب کردی
حامی با خودش بحث میکرد که رسید
خیلی سریع وارد با فرودگاه شد
حامی : اواااا ( داد )
که یهو مامان اوا اومد پیشش با گریه
حامی : اوا کجاست
مامان اوا : تازه سوار هواپیما شد
همینکه حامی رفت سمت شیشه هواپیما حرکت کرد و رفت
حامی : مامان ( گریه )
مامان اوا : جانم پسرم
حامی : من یکی دوروز بدون اوا نتونستم حالا که دیگه رفته من میمیرم
مامان اوا : بیا ببینیم بلیت برای المان کی دارن که منم برم
حامی : منم میام
مامان اوا : تو کار داری نمیتونی
حامی : من به خاطر اوا جونمو هم میدم
مامان اوا : باشه ، بیا بریم ببینیم برا کی باز بلیت دارن
و رفتن تو سایت و چندصندلی خالی بود که ساعت ۴ صبح حرکت میکرد
دوتا بلیت خریدن
مامان اوا : پسرم برو خونه چمدونتو ببند و بیا خونه ی من
حامی : ماشین اوردین یا من برسونمتون
مامان اوا : ماشین اوردم ، حالا سریع برو جمع کن
هردو رفتن خونه تا چمدونشونو جمع کنن
ادامه دارد ....
نویسنده : هانیه
رمانتون خیلی قشنگه
ففط اسم چنلتون چرا در خواب گذاشتین
من تازه اومدم تو چنلتون و همه ی پارت هارو خوندم خدایی خیلی قشنگ بود
🫀
قربونت برم من🥲
خوش اومدی زیبا✨
عامم حالا به اخرای رمان که رسیدیم متوجه میشید
تروخدا پارت اخر حامیم با اوا ازواج کنه و بچه دار بشن و تموم بشه
🫀
عاممم پارت اخر یه داستان های دیگه ای داره که خب اخرای رمان میفهمید ولی من تضمین میکنم که حامی و اوا ازدواج میکنن
#part71
حامی رفت خونه چمدونشو جمع کرد و ساعت رو دید که ۸ شب بود و اماده شد بره خونه ی مامان اوا
حامی : اخیش رسیدم
رفت در زد و مامان اوا در رو باز کرد و رفتن داخل
مامان اوا : پسرم تو برو بخواب یکم استراحت کن
حامی : شما هم باید استراحت کنی
مامان اوا : تو استراحت کن من با الارم بیدار میشم
حامی : مرسی مامان خیلی ممنونم ازت
مامان اوا : من که کاری نکردم
حامی : یه دختر خوشگل بهم دادی که از ته جونم عاشقشم
مامان اوا : باشه پسر حالا برو بخواب تو اتاق اوا ، پتو هم رو تختشه
حامی : مرسی مامان جون
مامان اوا : بدو بخواب
حامی رفت تو اتاق اوا
وقتی رفت تو اتاقش عکس اوا رو دید ، و یک عالمه عکس از خودش
حامی : اوا چقد منو دوست داشت ، ولی من با دستهای خودم خرابش کردم
هیی خدا هنوز اتاق بوی اوا رو میده
حامی با چشم های پر از بغض خوابید و عکس اوا رو بغل کرد
مامان اوا اومد تو اتاق ببینه حامی خوابه یا نه
مامان اوا : حامی چقد گریه کرده که صورتش خیسه
و پتو رو برای حامی تنظیم کرد و رفت الارم گذاشت و خوابید
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه
#part72
موقعیت ساعت ۱۰ شب
مامان اوا با الارم بیدار شد و رفت یه شام اماده کرد که بخورن
چون خوابیدن و شام نخوردن
وقتی شام اماده شد رفت تو اتاق اوا
مامان اوا: پسرم بیدار شو دیر شده
حامی : ....
مامان اوا : پسرم فرودگاه نمیرسیم بلند شو
حامی : سلام مامان ساعت چنده ؟
مامان اوا : ساعت ۱۰ هست بلند شو شام بخوریم بریم
هردو شام رو خوردن و حرکت کردن
حامی : باز چه جوری اوا رو پیدا کنیم
مامان اوا : نمیدونم واقعا ، حالا یه فکری میکنیم
مامان اوا تو ماشین خوابید
حامی : مامان رسیدیم بیدار شو
مامان اوا : باشه
موقعیت ساعت ۱
حامی : وایی الان سه ساعت اینجا چیکار کنم
مامان اوا : سرتو بزار رو شونه ام بگیر بخواب ، خسته شدی
حامی تشکر کرد و سرشو گذاشت رو شونه ی مامان اوا
یهو گفتن هواپیما به المان .....
مامان اوا : بلند شو ، باید سوار شیم
حامی : یکم استرس گرفتم باشه بریم
حامی و مامان اوا سوار هواپیما شدن
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه