رمانتون خیلی قشنگه
ففط اسم چنلتون چرا در خواب گذاشتین
من تازه اومدم تو چنلتون و همه ی پارت هارو خوندم خدایی خیلی قشنگ بود
🫀
قربونت برم من🥲
خوش اومدی زیبا✨
عامم حالا به اخرای رمان که رسیدیم متوجه میشید
تروخدا پارت اخر حامیم با اوا ازواج کنه و بچه دار بشن و تموم بشه
🫀
عاممم پارت اخر یه داستان های دیگه ای داره که خب اخرای رمان میفهمید ولی من تضمین میکنم که حامی و اوا ازدواج میکنن
#part71
حامی رفت خونه چمدونشو جمع کرد و ساعت رو دید که ۸ شب بود و اماده شد بره خونه ی مامان اوا
حامی : اخیش رسیدم
رفت در زد و مامان اوا در رو باز کرد و رفتن داخل
مامان اوا : پسرم تو برو بخواب یکم استراحت کن
حامی : شما هم باید استراحت کنی
مامان اوا : تو استراحت کن من با الارم بیدار میشم
حامی : مرسی مامان خیلی ممنونم ازت
مامان اوا : من که کاری نکردم
حامی : یه دختر خوشگل بهم دادی که از ته جونم عاشقشم
مامان اوا : باشه پسر حالا برو بخواب تو اتاق اوا ، پتو هم رو تختشه
حامی : مرسی مامان جون
مامان اوا : بدو بخواب
حامی رفت تو اتاق اوا
وقتی رفت تو اتاقش عکس اوا رو دید ، و یک عالمه عکس از خودش
حامی : اوا چقد منو دوست داشت ، ولی من با دستهای خودم خرابش کردم
هیی خدا هنوز اتاق بوی اوا رو میده
حامی با چشم های پر از بغض خوابید و عکس اوا رو بغل کرد
مامان اوا اومد تو اتاق ببینه حامی خوابه یا نه
مامان اوا : حامی چقد گریه کرده که صورتش خیسه
و پتو رو برای حامی تنظیم کرد و رفت الارم گذاشت و خوابید
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه
#part72
موقعیت ساعت ۱۰ شب
مامان اوا با الارم بیدار شد و رفت یه شام اماده کرد که بخورن
چون خوابیدن و شام نخوردن
وقتی شام اماده شد رفت تو اتاق اوا
مامان اوا: پسرم بیدار شو دیر شده
حامی : ....
مامان اوا : پسرم فرودگاه نمیرسیم بلند شو
حامی : سلام مامان ساعت چنده ؟
مامان اوا : ساعت ۱۰ هست بلند شو شام بخوریم بریم
هردو شام رو خوردن و حرکت کردن
حامی : باز چه جوری اوا رو پیدا کنیم
مامان اوا : نمیدونم واقعا ، حالا یه فکری میکنیم
مامان اوا تو ماشین خوابید
حامی : مامان رسیدیم بیدار شو
مامان اوا : باشه
موقعیت ساعت ۱
حامی : وایی الان سه ساعت اینجا چیکار کنم
مامان اوا : سرتو بزار رو شونه ام بگیر بخواب ، خسته شدی
حامی تشکر کرد و سرشو گذاشت رو شونه ی مامان اوا
یهو گفتن هواپیما به المان .....
مامان اوا : بلند شو ، باید سوار شیم
حامی : یکم استرس گرفتم باشه بریم
حامی و مامان اوا سوار هواپیما شدن
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه
#part73
حامی : دلم برای اوا یه ذره شده
مامان اوا : منم
حامی : راستی خبری از ماهان نیست
مامان اوا : نمیدونم بزار برسیم یه زنگ بهش بزنم
توی راه حامی و مامان اوا خواب بودن
یهو یه نفر صداشون
👩✈️ ببخشید نوشیدنی میل دارین
حامی : دو تا اب میوه طبیعی
👩✈️ بله ، بفرمایید
حامی : مرسی
👩✈️ سالاد میل دارید
حامی تو ذهنش) از اونجایی که خیلی گشنم بود گفتم
: بله
👩✈️: دوتا ؟؟
حامی : بله ، مرسی
( مهماندار رفت )
حامی : مامان بیدار شو غذا بخور
مامان اوا : باشه
حامی : مامان برات سالاد و اب میوه گرفتم
مامان اوا : مرسی پسرم دستت درد نکنه
باهم خوردن و ساعت ۶ بود و تقریبا ساعت ۹ میرسیدن
حامی : خیلی خسته شدم
مامان اوا : منم بگیر بخواب که رسیدیم المان سرحال باشیی
حامی : باشه
حامی خوابید و مامان اوا یکم ابر هارو نگاه کرد و خوابید
ادامه دارد ......
نویسنده : هانیه
#part74
حامی یکم بعد بیدار شد و ساعت رو دید ۸:۳۷ بود
حامی : مامان بیدار شو
مامان اوا : چی شده
حامی : اماده شو تقریبا نیم ساعت دیگه میرسیم
مامان اوا : باشه مرسی
حامی : خواهش
چند دقیقه بعد
یهو یه صدایی اومد که گفت
«تا دقایقی دیگر در "ویلی برانت" فرودگاه به زمین خواهیم نشست»
Flughafen Berlin Brandenburg
“Willy Brandt“
حامی : مامان اماده ای
مامان اوا : اره پسرم انقد استرس نداشته باش
یهو هواپیما به سمت زمین اومد
مامان اوا : وایی یه لحظه حس کردم داریم سقوط میکنیم 😂
حامی : نه داریم فرود میایم 🤣
مامان اوا : اوف قلبم وایساد
وقتی رسیدیم و پیاده شدیم و سوار تاکسی شدیم
حامی : Hello ( سلام )
راننده: HelloWhere are you going?( سلام کجا تشریف میبرید )
حامی : The Westin Grand Berlin ( هتل وستین گرند برلین )
راننده : Okay ( باشه )
حامی : Thanks( ممنون )
ادامه دارد.....
نویسنده : هانیه