خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
دَِخَِتَِرَِهَِآ رَِوَِزَِتَِوَِنَِ مَِبَِآرَِکَِ نور امید ها 🌌 قشنگای من 🎆 خوشملای من🪐 ستاره های اس
همچنین عزیزم روز تو و ادمین های قشنگت هم مبارک❤️✨🫀🫂
#part8
(دو روز بعد)
آوا: موبایل مامانم زنگ خورد رفت توی اتاق و بعد از پنج دقیقه اومد از اتاق بیرون.
آوا: کی بود مامان؟
مامان زهرا:آوا برو یه لباس قشنگ بپوش دارن میان خواستگاریت
آوا: چی!! کی داره میاد که من خبر ندارم؟
مامان زهرا: لیلا خانم دوسه ساله باهاش دوستم دارن میان خواستگاری برای پسرش.
آوا: از اونجایی که اصلا حوصله جر و بحث با مامانم رو نداشتم رفتم و یه لباس معمولی پوشیدم و یه آرایش ساده کردم.
☆بعد از ده دقیقه زنگ خونمون خورد از توی آیفون یه چیزی دیدم که واقعا تعجب کردم!
حامی بود!!!
درو باز کردم، خلاصه اومدن داخل و نشستن، رفتم تو آشپزخونه چای ها رو برداشتم از همه پذیرایی کردم
رسیدم به حامیم چند ثانیه ای داشت نگام میکرد، گیج شده بودم پس چرا چایشو بر نمیداره؟
حامی: آوا خیلی خوشگل شده بود همینجوری داشتم نگاش میکردم.
آوا: نمیخوای چایتو برداری؟!
حامی: یکهو به خودم اومدم چای رو برداشتم، بعد از ده دقیقه
بابای آوا گفت خب آوا جان و آقا حامی برن تو اتاق و حرف هاشون رو باهم بزنن.
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
بچه ها ببخشید امروز پارت نداشتیم قرار بود یعنی حدیث بنویسه که ننوشت از فردا همه پارت هارو خودم مینویسم🤏🙃🥒
#part9
آوا:رفتم داخل اتاقم من نشستم روی صندلیه میز آرایشم حامی هم نشست روی تختم...
حامی:بهت گفتم بهت ثابت می کنم که دوست دارم من از همون اول که ازم آدرس گرفتی رفتی تو دلم
آوا:راستی داستان عموت چیه که میگه باید با اون زنه ازدواج کنی ؟
حامی:بابا من یه روز که کنسرت داشتم عموم بهم زنگ زد بهم گفت فردا بیاشرکت منم وقتی رفتم داخل اتاقش گفت بایدبا این دختره ازدواج کنی اسمش فاطمه اس منم که عاشق تو بودم گفتم نه.
آوا: واقعاً منو دوست داری؟!آخه منو داخل شرکت خیلی مسخره میکنن منم همیشه فکر میکردم که من هیچکس قرار نیست عاشق من بشه
حامی: معلومه که دوست دارم آخه این چه فکری که تو میکنی مهم اینه که تو اعتماد به نفس بالایی داری ولی بعضی دخترا با حرف های الکی مردم رگشونو می زنن
مامان زهرا:بچه ها بیاین دیگه چقدر حرف دارید شما بسه دیگه
آوا:باشه مامان اومدم
مامان زهرا:آقا حامی از دخترمون خوشت اومده؟
حامی:خاله زهرا این چه سوالی که می پرسید معلومه که اره انشالله سه چهار هفته دیگه
ادامه دارد...
نویسنده: حدیث
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part9 آوا:رفتم داخل اتاقم من نشستم روی صندلیه میز آرایشم حامی هم نشست روی تختم... حامی:بهت گفتم
این پارت رو بالاخره حدیث نوشت🤣❤️